🖤 قفس سیاه
🖤 قفس سیاه
پارت اول | قرارداد خون
صدای باران، تمام عمارت را پر کرده بود.
لانا کنار پنجره ایستاده بود و با بیحوصلگی به قطرههایی نگاه میکرد که روی شیشه سر میخوردند. از وقتی پدرش گفته بود «امشب باید دربارهی یه موضوع مهم باهات حرف بزنم»، یک حس بد ولش نمیکرد.
در اتاق با صدای آرامی باز شد.
— لانا... بابات منتظرته.
لانا بدون اینکه برگردد گفت:
— الان میام.
چند دقیقه بعد، وارد اتاق کار پدرش شد.
اما همین که نگاهش به مردانی افتاد که دور میز نشسته بودند، اخمهایش درهم رفت.
اینها مهمان معمولی نبودند.
کتوشلوارهای مشکی، نگاههای سرد و سکوت سنگینشان فقط یک معنی داشت:
مافیا.
لانا آرام به پدرش نگاه کرد.
— اینا اینجا چیکار میکنن؟
پدرش جواب نداد.
مردی که روبهرویش نشسته بود، با صدای جدی گفت:
— وقتشه حقیقت رو بدونی.
لانا با عصبانیت خندید.
— چه حقیقتی؟
در همان لحظه، صدای باز شدن در آمد.
همه ساکت شدند.
پسری با کت مشکی وارد اتاق شد.
قد بلند، موهای مشکی، چهرهای سرد و نگاهی که انگار میتوانست تمام اتاق را منجمد کند.
لانا او را میشناخت.
جونگکوک.
وارث خاندان چویانگ.
خانوادهای که سالها بود با خانوادهی لانا دشمن بودند.
جونگکوک بدون اینکه به کسی سلام کند، روی صندلی نشست.
چند ثانیه نگاهش با لانا تلاقی کرد.
لانا اولین کسی بود که نگاهش را برگرداند.
— من با این آدم کاری ندارم.
جونگکوک با خونسردی گفت:
— منم علاقهای به آشنایی با تو ندارم.
لانا با حرص به سمتش برگشت.
— پس چرا اینجایی؟
جونگکوک چیزی نگفت.
پدر لانا نفس عمیقی کشید.
— چون از امشب، همهچیز تغییر میکنه.
لانا به چهرهی پدرش خیره شد.
— یعنی چی؟
سکوت.
و بعد جملهای که تمام زندگی لانا را زیر و رو کرد:
— تو باید با جونگکوک ازدواج کنی.
...
برای چند ثانیه حتی صدای باران هم انگار قطع شد.
لانا با ناباوری خندید.
— چی؟
پدرش دوباره گفت:
— این ازدواج برای جلوگیری از جنگ بین دو خانوادهست.
— نه.
— لانا...
— گفتم نه!
لانا با عصبانیت دستش را روی میز کوبید.
— من قرار نیست با یه غریبه ازدواج کنم فقط چون شما دوتا نمیتونین مشکلاتتون رو حل کنین!
جونگکوک که تا آن لحظه ساکت بود، بالاخره سرش را بلند کرد.
— خیالت راحت. منم قرار نیست عاشقت بشم.
لانا با عصبانیت نگاهش کرد.
— چه خوب. چون حتی اگه آخرین پسر روی زمین باشی، عاشقت نمیشم.
گوشهی لب جونگکوک کمی بالا رفت.
— پس مشکلی نداریم.
لانا اخم کرد.
— ازت متنفرم.
— احساس متقابله.
پدر لانا محکم گفت:
— این ازدواج انجام میشه.
لانا با ناباوری نگاهش کرد.
— نمیتونی مجبورم کنی.
پدرش آرام جواب داد:
— میتونم.
لانا چیزی برای گفتن نداشت.
برای اولین بار، احساس کرد هیچ کنترلی روی زندگی خودش ندارد.
اما هنوز نمیدانست این فقط شروع ماجراست.
---
چند ساعت بعد...
لانا در اتاقش روی تخت نشسته بود و به برگهای که روی میز گذاشته شده بود خیره میشد.
قرارداد ازدواج.
شش ماه.
شش ماه زندگی مشترک.
بدون عشق.
بدون دخالت در کارهای یکدیگر.
و بعد از پایان قرارداد، جدایی.
لانا زیر لب گفت:
— مسخرهست...
گوشیاش زنگ خورد.
سارا بود.
— الو؟
صدای سارا از آن طرف خط آمد:
— لانا؟ چرا صدات این شکلیه؟ چی شده؟
لانا چند لحظه سکوت کرد.
— قراره ازدواج کنم.
— چییییی؟!
— آرومتر!
— با کی؟!
لانا به برگه روی میز نگاه کرد.
— جونگکوک.
چند ثانیه سکوت.
بعد سارا با صدای آرامتری گفت:
— همون جونگکوک...؟
— آره.
— لانا، تو دیوونه شدی؟
— من که انتخاب نکردم!
صدای کوبیده شدن در اتاق، حرفشان را قطع کرد.
لانا برگشت.
جونگکوک پشت در ایستاده بود.
— باید بریم.
لانا اخم کرد.
— کجا؟
— خونهی من.
— چی؟
جونگکوک سرد جواب داد:
— از امشب اونجا زندگی میکنی.
لانا از جا بلند شد.
— عمراً!
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
— خودت میای یا مجبورم کنم؟
لانا چشمهایش را ریز کرد.
— جرئت داری.
جونگکوک برای اولین بار لبخند کوتاهی زد.
— دقیقاً همین اخلاقته که دردسر درست میکنه.
لانا کیفش را برداشت و از کنارش رد شد.
— و تو دقیقاً همون آدمی هستی که اعصاب منو خرد میکنه.
جونگکوک پشت سرش راه افتاد.
هیچکدام نمیدانستند قرار است این شش ماه، طولانیترین شش ماه زندگیشان باشد.
و هیچکدام نمیدانستند...
این قرارداد قرار نیست فقط یک ازدواج باشد.
چون همان شب، در جایی دور از آن عمارت، کسی عکس لانا و جونگکوک را روی میز گذاشت.
کنار عکس، یک گل رز سیاه قرار داشت.
و زیر آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«بذارید ازدواج کنن... هر دوشون قراره از این قفس بیرون نیان.»
پایان پارت اول. 🥀
پارت اول | قرارداد خون
صدای باران، تمام عمارت را پر کرده بود.
لانا کنار پنجره ایستاده بود و با بیحوصلگی به قطرههایی نگاه میکرد که روی شیشه سر میخوردند. از وقتی پدرش گفته بود «امشب باید دربارهی یه موضوع مهم باهات حرف بزنم»، یک حس بد ولش نمیکرد.
در اتاق با صدای آرامی باز شد.
— لانا... بابات منتظرته.
لانا بدون اینکه برگردد گفت:
— الان میام.
چند دقیقه بعد، وارد اتاق کار پدرش شد.
اما همین که نگاهش به مردانی افتاد که دور میز نشسته بودند، اخمهایش درهم رفت.
اینها مهمان معمولی نبودند.
کتوشلوارهای مشکی، نگاههای سرد و سکوت سنگینشان فقط یک معنی داشت:
مافیا.
لانا آرام به پدرش نگاه کرد.
— اینا اینجا چیکار میکنن؟
پدرش جواب نداد.
مردی که روبهرویش نشسته بود، با صدای جدی گفت:
— وقتشه حقیقت رو بدونی.
لانا با عصبانیت خندید.
— چه حقیقتی؟
در همان لحظه، صدای باز شدن در آمد.
همه ساکت شدند.
پسری با کت مشکی وارد اتاق شد.
قد بلند، موهای مشکی، چهرهای سرد و نگاهی که انگار میتوانست تمام اتاق را منجمد کند.
لانا او را میشناخت.
جونگکوک.
وارث خاندان چویانگ.
خانوادهای که سالها بود با خانوادهی لانا دشمن بودند.
جونگکوک بدون اینکه به کسی سلام کند، روی صندلی نشست.
چند ثانیه نگاهش با لانا تلاقی کرد.
لانا اولین کسی بود که نگاهش را برگرداند.
— من با این آدم کاری ندارم.
جونگکوک با خونسردی گفت:
— منم علاقهای به آشنایی با تو ندارم.
لانا با حرص به سمتش برگشت.
— پس چرا اینجایی؟
جونگکوک چیزی نگفت.
پدر لانا نفس عمیقی کشید.
— چون از امشب، همهچیز تغییر میکنه.
لانا به چهرهی پدرش خیره شد.
— یعنی چی؟
سکوت.
و بعد جملهای که تمام زندگی لانا را زیر و رو کرد:
— تو باید با جونگکوک ازدواج کنی.
...
برای چند ثانیه حتی صدای باران هم انگار قطع شد.
لانا با ناباوری خندید.
— چی؟
پدرش دوباره گفت:
— این ازدواج برای جلوگیری از جنگ بین دو خانوادهست.
— نه.
— لانا...
— گفتم نه!
لانا با عصبانیت دستش را روی میز کوبید.
— من قرار نیست با یه غریبه ازدواج کنم فقط چون شما دوتا نمیتونین مشکلاتتون رو حل کنین!
جونگکوک که تا آن لحظه ساکت بود، بالاخره سرش را بلند کرد.
— خیالت راحت. منم قرار نیست عاشقت بشم.
لانا با عصبانیت نگاهش کرد.
— چه خوب. چون حتی اگه آخرین پسر روی زمین باشی، عاشقت نمیشم.
گوشهی لب جونگکوک کمی بالا رفت.
— پس مشکلی نداریم.
لانا اخم کرد.
— ازت متنفرم.
— احساس متقابله.
پدر لانا محکم گفت:
— این ازدواج انجام میشه.
لانا با ناباوری نگاهش کرد.
— نمیتونی مجبورم کنی.
پدرش آرام جواب داد:
— میتونم.
لانا چیزی برای گفتن نداشت.
برای اولین بار، احساس کرد هیچ کنترلی روی زندگی خودش ندارد.
اما هنوز نمیدانست این فقط شروع ماجراست.
---
چند ساعت بعد...
لانا در اتاقش روی تخت نشسته بود و به برگهای که روی میز گذاشته شده بود خیره میشد.
قرارداد ازدواج.
شش ماه.
شش ماه زندگی مشترک.
بدون عشق.
بدون دخالت در کارهای یکدیگر.
و بعد از پایان قرارداد، جدایی.
لانا زیر لب گفت:
— مسخرهست...
گوشیاش زنگ خورد.
سارا بود.
— الو؟
صدای سارا از آن طرف خط آمد:
— لانا؟ چرا صدات این شکلیه؟ چی شده؟
لانا چند لحظه سکوت کرد.
— قراره ازدواج کنم.
— چییییی؟!
— آرومتر!
— با کی؟!
لانا به برگه روی میز نگاه کرد.
— جونگکوک.
چند ثانیه سکوت.
بعد سارا با صدای آرامتری گفت:
— همون جونگکوک...؟
— آره.
— لانا، تو دیوونه شدی؟
— من که انتخاب نکردم!
صدای کوبیده شدن در اتاق، حرفشان را قطع کرد.
لانا برگشت.
جونگکوک پشت در ایستاده بود.
— باید بریم.
لانا اخم کرد.
— کجا؟
— خونهی من.
— چی؟
جونگکوک سرد جواب داد:
— از امشب اونجا زندگی میکنی.
لانا از جا بلند شد.
— عمراً!
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
— خودت میای یا مجبورم کنم؟
لانا چشمهایش را ریز کرد.
— جرئت داری.
جونگکوک برای اولین بار لبخند کوتاهی زد.
— دقیقاً همین اخلاقته که دردسر درست میکنه.
لانا کیفش را برداشت و از کنارش رد شد.
— و تو دقیقاً همون آدمی هستی که اعصاب منو خرد میکنه.
جونگکوک پشت سرش راه افتاد.
هیچکدام نمیدانستند قرار است این شش ماه، طولانیترین شش ماه زندگیشان باشد.
و هیچکدام نمیدانستند...
این قرارداد قرار نیست فقط یک ازدواج باشد.
چون همان شب، در جایی دور از آن عمارت، کسی عکس لانا و جونگکوک را روی میز گذاشت.
کنار عکس، یک گل رز سیاه قرار داشت.
و زیر آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«بذارید ازدواج کنن... هر دوشون قراره از این قفس بیرون نیان.»
پایان پارت اول. 🥀
- ۱۵۷
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط