وقتی که در ایوان دلتنگی هایت می نشینی،
وقتی که در ایوان دلتنگی هایت می نشینی،
وقتی که پشت یک پنجره بارانی بی هوا شاعر می شوی، کسی هست که می توان به او پناه برد،
کسی که در شب می توان دلتنگی ها را با او قسمت کرد.
نگاهت را از سنگ فرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن!
تا کی می خواهی در کویری که برای خودت آفریدی قدم برداری؟!
می توان از تاریکی ها گذشت،می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.
یک نفرهست....
دلتنگی هایت را با اوقسمت کن،
تنها بااو.....!
وقتی که پشت یک پنجره بارانی بی هوا شاعر می شوی، کسی هست که می توان به او پناه برد،
کسی که در شب می توان دلتنگی ها را با او قسمت کرد.
نگاهت را از سنگ فرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن!
تا کی می خواهی در کویری که برای خودت آفریدی قدم برداری؟!
می توان از تاریکی ها گذشت،می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.
یک نفرهست....
دلتنگی هایت را با اوقسمت کن،
تنها بااو.....!
- ۸۷۲
- ۲۶ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط