LESSON
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
فصل دوم | پارت ۱۷ | ملاقات
جونگکوک فوراً شماره را دوباره گرفت.
خاموش بود.
ـ «لعنتی...»
سوا دفترچه را از لنا گرفت.
ـ «اینجا یه آدرس هست.»
لنا سریع گفت:
ـ «اون صفحه رو ندیده بودم.»
پایین صفحه، با خطی متفاوت نوشته شده بود:
«ساعت ۱۰ شب. ایستگاه قدیمی.»
جونگکوک به ساعت نگاه کرد.
ـ «فقط دو ساعت وقت داریم.»
سوا گفت:
ـ «پس میریم.»
لنا با نگرانی پرسید:
ـ «اگه تله باشه چی؟»
جونگکوک جواب داد:
ـ «هر چی باشه، این بار آمادهایم.»
ساعت ده شب...
ایستگاه قدیمی تقریباً خالی بود.
باد سردی میوزید و چراغهای اطراف یکییکی خاموش و روشن میشدند.
سوا، جونگکوک و لنا کنار هم ایستاده بودند.
ناگهان صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
برگشتند.
دانیل چند متر دورتر ایستاده بود.
جونگکوک جلو رفت.
ـ «بالاخره پیدات شد.»
دانیل گفت:
ـ «من هیچوقت گم نشده بودم.»
لنا با عصبانیت گفت:
ـ «پس چرا همه فکر میکردن رفتی؟»
دانیل نگاهش کرد.
ـ «چون مجبور بودم ناپدید بشم.»
سوا پرسید:
ـ «از چی فرار میکردی؟»
دانیل چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ «از کسی که الان شما رو دنبال میکنه.»
جونگکوک پرسید:
ـ «کیه؟»
دانیل به دفترچهی داخل دست لنا اشاره کرد.
ـ «جوابش توی آخرین صفحهست.»
لنا دفترچه را باز کرد.
اما آخرین صفحه...
کنده شده بود.
دانیل آرام گفت:
ـ «اون صفحه رو من برنداشتم.»
سوا زمزمه کرد:
ـ «پس کی برداشته؟»
دانیل به پشت سرشان نگاه کرد.
ـ «همونی که الان پشت سرتونه.»
ادامه دارد...
فصل دوم | پارت ۱۷ | ملاقات
جونگکوک فوراً شماره را دوباره گرفت.
خاموش بود.
ـ «لعنتی...»
سوا دفترچه را از لنا گرفت.
ـ «اینجا یه آدرس هست.»
لنا سریع گفت:
ـ «اون صفحه رو ندیده بودم.»
پایین صفحه، با خطی متفاوت نوشته شده بود:
«ساعت ۱۰ شب. ایستگاه قدیمی.»
جونگکوک به ساعت نگاه کرد.
ـ «فقط دو ساعت وقت داریم.»
سوا گفت:
ـ «پس میریم.»
لنا با نگرانی پرسید:
ـ «اگه تله باشه چی؟»
جونگکوک جواب داد:
ـ «هر چی باشه، این بار آمادهایم.»
ساعت ده شب...
ایستگاه قدیمی تقریباً خالی بود.
باد سردی میوزید و چراغهای اطراف یکییکی خاموش و روشن میشدند.
سوا، جونگکوک و لنا کنار هم ایستاده بودند.
ناگهان صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
برگشتند.
دانیل چند متر دورتر ایستاده بود.
جونگکوک جلو رفت.
ـ «بالاخره پیدات شد.»
دانیل گفت:
ـ «من هیچوقت گم نشده بودم.»
لنا با عصبانیت گفت:
ـ «پس چرا همه فکر میکردن رفتی؟»
دانیل نگاهش کرد.
ـ «چون مجبور بودم ناپدید بشم.»
سوا پرسید:
ـ «از چی فرار میکردی؟»
دانیل چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ «از کسی که الان شما رو دنبال میکنه.»
جونگکوک پرسید:
ـ «کیه؟»
دانیل به دفترچهی داخل دست لنا اشاره کرد.
ـ «جوابش توی آخرین صفحهست.»
لنا دفترچه را باز کرد.
اما آخرین صفحه...
کنده شده بود.
دانیل آرام گفت:
ـ «اون صفحه رو من برنداشتم.»
سوا زمزمه کرد:
ـ «پس کی برداشته؟»
دانیل به پشت سرشان نگاه کرد.
ـ «همونی که الان پشت سرتونه.»
ادامه دارد...
- ۵۷۸
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط