#دلنوشته

#دلنوشته
قصه از اونجایی شروع شد که وقتی قلبمون شکست ، لبامونو با سکوت دوختیم که مبادا آدما رو از دست بدیم...
غافل از اینکه همین جای دنیا زندگیامون پرپر شد...
دیگه هیچ آیینه ای آدمش رو نشناخت ، آدما رو آروم آروم عادت دادیم به زخمی کردنمون و گفتیم "میگذره" ، "بزرگ میشیم" ، "یادمون میره"...
نمیدونم کجا میفهمیم اینو که زمان زخمامونو "عمیق" میکنه اما "پاک" نه!!...
نمیدونم چرا همه ی آدمامون وقتی دلشون لک میزنه برای حال خوب و خوشیای یواشکی ، دست به زخم زدنشون معرکست...
داشتم برای آیینه میگفتم که ما با هر کی خوب بودیم ، تهش دوست داشتنمون واسش زهر شد...
کم کم دستاش سرد شد ،
نگاش یخ شد ،
حرفاش بوی مرگ گرفت و
"رفتن" واسش راحت شد...
جوری عادت کرد به نبودن که انگار از اول نبوده...
چجوری ما نتونستیم بلد بشیم این سرد شدنو؟؟
از کدوم طرفِ زمین گرم میشن؟؟!!
ما هم بریم همون طرف ، قلبمون که یه عمره قندیل بسته از رفتن آدما رو ، گرم کنیم...):
از اینجا بریم... اینجا آدماش وقتی بفهمن داری به نگاهشون دست و دلتو میبندی ، آروم آروم پا پس میکِشَن...
ای کاش همون وقتا که دلمون شکست ، لبامونو نمیدوختیم...
درد داشت از دست دادنشون اون موقع ، میدونم...
اما درد این رفتن کجا و اون رفتن کجا؟؟...
دیدگاه ها (۳)

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : ششم » بعد همه سوار ون ها شدن و راه ا...

𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟓نیلا به طرف تاکسی اون طرف خیابون رفت +سلام اقا خسته نب...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p34فقط از کنار نینا گذشت و وارد راهروی بع...

پارت ۱۷

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۶: «صبح» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: آپارتمان آ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 228♡⁠。⁠)⁩با دل ...

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ماــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

رمان تهکوک

پارت: 19 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*هیچی نگفت. فقط نگاهم می‌کر...

سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط