🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 5
🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 5
#لینو #فیکشن
ساعت ۹:۴۵ شب ـ عمارت لی
لونا جلوی آینه ایستاد و موهایش را بست. مینهو فکر میکرد با چند تا محافظ میتواند او را توی عمارت زندانی کند؟ سخت در اشتباه بود.
پنجرهی اتاقش را باز کرد و به بالکن نگاه کرد. ارتفاع زیاد بود، اما از درِ اصلی بهتر بود.
لونا زیر لب گفت: «لی مینهو، امیدوارم امشب سکته نکنی.»
پانزده دقیقه بعد، لونا از دیوار کوتاه باغ پایین پرید و با عجله به سمت خیابان رفت.
اما هنوز تاکسی نگرفته بود که یک ماشین مشکی جلوی پایش ترمز کرد.
شیشه پایین رفت.
مینهو پشت فرمان نشسته بود.
مینهو: «سوار شو.»
لونا با ناباوری نگاهش کرد.
لونا: «تو اینجا چی کار میکنی؟!»
مینهو: «اومدم به همسر عزیزم شببهخیر بگم.»
لونا: «خفه شو!»
مینهو در ماشین را باز کرد و پیاده شد.
مینهو: «سه ثانیه فرصت داری سوار شی.»
لونا: «و اگه سوار نشم؟»
مینهو با خونسردی گوشیاش را بیرون آورد.
مینهو: «به رانندهات زنگ میزنم. بعدش هم به پدرت میگم دخترش نصفهشب از خونه فرار کرده.»
لونا با عصبانیت سوار ماشین شد.
لونا: «از تو متنفرم.»
مینهو پشت فرمان نشست.
مینهو: «این جمله رو امروز چند بار گفتی؟»
لونا: «به اندازهای که بفهمی.»
مینهو ماشین را روشن کرد.
مینهو: «پس باید بیشتر تمرین کنی. هنوز برام مهم نیست.»
چهل دقیقه بعد، ماشین جلوی یک ساختمان متروکه ایستاد.
لونا با تعجب اطراف را نگاه کرد.
لونا: «اینجا کجاست؟»
مینهو: «همون جایی که قرار بود تنهایی بیای.»
لونا برگشت و به او خیره شد.
لونا: «تو از اول میدونستی؟!»
مینهو اسلحهاش را از داشبورد برداشت و آن را زیر کتش گذاشت.
مینهو: «من رئیس مافیام، لونا. فکر کردی نمیفهمم وقتی یکی میخواد همسرم رو به دام بندازه؟»
لونا: «من همسر اجباریتم!»
مینهو: «فعلاً تنها همسرمی که دارم.»
لونا خواست جوابش را بدهد که ناگهان صدای شلیک از داخل ساختمان بلند شد.
مینهو فوراً دست لونا را گرفت و پشت ماشین کشید.
مینهو: «سرت رو پایین نگه دار!»
لونا: «ولم کن!»
مینهو با عصبانیت به او نگاه کرد.
مینهو: «برای یک بار هم که شده، میتونی حرف گوش کنی؟!»
در همین لحظه، تلفن مینهو زنگ خورد.
تماس را وصل کرد و صدای مردی از پشت خط شنیده شد:
«رئیس، یه خبر بد دارم. کسی که امشب قرار بود ملاقاتش کنید...»
مینهو: «زودتر حرف بزن!»
مرد با صدایی لرزان گفت:
«کیم سوآ زندهست.»
مینهو بیحرکت ماند.
لونا به صورت رنگپریدهی او نگاه کرد.
لونا: «سوآ... همون زن توی عکسه؟»
مینهو تلفن را قطع کرد و به ساختمان خیره شد.
بعد آرام گفت:
«لونا، از ماشین پیاده نمیشی. حتی اگه صدای خودم رو شنیدی، در رو باز نمیکنی. فهمیدی؟»
لونا: «چرا؟!»
مینهو اسلحهاش را بیرون کشید.
مینهو: «چون اگه سوآ واقعاً زنده باشه، امشب قراره بفهمم چه کسی سه سال تمام بهم دروغ گفته.»
و قبل از اینکه لونا بتواند چیزی بگوید، مینهو بهتنهایی وارد ساختمان شد.
چند ثانیه بعد، صدای زنی در تاریکی پیچید:
«دلم برات تنگ شده بود، مینهو.»
و صدای شلیک دیگری بلند شد... 🖤
#لینو #فیکشن
ساعت ۹:۴۵ شب ـ عمارت لی
لونا جلوی آینه ایستاد و موهایش را بست. مینهو فکر میکرد با چند تا محافظ میتواند او را توی عمارت زندانی کند؟ سخت در اشتباه بود.
پنجرهی اتاقش را باز کرد و به بالکن نگاه کرد. ارتفاع زیاد بود، اما از درِ اصلی بهتر بود.
لونا زیر لب گفت: «لی مینهو، امیدوارم امشب سکته نکنی.»
پانزده دقیقه بعد، لونا از دیوار کوتاه باغ پایین پرید و با عجله به سمت خیابان رفت.
اما هنوز تاکسی نگرفته بود که یک ماشین مشکی جلوی پایش ترمز کرد.
شیشه پایین رفت.
مینهو پشت فرمان نشسته بود.
مینهو: «سوار شو.»
لونا با ناباوری نگاهش کرد.
لونا: «تو اینجا چی کار میکنی؟!»
مینهو: «اومدم به همسر عزیزم شببهخیر بگم.»
لونا: «خفه شو!»
مینهو در ماشین را باز کرد و پیاده شد.
مینهو: «سه ثانیه فرصت داری سوار شی.»
لونا: «و اگه سوار نشم؟»
مینهو با خونسردی گوشیاش را بیرون آورد.
مینهو: «به رانندهات زنگ میزنم. بعدش هم به پدرت میگم دخترش نصفهشب از خونه فرار کرده.»
لونا با عصبانیت سوار ماشین شد.
لونا: «از تو متنفرم.»
مینهو پشت فرمان نشست.
مینهو: «این جمله رو امروز چند بار گفتی؟»
لونا: «به اندازهای که بفهمی.»
مینهو ماشین را روشن کرد.
مینهو: «پس باید بیشتر تمرین کنی. هنوز برام مهم نیست.»
چهل دقیقه بعد، ماشین جلوی یک ساختمان متروکه ایستاد.
لونا با تعجب اطراف را نگاه کرد.
لونا: «اینجا کجاست؟»
مینهو: «همون جایی که قرار بود تنهایی بیای.»
لونا برگشت و به او خیره شد.
لونا: «تو از اول میدونستی؟!»
مینهو اسلحهاش را از داشبورد برداشت و آن را زیر کتش گذاشت.
مینهو: «من رئیس مافیام، لونا. فکر کردی نمیفهمم وقتی یکی میخواد همسرم رو به دام بندازه؟»
لونا: «من همسر اجباریتم!»
مینهو: «فعلاً تنها همسرمی که دارم.»
لونا خواست جوابش را بدهد که ناگهان صدای شلیک از داخل ساختمان بلند شد.
مینهو فوراً دست لونا را گرفت و پشت ماشین کشید.
مینهو: «سرت رو پایین نگه دار!»
لونا: «ولم کن!»
مینهو با عصبانیت به او نگاه کرد.
مینهو: «برای یک بار هم که شده، میتونی حرف گوش کنی؟!»
در همین لحظه، تلفن مینهو زنگ خورد.
تماس را وصل کرد و صدای مردی از پشت خط شنیده شد:
«رئیس، یه خبر بد دارم. کسی که امشب قرار بود ملاقاتش کنید...»
مینهو: «زودتر حرف بزن!»
مرد با صدایی لرزان گفت:
«کیم سوآ زندهست.»
مینهو بیحرکت ماند.
لونا به صورت رنگپریدهی او نگاه کرد.
لونا: «سوآ... همون زن توی عکسه؟»
مینهو تلفن را قطع کرد و به ساختمان خیره شد.
بعد آرام گفت:
«لونا، از ماشین پیاده نمیشی. حتی اگه صدای خودم رو شنیدی، در رو باز نمیکنی. فهمیدی؟»
لونا: «چرا؟!»
مینهو اسلحهاش را بیرون کشید.
مینهو: «چون اگه سوآ واقعاً زنده باشه، امشب قراره بفهمم چه کسی سه سال تمام بهم دروغ گفته.»
و قبل از اینکه لونا بتواند چیزی بگوید، مینهو بهتنهایی وارد ساختمان شد.
چند ثانیه بعد، صدای زنی در تاریکی پیچید:
«دلم برات تنگ شده بود، مینهو.»
و صدای شلیک دیگری بلند شد... 🖤
- ۱۵۹
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط