پدری با پسری گفت به قهر:

پدری با پسری گفت به قهر:
که تو آدم نشوی جان پدر!

حیف از آن عمر که ای بی سر و پا
در پی تربیت‌ت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست
بی‌خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن
زندگى گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افکند به سراپای پدر

گفت: گفتی که تو آدم نشوی!
تو کنون حشمت و جاهم بنگر!

پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از در

«من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر»

جامی
دیدگاه ها (۲)

چرا وزیر وکیل دکتر مهندس رئیس و مدیر شدن اما آدم نشدن

پادشاهی که دستور بازداشت پدرش را داد!

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

چند پارتی تهیونگ (درخواستی)

سایه ای در راهرو های نقره ای

پشماتون بریزه یویی چان💞💞💞بعد این همه افان چصان ای اینو بکش ا...

🖤 قفس سیاهپارت اول | قرارداد خونصدای باران، تمام عمارت را پر...

پارت۴۶اعلامِ پدرصبح، عمارتِ کیم برخلاف همیشه شلوغ بود. ماشین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط