The Little Witness(شاهد کوچک )
The Little Witness(شاهد کوچک )
Part:5
ا.ت:بعد به دنیا اومدن یونا سعی کردم ترسو کنار بزارم که تمرکز کنم تا بتونم مادر خوبی باشم تا اینکه تو ...تو شروع کردی به قضاوت کردنم و زیر نظر گرفتنم با هر اشتباه کوچیکم منو سرزنش کردی و باعث شدی فکر کنم شبیه مامانمم با این کارت باعث شدی زهنم درگیر بشه هرلحظه عصابم خورد باشه...تو همیشه ازم میخواستی که درکت کنم ولی خودت چی خودت حتی یه بارم سعی نکردی منو درک کنی حتی یه بارم سعی نکردی خودتو جای من بزاری و از دید منم به ماجرا نگاه کنی کوک...من یونا دوست داشتم دارم و خواهم داشت من هرچقدرم مادر بدی باشم حداقل مثل مامانم سنگ دل نیستم و دخترمو دوست دارم دلیل این بی عصابیام خود تو بودی کوک توو ولی آخرش چی آخرشم من قضاوت میشدم *بلند و با گریه
یونا:مامانی بابایی توروخدا دعوا نکنین من میترسم*گریه
ا.ت:نترس عزیزم ماکه دعوا نمیکنیم فقط باهم شوخی میکنیم
یونا:پس چرا گریه میکنی*گریه
ا.ت:اینم بخشی از شوخیه خوشگل مامان
کوک رفت سمتشو بغلش کرد
کوک:گریه نکن بابایی بیا بریم یکم بخوابیم بابا خستست خب؟
یونا:باشه
و رفتن سمت اتاق یونا
......
الان یه ۳.۴ ساعتی میشه که از خونه زدم بیرون کوک از اون موقع هزار بار زنگ زده و پیام داده ولی جواب ندادم همینطوری داشتم برای خودم قدم میزدم که گوشیم باز زنگ خورد و بازم کوک بود رد تماس دادم و به راهم ادامه دادم که یکم بعد بازم پیام اومد
کوک:کجایی ا.ت جواب بده مردم از نگرانی
کوک:ا.ت لطفا برگرد دارم دیوونه میشم
کوک:ا.ت جون من جواب بده دارم سکته میکنم حداقل یه فحش بده
«چشمانی کوچک، که تمامِ ویرانیهای ما را دید.»
Part:5
ا.ت:بعد به دنیا اومدن یونا سعی کردم ترسو کنار بزارم که تمرکز کنم تا بتونم مادر خوبی باشم تا اینکه تو ...تو شروع کردی به قضاوت کردنم و زیر نظر گرفتنم با هر اشتباه کوچیکم منو سرزنش کردی و باعث شدی فکر کنم شبیه مامانمم با این کارت باعث شدی زهنم درگیر بشه هرلحظه عصابم خورد باشه...تو همیشه ازم میخواستی که درکت کنم ولی خودت چی خودت حتی یه بارم سعی نکردی منو درک کنی حتی یه بارم سعی نکردی خودتو جای من بزاری و از دید منم به ماجرا نگاه کنی کوک...من یونا دوست داشتم دارم و خواهم داشت من هرچقدرم مادر بدی باشم حداقل مثل مامانم سنگ دل نیستم و دخترمو دوست دارم دلیل این بی عصابیام خود تو بودی کوک توو ولی آخرش چی آخرشم من قضاوت میشدم *بلند و با گریه
یونا:مامانی بابایی توروخدا دعوا نکنین من میترسم*گریه
ا.ت:نترس عزیزم ماکه دعوا نمیکنیم فقط باهم شوخی میکنیم
یونا:پس چرا گریه میکنی*گریه
ا.ت:اینم بخشی از شوخیه خوشگل مامان
کوک رفت سمتشو بغلش کرد
کوک:گریه نکن بابایی بیا بریم یکم بخوابیم بابا خستست خب؟
یونا:باشه
و رفتن سمت اتاق یونا
......
الان یه ۳.۴ ساعتی میشه که از خونه زدم بیرون کوک از اون موقع هزار بار زنگ زده و پیام داده ولی جواب ندادم همینطوری داشتم برای خودم قدم میزدم که گوشیم باز زنگ خورد و بازم کوک بود رد تماس دادم و به راهم ادامه دادم که یکم بعد بازم پیام اومد
کوک:کجایی ا.ت جواب بده مردم از نگرانی
کوک:ا.ت لطفا برگرد دارم دیوونه میشم
کوک:ا.ت جون من جواب بده دارم سکته میکنم حداقل یه فحش بده
«چشمانی کوچک، که تمامِ ویرانیهای ما را دید.»
- ۲.۳k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط