رفتم که نبینی پریشان شدنم را ، غمناک ترین لحظه ی ویران شد

رفتم که نبینی پریشان شدنم را ، غمناک ترین لحظه ی ویران شدنم را ، در خویش فرو رفتم و در خویش شکستم ، تا دوست نبیند غم تنها شدنم را .
دیدگاه ها (۱)

فراتر از خویش

تمام قافیه بودی، منم که باختمتتو سرزمین خودم بوده‌ای که تاخت...

با همه‌ی بی‌سر و سامانی‌امباز به دنبال پریشانی‌امطاقت فرسودگ...

ای یار ناشناخته من دوست دارمتگاهی به جان و گاه به دل می سپار...

عاشقانه های شبنم

happy birthday...

از تو شهرم قفس است ای همه آزادی منغم مرا هم‌نفس است ای تو هم...

از کتاب «سقوط» آلبر کامو:ژان باتیست کلامانس، مردی بود که همه...

#شب_جمعه و #قرار_با_ارباب لعل لب آنکس که ثنا خوان حسین استتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط