خدایا؟
خدایا؟
نمیدانم چرا هیچ کجای دنیای به این بزرگیت
هیچکس منتظر من نیست....چرا هیچ کجای این دنیای به این بزرگیت
هیچ دلی نیست که دل تنگ دلم باشد...
چرا خدایا؟
چرا هیچ کجای دنیای به این بزرگیت
هیچ اشکی از هیچ چشمی
از سر دلتنگی برایم ؛
فرونمیریزد.....
نمیدانم چرا خدایا،
اما؛
هیچ کجای این دنیای به این بزرگیت
هیچ نگاهی نیست که بی قرار نگاهم باشد
هیچ کجا.....هیچ کجای این دنیا
هیچ قلبی نیست که از بودنم به تپش بیفتد
و زیر هیچ کجای این آسمان آبی ت
هیچ نفسی از نبودنم به شماره نمی افتد
خدایا....میدانی یا نمیدانی؟؟هیچ کجای این دنیا.....
هیچ دستی از فراق دستانم سرد نمی شود....
میدانی یا نه؟
خدایا هیچ کجای این سرزمینی که آفریدی
هیچکس دغدغه ی آغوشم را ندارد
خدایا....؟
چرا....؟
چرا اینها فقط باید سهم من از دنیایت باشد.....؟
این را پای کدام بگذارم خدایا؟
پای حکمتت
یا
پای عدالتت؟!
اونطور نگاهم نکن خدایا....
میدانم
اینهارا باید پای حماقتم
حماقت های دل ساده ام بگذارم
میدانم این حماقت دلم است که
از نفس نفس های او
در آغوش غریبه های رنگ رنگ
نفسم به شماره می افتد
حماقت دلم است که دستانم
درفراق دستانش
چنان یخ زده و بی حس می شوند
و چنان بغضی گلویم را می فشارد
که فرو دادنش
باران چشمانم را خون آلود می کند
راست می گویند خدایا
دوره دوره ی رنگین کمان شده است
که نصیب دل بی رنگ من تنهایی است
و نصیب دل او
آغوش های هزار رنگ
آری خدایا
شاید این عادلانه ترین است.
نمیدانم چرا هیچ کجای دنیای به این بزرگیت
هیچکس منتظر من نیست....چرا هیچ کجای این دنیای به این بزرگیت
هیچ دلی نیست که دل تنگ دلم باشد...
چرا خدایا؟
چرا هیچ کجای دنیای به این بزرگیت
هیچ اشکی از هیچ چشمی
از سر دلتنگی برایم ؛
فرونمیریزد.....
نمیدانم چرا خدایا،
اما؛
هیچ کجای این دنیای به این بزرگیت
هیچ نگاهی نیست که بی قرار نگاهم باشد
هیچ کجا.....هیچ کجای این دنیا
هیچ قلبی نیست که از بودنم به تپش بیفتد
و زیر هیچ کجای این آسمان آبی ت
هیچ نفسی از نبودنم به شماره نمی افتد
خدایا....میدانی یا نمیدانی؟؟هیچ کجای این دنیا.....
هیچ دستی از فراق دستانم سرد نمی شود....
میدانی یا نه؟
خدایا هیچ کجای این سرزمینی که آفریدی
هیچکس دغدغه ی آغوشم را ندارد
خدایا....؟
چرا....؟
چرا اینها فقط باید سهم من از دنیایت باشد.....؟
این را پای کدام بگذارم خدایا؟
پای حکمتت
یا
پای عدالتت؟!
اونطور نگاهم نکن خدایا....
میدانم
اینهارا باید پای حماقتم
حماقت های دل ساده ام بگذارم
میدانم این حماقت دلم است که
از نفس نفس های او
در آغوش غریبه های رنگ رنگ
نفسم به شماره می افتد
حماقت دلم است که دستانم
درفراق دستانش
چنان یخ زده و بی حس می شوند
و چنان بغضی گلویم را می فشارد
که فرو دادنش
باران چشمانم را خون آلود می کند
راست می گویند خدایا
دوره دوره ی رنگین کمان شده است
که نصیب دل بی رنگ من تنهایی است
و نصیب دل او
آغوش های هزار رنگ
آری خدایا
شاید این عادلانه ترین است.
- ۲.۵k
- ۱۳ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط