از تو شهرم قفس است ای همه آزادی من
از تو شهرم قفس است ای همه آزادی من
غم مرا همنفس است ای تو همه شادی من
بی تو آوارم و بر خویش فرو ریختهام
ای همه سقف و ستون و همه آبادی من
منگر اینک به سکوتم که جهانی شر و شور
خفته در سینهی خاموشی فریادی من
نز تو مجموعهی آرامشم از هم پاشید
که سرشتیست پریشانی بنیادی من
چون در او پنجهی تقدیر به جز باد نکاشت
غیر توفان چه درو میکنی از وادی من؟
مَنم و حیرت و مَقصد گم وُ ره ظلمانی
خود مگر کوکب چشم تو شود هادی من
بیستون دفتر و تیشه قلم و شیرین تو
تا چه نقشی بزند، خامهی فرهادی من
حسین منزوی
غم مرا همنفس است ای تو همه شادی من
بی تو آوارم و بر خویش فرو ریختهام
ای همه سقف و ستون و همه آبادی من
منگر اینک به سکوتم که جهانی شر و شور
خفته در سینهی خاموشی فریادی من
نز تو مجموعهی آرامشم از هم پاشید
که سرشتیست پریشانی بنیادی من
چون در او پنجهی تقدیر به جز باد نکاشت
غیر توفان چه درو میکنی از وادی من؟
مَنم و حیرت و مَقصد گم وُ ره ظلمانی
خود مگر کوکب چشم تو شود هادی من
بیستون دفتر و تیشه قلم و شیرین تو
تا چه نقشی بزند، خامهی فرهادی من
حسین منزوی
- ۱.۵k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط