وقتی که در ایوان دلتنگی هایت می نشینی،

وقتی که در ایوان دلتنگی هایت می نشینی،

وقتی که پشت یک پنجره بارانی بی هوا شاعر می شوی، کسی هست که می توان به او پناه برد،

کسی که در شب می توان دلتنگی ها را با او قسمت کرد.

نگاهت را از سنگ فرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن!

تا کی می خواهی در کویری که برای خودت آفریدی قدم برداری؟!

می توان از تاریکی ها گذشت،می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.

یک نفرهست....

دلتنگی هایت را با اوقسمت کن،

تنها بااو.....!
دیدگاه ها (۲)

این جهان همچون درخت است ای کِرام        ما بر او چون میوه ها...

زندگیزندگی مرداب نیستزنرگی خاموش نسیتزندگی یک خواب نیستزندگی...

الهی به مستان میخانه اتبه عقل آفرینان دیوانه اتبه مستان افتا...

سرها در گریبان استزمستان است...مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای ...

.صدایت، طنینِ زندگی‌ست در کویر خاموشِ دلمهر واژه‌ات، نسیمی‌س...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

💙آدم‌ها را نه با آغازشان، که با پایانشان می‌توان شناخت.عشق د...

پروانه جان

# پارت سیزدهم: پیمانِ زیرِ بارانمرد که تمامِ قدرت خود را در ...

# پارت چهاردهم: پیمانِ زیرِ بارانمرد که تمامِ قدرت خود را در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط