18
پارت ۱۸ – فصل اول فیک «درون تاریکی، نام او»
(ژانر: مافیایی، عاشقانه، درام، کمی اسمات / شخصیتها: جونگکوک، اَت، یونهو، سوآ)
---
[روز بعد – دفتر اصلی جونگکوک]
نور کم، پنجرههای پوشیدهشده با پردههای تیره، و میز چوبیای که پشتش جونگکوک نشسته بود.
یونهو وارد شد و پوشهای که دیشب از بایگانی برداشته بود، جلوش گذاشت.
جونگکوک بدون کلمهای بازش کرد. با دیدن عکسهای داخلش، چشمهاش کمی باریک شدن.
تصویری از اَت، سالها پیش، کنار مردی که نشونههای سازمان یون-لی رو داشت.
«یون ات...» جونگکوک زمزمه کرد. «پس اون دختر گمشدهای که دنبالشن... تویی؟»
---
[همون زمان – اتاق ات]
ات کنار پنجره نشسته بود، آسمون گرفته رو نگاه میکرد. سوآ، یکی از تنها زنهای داخل عمارت، کنارش نشست.
«تو میدونی که چرا هنوز زندهای، درسته؟»
ات بیحرکت موند. سوآ ادامه داد:
«جونگکوک فقط آدمای خاص رو نگه میداره. اونا که یا تهدیدن… یا ارزششون بیشتر از خون ریختهشدهست.»
ات زمزمه کرد:
«و اگه من تهدیدم، اون چرا هنوز منو نکشته؟»
سوآ نیشخند زد. «چون شاید داره عاشقت میشه.»
---
[شب – محوطهی خلوت کنار عمارت]
بارون نمنم میبارید. ات با شنل مشکیای که از سر تا پا پوشیده بود، آروم قدم میزد.
صدای پا از پشت سرش اومد.
برگشت. جونگکوک بود.
نگاهش خیره، صدای قدمهاش محکم.
«تو چرا خودتو پنهان کردی؟»
ات نفسش رو بیرون داد. «چون دنیا جای امنی برای آدمایی مثل من نیست.»
جونگکوک نزدیکتر اومد. فاصلهشون فقط چند قدم بود.
«ولی تو حالا تو دنیای منی، ات. و من نمیذارم کسی دیگهای بهت نزدیک شه.»
ات با لحن آهسته پرسید:
«حتی اگه اون آدم… حقیقتِ گذشتهم باشه؟»
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت. «اگه اون گذشته به تو صدمه زده… قسم میخورم کاری میکنم که خودش رو فراموش کنی.»
و در همون لحظه… لبهای ات لرزید. نه از ترس، از احساسی که داشت شکل میگرفت.
دست جونگکوک به آرومی روی صورتش نشست، و برای اولینبار… بینشون سکوتی بهوجود اومد که از جنس آرامش بود، نه تهدید.
---
(ژانر: مافیایی، عاشقانه، درام، کمی اسمات / شخصیتها: جونگکوک، اَت، یونهو، سوآ)
---
[روز بعد – دفتر اصلی جونگکوک]
نور کم، پنجرههای پوشیدهشده با پردههای تیره، و میز چوبیای که پشتش جونگکوک نشسته بود.
یونهو وارد شد و پوشهای که دیشب از بایگانی برداشته بود، جلوش گذاشت.
جونگکوک بدون کلمهای بازش کرد. با دیدن عکسهای داخلش، چشمهاش کمی باریک شدن.
تصویری از اَت، سالها پیش، کنار مردی که نشونههای سازمان یون-لی رو داشت.
«یون ات...» جونگکوک زمزمه کرد. «پس اون دختر گمشدهای که دنبالشن... تویی؟»
---
[همون زمان – اتاق ات]
ات کنار پنجره نشسته بود، آسمون گرفته رو نگاه میکرد. سوآ، یکی از تنها زنهای داخل عمارت، کنارش نشست.
«تو میدونی که چرا هنوز زندهای، درسته؟»
ات بیحرکت موند. سوآ ادامه داد:
«جونگکوک فقط آدمای خاص رو نگه میداره. اونا که یا تهدیدن… یا ارزششون بیشتر از خون ریختهشدهست.»
ات زمزمه کرد:
«و اگه من تهدیدم، اون چرا هنوز منو نکشته؟»
سوآ نیشخند زد. «چون شاید داره عاشقت میشه.»
---
[شب – محوطهی خلوت کنار عمارت]
بارون نمنم میبارید. ات با شنل مشکیای که از سر تا پا پوشیده بود، آروم قدم میزد.
صدای پا از پشت سرش اومد.
برگشت. جونگکوک بود.
نگاهش خیره، صدای قدمهاش محکم.
«تو چرا خودتو پنهان کردی؟»
ات نفسش رو بیرون داد. «چون دنیا جای امنی برای آدمایی مثل من نیست.»
جونگکوک نزدیکتر اومد. فاصلهشون فقط چند قدم بود.
«ولی تو حالا تو دنیای منی، ات. و من نمیذارم کسی دیگهای بهت نزدیک شه.»
ات با لحن آهسته پرسید:
«حتی اگه اون آدم… حقیقتِ گذشتهم باشه؟»
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت. «اگه اون گذشته به تو صدمه زده… قسم میخورم کاری میکنم که خودش رو فراموش کنی.»
و در همون لحظه… لبهای ات لرزید. نه از ترس، از احساسی که داشت شکل میگرفت.
دست جونگکوک به آرومی روی صورتش نشست، و برای اولینبار… بینشون سکوتی بهوجود اومد که از جنس آرامش بود، نه تهدید.
---
- ۸.۲k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط