کسی داشت راه می رفت، پایش به سکه ای خورد.

کسی داشت راه می رفت، پایش به سکه ای خورد.
فکر کرد سکه طلا است، نورکافی هم نبود،
کاغذی را آتش زد و گشت ببیند چی هست،
دید یک دو ریالی است.
بعد دید کاغذی که آتش زده، هزار تومانی بوده است.
گفت:
چی را برای چی آتش زدم!

واقعا این زندگیِ غالب ما انسانها است.
ما یک چیزهای بزرگ را برای چیزهای بسیار کوچک آتش می زنیم.
و خودمان هم خبر نداریم!
دیدگاه ها (۲)

عمل من به همان مقدار و یا بیشتر به خودم بر میگرددپس مراقب ر...

عادت‌های روزانه افراد موفق:یک پژوهشگر با بررسی زندگی بیش از ...

خبرنگار رفت پیش یه پیرمرد صدساله که خوب مونده بود راز موفقیت...

هرگز های دکتر انوشه هرگز بدون اطلاع به خانه یا محل کار کسی ن...

پیشنهاد حسن رحیم‌پور ازغدی: باید برای ترور ترامپ جایزه گذاشت...

📖 آکادمی آستریاپارت پنجم | «دختری که خواب‌ها را می‌دید»بعد ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط