𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔
𝑷𝒂𝒓𝒕: 7
。・:*:・゚★,。・:*:・゚☆ꔫ。・:*:・゚★,。・:*:・゚
☆ꔫ。・:*:・゚★,。・:*:・゚☆

آقای چوی با دیدن جونگکوک، چشماش رو
تنگ کرد و با لبخندی که زیادی چرب بود،
گفت:
• سلام، عزیزم. قهوه برای کی؟
جونگکوک گفت:
برای آقای کیم، آقا.
آقای چوی خندید و دستش رو گذاشت
روی بازوی جونگکوک.
• تهیونگ که قهوه نمی‌خواد. بیا بریم یه جا
باهات حرف بزنم.
اون دست، روی بازو بود. جونگکوک با خونسردی، دستش رو کنار زد.
متاسفم، آقا. من باید برسم.
و رفت.
آقای چوی با نگاهی که پر از حرص بود، به پشتش
نگاه کرد و زیر لب گفت:
• این امگا... خیلی خوشگله.
سه روز بعد، جونگکوک داشت اسناد رو به
طبقه‌ی ۲۰ می‌برد. آقای هان، که برای جلسه
اومده بود، توی آسانسور بهش برخورد کرد.
آقای هان با دیدن جونگکوک، لبخند کجی زد.
€ جونگکوک. چقدر قشنگ شدی امروز
جونگکوک با احترام، گفت:
ممنونم، آقا.
آقای هان دستش رو گذاشت روی شونه‌ی
جونگکوک.
€ نمی‌دونی چقدر دلم می‌خواد باهات وقت
بگذرونم. اون دست، روی شونه موند.
جونگکوک هیچ واکنشی نشون نداد و
وقتی آسانسور رسید، بیرون رفت.
یک هفته از اون ماجراها گذشته بود.
آقای مین، که هر روز به شرکت می‌اومد،
با جونگکوک سلام و احوالپرسی می‌کرد.
اما هیچ لمس و حرف اضافه‌ای نداشت.
یه روز، آقای مین وقتی از کنار میز جونگکوک
رد می‌شد،ایستاد و بهش نگاه کرد. با صدای گرمی گفت:
" جونگکوک،امروز چطوره؟
جونگکوک با احترام، گفت:
خوبم، آقای مین.
آقای مین دستش رو دراز کرد و یه تار مویِ
روی گونه‌ی جونگکوک رو کنار زد.
" موهات روی گونه‌ت بود.
اون لمس، خیلی آروم و کوتاه بود. ولی
مثل بقیه نبود. دستش روی گونه‌ش موند
و بعد آروم برداشته شد. جونگکوک هیچ واکنشی نشون نداد. فقط به کارش ادامه داد.
آقای مین با نگاهی که پر از یه چیز دیگه بود،
رفت. اما اون لمس، برای بقیه هم دیده شد.
همون روز، تهیونگ از دفترش بیرون اومد.
با نگاهی سرد، به جونگکوک نگاه کرد و گفت:
_ آقای مین با تو حرف زد؟
جونگکوک با احترام، گفت:
بله، آقا. فقط سلام و احوالپرسی.
تهیونگ چند ثانیه بهش نگاه کرد.
_ خوبه.
و رفت. بدون هیچ واکنش دیگه‌ای.

اما اون شب، وقتی همه رفتن، تهیونگ
توی دفترش نشسته بود و به لمس آقای
مین فکر می‌کرد.
_ اون دست... چرا اینقدر بهش نزدیک بود؟

ساعت ۹:۳۰ صبح بود. ساختمانِ کیم اینترپرایز،
مثل همیشه پر از صدای تلفن و قدم‌های سریع
کارمندا بود. جونگکوک پشتِ میزِ بیرونِ دفترِ
تهیونگ نشسته بود. داشت فایل‌های جلسه‌ی
بعدی رو مرتب می‌کرد. امروز صبح، تهیونگ
بدون هیچ حرفی از کنارش رد شده بود.
فقط یه نگاهِ سرد و یه «صبح بخیر» خشک.
جونگکوک به این عادت کرده بود. دیگه انتظارِ
هیچ چیزِ دیگه‌ای نداشت. فقط کارش رو
انجام می‌داد.
ساعت ۱۱:۱۵، تلفنِ داخلیِ دفترِ تهیونگ زنگ خورد. جونگکوک
جواب داد و صدای سردِ تهیونگ رو شنید:
_ اسنادِ پروژه‌ی لوتوس رو بردار و برو طبقه‌ی
۱۵، اتاقِ کنفرانس.
جونگکوک با احترام گفت:
چشم، آقا.

اسناد رو برداشت و با یه پوشه،
راهیِ طبقه‌ی ۱۵ شد. توی آسانسور به فکرِ
این بود که امروز چقدر کار زیاده. ساعت ۱۲
جلسه‌ی دیگه‌ای بود و هنوز ناهار رو نخورده
بود. وقتی درِ آسانسور باز شد، جونگکوک
مستقیم رفت سمتِ اتاقِ کنفرانس. اما ناگهان،
درِ یکی از اتاق‌های کاری باز شد و آقای یون
از داخلش بیرون اومد.
آقای یون، با لباسِ گرون قیمتش و نگاهی
که همیشه روی لبش بود، به جونگکوک نگاه کرد. ~جونگکوک! چطوره امروز؟
جونگکوک با احترام، ایستاد و گفت:
خوبم، آقای یون.
آقای یون با لبخندی که خیلی عادی
به نظر نمی‌رسید، به سمتش نزدیک شد.
~ چی داری دستت؟
جونگکوک پوشه رو نشون داد.
اسنادِ جلسه برای آقای کیم، آقا.
آقای یون با نگاهی که از سر تا پای جونگکوک
رو برانداز کرد، گفت:
~ آها، تهیونگ. هنوزم مثل همیشه.
سکوتِ کوتاهی بینشون پیش اومد.
آقای یون به پوشه نگاه کرد، بعد به دستای
جونگکوک.
~ می‌دونی، جونگکوک، من چند وقته دارم
بهت فکر می‌کنم.
آقای یون با صدایی که یه جورایی زیادی
نرم شده بود، گفت.
جونگکوک با نگاهی که هیچ تغییری
توش نبود، گفت:
من فقط کارِ خودم رو انجام می‌دم، آقای یون.
آقای یون خندید. خنده‌ای که خیلی مصنوعی بود.
~........
خوب چطور بود؟ یادتون نره لایک و کامنت و بازنشر انجام بدین. 😅😂
#TaekookForever #Vmon #Jikook #Taekook_moment #BTS_couple #تهکوک_عاشقانه
#تهکوک #بی_تی_اس #کیپاپ #کره_جنوبی #نامجون #سوکجین #مین_یونگی #هوسوک #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #نامجین #یونمین #تهکوک #فالو_کن #فالو_بک
دیدگاه ها (۶)

گرگ و بره کوچکپارت ۳اتاقِ خوابِ تهیونگ مثلِ خودش بود؛ سرد، م...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

Destiny part 13

پارت پنجم:حقیقتی که میکُشد. این بار جونگکوک بدون حرف دنبالش...

صدای تیراندازی تمام عمارت را پر کرده بود.اعضا با افراد روس د...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. عضلات بازوی تهیونگ...

رمان انتقام ازدواج کامل

پارت ۱۹ 🖤مین‌سو لبخند کوتاهی زد.— «قبل از اینکه بترسی، فقط م...

رمان تهکوک

𓆩 پارت ۳۵ 𓆪 🖤🥀در باز شد و مردی وارد اتاق شد.یک پوشه‌ی مشکی د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط