امروز خیره شدم به چهره چروکیده ی مادربزرگم

امروز خیره شدم به چهره چروکیده ی مادربزرگم

به دستهایش....

بعد نگاهی به کودک کوچکم می اندازم

فرق چندانی میان شان نیست

پیر که شوی دوباره کودک می شوی

سوال های پی در پی

مثل یک کودک

نداشتن توانایی حتی برای خوردن لقمه ای نان

حتی نداشتن اختیار برای........بماند

سکوت می کنم ویاد خاطرات کودکیم را
مرور میکنم

یاد زمانی که چادر کوچکم را به سرم می
گذاشتم و دستهایش را میگرفتم و باهم

به مسجد محله ،برای نماز میرفتیم

یاد شب هایی که عرق سرد مریضی بر

پیشانی ام می نشست و او با دستان

مهربانش سرم را نوازش می کرد و من

ارام می شدم ارام تر از هر زمانی...

اری فقط خاطره است که میماند
دیدگاه ها (۱۲)

پارت ۴ خانه‌ی جونگکوک بیشتر شبیه یک قلعه بود.دیوارهای بلند، ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو میکا_____وارد سالن ...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁵﴿ویو تهیونگ﴾بعضی آدم‌ها...بدون اینکه ب...

عاشقانه های شبنم

ببین الان عادت شده نبودت. ولی من یادت میوفتم، ساعت از ⁰⁰ : ⁰...

_____ادامه پارت²⁰ نفرین کوچولو_____چند لحظه نگاهم کرد.بعد گف...

عشق یک طرفه پارت ۱۱ویو اتتپش قلبم به قدری شدید بود که صدایش ...

🖤🥀سکوت𓆩 پــارت بیست‌ودوم 𓆪 🖤🥀هیچ‌کس حرف نمی‌زد.چشم‌های اسما ...

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

~عشق و جدایی~~فصل دوم~ Part :"16"ویو اتهنوز حقیقت اون روز بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط