روزي پسربچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. خدمتک
روزي پسربچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. خدمتکار براي سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسيد بستني با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت 50 سنت
پسر دستش را در جيبش کرد وتمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد بستني ساده چند است؟
خدمتکار با توجه به اينکه تمام ميزها پرشده بود و عده اي هم بيرون منتظر خالي شدن ميز بودند با بي حوصلگي و با لحني تند گفت 35 سنت.
پسر: لطفا يک بستني ساده بياوريد.
خدمتکار
بستني را آورد و صورتحساب را روي ميز گذاشت و رفت. پسر بستني اش را تمام
کرد و پولش رابه صندوقدار پرداخت. هنگاميکه خدمتکار براي تميز کردن ميز
بازگشت، گريه اش گرفت. پسربچه روي ميز کنار ظرف خالي، 15سنت براي او انعام
گذاشته بود
پسر پرسيد بستني با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت 50 سنت
پسر دستش را در جيبش کرد وتمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد بستني ساده چند است؟
خدمتکار با توجه به اينکه تمام ميزها پرشده بود و عده اي هم بيرون منتظر خالي شدن ميز بودند با بي حوصلگي و با لحني تند گفت 35 سنت.
پسر: لطفا يک بستني ساده بياوريد.
خدمتکار
بستني را آورد و صورتحساب را روي ميز گذاشت و رفت. پسر بستني اش را تمام
کرد و پولش رابه صندوقدار پرداخت. هنگاميکه خدمتکار براي تميز کردن ميز
بازگشت، گريه اش گرفت. پسربچه روي ميز کنار ظرف خالي، 15سنت براي او انعام
گذاشته بود
- ۷۶۲
- ۲۴ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط