و عشق بود،

و عشق بود،
آن حسِ مغشوشی
که در تاریکی
ناگاه
محصورمان می کرد
و جذبمان می کرد
در انبوه سوزانِ
نفس ها و تپش ها
و تبسم هاے دزدانه
#فروغ_فرخزاد
دیدگاه ها (۱)

سوگند به شب‌های بی‌ستارهو به زمزمه‌ی باددر رقصِ برگ‌های خسته...

اخرین بازمانده

من جوانه گندم کوچکی با حرف های تو رشد کردم می توان عشق را حس...

تک‌پارتییی جدید از تهیونگگگگگ شیییی؟؟:) به قلم لینا شی:)نور ...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل پنجم: هم‌آیی...

ما در خانه‌هایی زندگی می‌کنیم که دیوارها را ساخته‌ایم،اما پل...

😨 قیامت اینگونه شروع می‌شود👇🔊 و در صور دمیده شود، پس هر که د...

تک پارتی _ آیین گوشت و سکوت

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ پارت ۳‌آنیا حس کرد که زمی...

گاهی زندگی مثل روزی بارانی می‌ماند که هیچ چیز جز سرپناه موقت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط