_____ادامه پارت²⁰ نفرین کوچولو_____

_____ادامه پارت²⁰ نفرین کوچولو_____

چند لحظه نگاهم کرد.

بعد گفت:

"خب، رُزالینث... خواسته‌ات چیه؟"

لب‌هایم را به هم فشردم.

به کف کلیسا خیره شدم.

"من اینجام چون... مادرم دیگه زنده نیست."

صدایم آرام‌تر شد.

"چند سال پیش مادرم رو از دست دادم."

نفسی لرزان بیرون دادم.

"و حالا... دارم کسی رو از دست می‌دم که عاشقشم."

در همان لحظه، چیزی عجیب اتفاق افتاد.

شعله‌ی شمعی که در دستم بود، ناگهان لرزید.

نه مثل زمانی که باد می‌وزد.

این بار...

انگار شعله به صدای من واکنش نشان داده بود.

برای یک لحظه، شعله‌ی آبی‌رنگ شمع بلندتر شد و نور سردی روی دیوارهای کلیسا پاشید.

چند شمع دیگر هم یکی پس از دیگری لرزیدند.

من با تعجب به آن‌ها نگاه کردم.

"این دیگه چیه؟"

لوسیفر هیچ جوابی نداد.

فقط نگاهش روی دست من ثابت مانده بود.

چند ثانیه بعد، شعله‌ها دوباره آرام شدند.

ابروهایم را در هم کشیدم.

شاید فقط یک اتفاق عجیب دیگر در این کلیسا بود.

اما نمی‌دانستم...

لوسیفر چنین فکری نمی‌کرد.

نگاهش برای لحظه‌ای روی انگشتانم ماند و سپس به صورتم برگشت.

"ادامه بده."

صدایش مثل قبل آرام بود.

اما این بار چیزی در آن تغییر کرده بود.

دوباره شروع کردم:

"جکسون اورلی¹..."

همین که اسمش را به زبان آوردم، گلویم گرفت.

تصویر لبخندش جلوی چشمانم ظاهر شد.

"ما یواشکی همدیگه رو می‌دیدیم."

پلک‌هایم را بستم.

"اما دیروز وقتی به خونه رفتم، فهمیدم که خواهر ناتنی‌ام، مارِبلا، قراره با جکسون ازدواج کنه."

دستانم را در هم قفل کردم.

"من فقط می‌خوام این ازدواج به هم بخوره."

سرم را بالا آوردم.

"می‌خوام جکسون دوباره کنار من باشه."

لوسیفر چند لحظه سکوت کرد.

بعد پرسید:

"فقط همین؟"

اخم کردم.

"همین؟"

"تو برای رسیدن به این خواسته، از جنگلی عبور کردی که تقریباً هیچ‌کس از آن زنده بیرون نمیاد."

صدایش آرام بود، اما نگاهش تیزتر شده بود.

"پس یا خیلی احمقانه و حقارت بار عاشق آن مردی..."

مکث کرد.

"یا چیزی درباره‌ی این ماجرا نمی‌دانی."

قلبم فرو ریخت.

"منظورتون چیه؟"

لوسیفر جواب نداد.

فقط از جایش بلند شد.

چند قدم به سمت من آمد.

"جکسون اورلی..."

این بار خودش اسم را تکرار کرد.

"مطمئنی فقط می‌خواهی ازدواجش با مارِبلا به هم بخورد؟"

با تعجب نگاهش کردم.

"بله."

"و مطمئنی دلیل این ازدواج رو می‌دونی؟"

سکوت کردم.

نه...

من واقعاً دلیلش را نمی‌دانستم.

من حتی یک بار هم جکسون و مارِبلا را کنار یکدیگر ندیده بودم.

فقط می‌دانستم قرار است با هم ازدواج کنند.

آرام گفتم:

"نه..."

لوسیفر لبخند بسیار کوچکی زد.

اما آن لبخند...

این بار اصلاً دوستانه نبود.

"پس قبل از اینکه معامله کنیم، بهتره بدونی دقیقاً برای چی داری آرزو می‌کنی."

نگاهش دوباره روی من ثابت شد.

و من برای اولین بار احساس کردم...

شاید من برای شکستن یک ازدواج وارد کلیسای آرزوها نشده بودم.

شاید...

این کلیسا از همان ابتدا منتظر ورود من بوده است.

____________________________________________________________

1.Orly

____________ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

_____پارت²⁰ نفرین کوچولو_____لوسیفر یک قدم از دل تاریکی بیرو...

_____پارت¹⁹ نفرین گوچولو_____هرچه بیشتر به کلیسا نزدیک می‌شد...

_____پارت¹⁵ نفرین کوچولو_____به هر قیمتی که شده، باید آن کلی...

_____پارت¹⁶ نفرین کوچولو_____خورشید آرام‌آرام پشت کوه‌ها پنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط