رمان تهکوک
گروگانگیر من 🖤
پارت ۹
my hostage 🖤
p9
تنها کسی که صدای نجوا ها از توی شلوغی جمع میرسید...
جونگکوک بود...
به سمت صدا رفت
ات توی جمع نبود...
دیر کرده بود
صدا از طرف دست شویی میومد
وقتی رو به روی چهار چوب در ایستاد
ات رو که در اون حال دید به سمتش رفت...
اروم اون رو در اغوش کشید
ات عقب رفت
*ج...ج..جونگکوک...؟(با هق هق)
-ششش اروم باش
دختر رو سفت توی بغلش گرفت
*تو....تو....
-ششش
دختر ساکت شد و توی اغوش گرم و سفت مرد اروم شد...
قطره های اشک روی گونه هایش میلغزید
دختر همراه ارامشی که تجربه نکرده بود سعی داشت دور بشه
اگه...اگه تهیونگ اون رو میدید...
دختر خسته بود...ناراحت بود...دیگه برای فرار از دست های مرد جونی نداشت...اگر هم داشت،ته دلش نمیخواست از مرد جدا شه
همون موقع...تهیونگ که متوجه وجود ات شده بود راهی اشپزخانه شد...
^رز،ات کجاست؟
و نارنگی از روی میز برداشت و توی دستش قل داد
&نمیدونم اقا...!...فکر کنم دیدمشون سمت دست شویی...
تهیونگ نارنگی رو روی میز گذاشت و رفت سمت دستشویی...
با هر قدم صداهای ضعیفی که تا اون لحظه توجه نکرده بود بلند تر و قوی تر میشدن...
از گوشه ی در اروم و یواشکی نگاهی انداخت
و با صحنه ای که میدید شاخ در اورد
ات...اون هم توی بغل...بغل رقیب خودش؟
اخه چرا؟چرا جونگکوک؟
با پوزخند رفت توی حال نشست...
(ویو ات)
*...میشه...در مورد الان،به کسی نگی؟
-ممم...اره
*متاسفم
و اروم رفت عقب و از دست شویی خارج شد...
_چرا متاسف باشی؟
و خودش هم پشت سر ات رفت طرف حال
توی پذییرایی روی مبل نشست...
ات رفت توی آشپزخونه و تهیونگ پشتش رفت تو...
ادامه دارد...
شرایط پارت بعد
فالو ۷۰ تایی بشیم
لایک ۴ الی ۵
کامنت(فقط بزار ببینم گند زدم یا نه😥)
بازنشر(برای با مرام ها ببینم چند تا هستن)
فعلا عشقام...
راستی ۶۰ تایی شدنمون مبارک❤
پارت ۹
my hostage 🖤
p9
تنها کسی که صدای نجوا ها از توی شلوغی جمع میرسید...
جونگکوک بود...
به سمت صدا رفت
ات توی جمع نبود...
دیر کرده بود
صدا از طرف دست شویی میومد
وقتی رو به روی چهار چوب در ایستاد
ات رو که در اون حال دید به سمتش رفت...
اروم اون رو در اغوش کشید
ات عقب رفت
*ج...ج..جونگکوک...؟(با هق هق)
-ششش اروم باش
دختر رو سفت توی بغلش گرفت
*تو....تو....
-ششش
دختر ساکت شد و توی اغوش گرم و سفت مرد اروم شد...
قطره های اشک روی گونه هایش میلغزید
دختر همراه ارامشی که تجربه نکرده بود سعی داشت دور بشه
اگه...اگه تهیونگ اون رو میدید...
دختر خسته بود...ناراحت بود...دیگه برای فرار از دست های مرد جونی نداشت...اگر هم داشت،ته دلش نمیخواست از مرد جدا شه
همون موقع...تهیونگ که متوجه وجود ات شده بود راهی اشپزخانه شد...
^رز،ات کجاست؟
و نارنگی از روی میز برداشت و توی دستش قل داد
&نمیدونم اقا...!...فکر کنم دیدمشون سمت دست شویی...
تهیونگ نارنگی رو روی میز گذاشت و رفت سمت دستشویی...
با هر قدم صداهای ضعیفی که تا اون لحظه توجه نکرده بود بلند تر و قوی تر میشدن...
از گوشه ی در اروم و یواشکی نگاهی انداخت
و با صحنه ای که میدید شاخ در اورد
ات...اون هم توی بغل...بغل رقیب خودش؟
اخه چرا؟چرا جونگکوک؟
با پوزخند رفت توی حال نشست...
(ویو ات)
*...میشه...در مورد الان،به کسی نگی؟
-ممم...اره
*متاسفم
و اروم رفت عقب و از دست شویی خارج شد...
_چرا متاسف باشی؟
و خودش هم پشت سر ات رفت طرف حال
توی پذییرایی روی مبل نشست...
ات رفت توی آشپزخونه و تهیونگ پشتش رفت تو...
ادامه دارد...
شرایط پارت بعد
فالو ۷۰ تایی بشیم
لایک ۴ الی ۵
کامنت(فقط بزار ببینم گند زدم یا نه😥)
بازنشر(برای با مرام ها ببینم چند تا هستن)
فعلا عشقام...
راستی ۶۰ تایی شدنمون مبارک❤
- ۲۷۷
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط