پارت۶

پارت۶
#خوشبخت شو...بدون یه من با چشای قهوه ای!💀 ☻
نگاه بهت زدمو برگردوندم سمت دکتر،دو تا گوش داشتم دوتا دیگه هم گرفتم و زوم کردم روی توضیحاتش...ایشون هم حال چندان مسائدی ندارن،شوک عصبی خیلی بدی بهشون وارد شده و با توجه به قلب ضعیفشون...
سکوتش احمقانه ترین چیزی بود که میتونست اون لحظه اختیار کنه!
بعد از یه سکوت دیوانه کننده صداش بلند شد که گفت:ایشون سکته خفیف قلبی رو رد کردن!
مغزم سوت کشید...سکته؟اون؟قلبم به معنای واقعی کلمه ایستاد!
نفسم بالا نمیومد...اصلا انگار نفس کشیدم رو فراموش کرده بودم...پشت گوشام و شقیقه های سرم میسوخت..انگار ب جای خون،مذاب درشون جریان داشت!قلبم دیگه کوبش وحشیانه اولیشو نداشت،انگار اونم فهمیده بود اینجا آخرشه..انگار اونم فهمیده بود از اینجا به بعد زندگی معنا ندارع،قطرات اشکم ولی انگار دوباره سرناسازگاری برداشته بودن و بغض خفه کننده گلوم رو همراهی نمیکردن..آغوش میخواستم...گرما میخواستم..ولی نبود!یکیشون کع اینجا،رو به روی من،نگاه بهت زده و خیسشو دوخته به دهن دکتر و انگار داده سعی میکنه کلمه به کلمه حرفای دکتر رو درک کنه...اون یکی هم که...با یاد حال خرابش قلبم بیشتر تیر کشید،دست و پام سرتر شد...دیگه از اون خنکی لذت بخش خبری نبود و یه سرمای غذاب دهنده جاشو گرفته بود ...دیگه انگار واقن معنی مرگ رو درک کرده بودم و با چشمام هر لحظه انتظار ورود فرشته عذابمو میکشیدم ،ولی با خداروشکر بخیر گذشت دکتر همه چیز ایستاد!
و بعد با شدت هر چ تمام تر همه چیز با هم و بدون هماهنگی شروع به آژیر کشیدن کردن...قطره های اشک لجبازمو پاک نکردم چون میدونستم بی فایدس..قلبم انگار تازه تپیدن رو یاد گرفته بود ..درست مثل یه نوزاد چند دقیقه ای!
اکسیژنی که وحشیانه از گلوم وارد و خارج میشد انگار میخواست مرگ چند ثانیه پیشم رو جبران کنه...
و من حقیقتا چند ثانیه پیش مرده بودم!
لبخندم بعد از جمله دکتر قطعا زیباترین لبخند تاریخ جهان ثبت میشد..میشد‌...ماضیه!
یعنی دیگه شدنی در کار نیست...بودنی در کار نیست!
قبل از اینکه عقل و منطقم باز به سمتم یورش بیارن سعی کردم با چند جمله آرومشون کنم..جملانی مثل"خب گناه داشت..خب یه زمانی بهش وابسته بودم..خب انسان بود،انسان بودم.."اما هممون بزور خودمون رو نگه میداشتیم تا نخندیم به حرفای مفتی که تحویل خودم میدادم!
حالم بد بود..بدترم شده بود!
درسته خبر سلامیتش جون تازه بهم بحشیده بود ..اما...اون..سکته...هنوز باورم نمیشه...دلم هوای بودنشو کرده بود باز!
چشم منطقم و دور دیده بود و انگار باز داشت افسار این مغز وامونده رو دستش میگرفت..دوست داشتم...دوشت داشتم...قبل از اینکه جملمو تموم کنم صدای فریاد یه نفر تو سرم صدا داد..یه نگاه خالی از عشق...چشمامو بستم و با مکث چند ثانیه ای بازشون کردم..و یک صدا بود که توی مغزم افتاده بود روی دور تکرار..."اصن بجهنم که بمیره"
دیدگاه ها (۳)

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

پارت سوم شروعی دوباره

پارت ۱۳۱ سال بعد_ساعت ۶ و ۱۳ دقیقه عصر_جیمین:الان حدود یک سا...

زیبای کوچک فریبکار

شاهکاری به نام دروغ

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت دهم: منطقِ بی‌رحم و مرزهایِ شکسته ⛓️...

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

پارت: 18 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*هوای اتاقِ سمعی‌بصری یهو ا...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:53نگاهم هنوز روی دستش مونده ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط