#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۷۶: راز بین پدر و پسر
شب…
تهیونگ جلوی در اتاق کار پادشاه ایستاده بود.
دو نگهبان دو طرف در ایستاده بودند.
یکی از آنها گفت:
— اعلیحضرت منتظرن.
تهیونگ زیر لب گفت:
— خب… یا کشته میشم یا ظرف میشورم.
در باز شد.
تهیونگ وارد شد.
پادشاه پشت میز بزرگش نشسته بود و به پروندهای نگاه میکرد.
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
— اسمت؟
تهیونگ تعظیم کوتاهی کرد.
— ته سون هستم اعلیحضرت.
پادشاه چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام سرش را بالا آورد.
— که اینطور…ته سون؟
تهیونگ با آرامش گفت:
— بله اعلیحضرت.
پادشاه به او خیره شد.
بعد ناگهان گفت:
— فکر کردی من احمقم؟
تهیونگ پلک زد.
پادشاه ادامه داد:
— که نفهمم تو تهیونگ… پسر خودمی؟
تهیونگ آهی کشید و صاف ایستاد.
— خب… امیدوار بودم حداقل تا فردا دووم بیارم.
پادشاه دستش را روی میز کوبید.
— تو شاهزادهای!...توی آشپزخانه قصر چیکار میکنی؟
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— کار میکنم.
پادشاه با ناباوری نگاهش کرد.
— کار میکنی؟! تو سوپ مرگبار درست کردی!
تهیونگ آرام گفت:
— با احترام… نصفش تقصیر فلفل بود.
پادشاه نفس عمیقی کشید.
چند لحظه به او خیره ماند.
— اینجا چیکار میکنی؟...لابد ولیعهد تو رو فرستاده اینجا تا کنار سوآ باشی؟
تهیونگ سریع گفت:
— با کمال احترام پدر…جونگکوک اگه بفهمه من اینجا هستم زنده زنده دفنم میکنه.
پادشاه ابرویش بالا رفت.
— چی؟
تهیونگ ادامه داد:
— بدون اینکه بفهمه اومدم اینجا...من خودم اومدم.
پادشاه پرسید:
— چرا؟
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
— چون سوآ تنهاست و چون میدونستم جونگکوک نمیتونه نزدیکش باشه.
پادشاه نگاهش کرد.
— تو مسئولیت این قصر رو نداری تو شاهزادهای، نه نگهبان شخصی.
تهیونگ آرام گفت:
— میدونم.
— برای همین هم با لباس خدمتکار اومدم هیچکس نمیفهمه من کیام.
پادشاه گفت:
— الان من فهمیدم.
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
— شما که پدرم هستید.
چند ثانیه سکوت سنگینی بینشان افتاد.
بعد تهیونگ جدیتر گفت:
— ازتون میخوام اجازه بدید مخفیانه توی قصر بمونم...قول میدم دردسر درست نکنم.
پادشاه خندید.
— تو همین امروز سوپ سلطنتی رو تبدیل کردی به سلاح شیمیایی!
تهیونگ گفت:
— اشتباه علمی بود.
پادشاه سرش را تکان داد.
— غیرممکنه.
تهیونگ یک قدم جلو رفت.
— پدر…فقط یک ماه...تا وقتی آزمون سوآ تموم بشه.
پادشاه به او خیره شد.
— اگه ملکه بفهمه چی؟ یا یهجین؟
تهیونگ گفت:
— نمیفهمن من مثل یه خدمتکار کار میکنم کسی شک نمیکنه.
پادشاه چند لحظه فکر کرد.
بعد آهی کشید.
— تو از بچگی هم همینطور بودی هر کاری دلت میخواست میکردی.
تهیونگ آرام گفت:
— این یکی مهمه.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد پادشاه گفت:
— خیلی خب.
تهیونگ سرش را بالا آورد.
— واقعاً؟
پادشاه ادامه داد:
— میتونی بمونی ولی تحت دو شرط.
تهیونگ فوری گفت:
— هرچی بگید.
پادشاه گفت:
— اول…هیچکس نباید بفهمه تو تهیونگی مخصوصاً ملکه و یهجین.
تهیونگ سر تکان داد.
— قبول.
پادشاه ادامه داد:
— دوم…اگه حتی کوچکترین دردسری درست کنی…خودم شخصاً از قصر بیرونت میکنم.
تهیونگ لبخند زد.
— سعی میکنم این بار سوپ رو تند نکنم.
پادشاه زیر لب گفت:
— امیدوارم.
چند لحظه به هم نگاه کردند.
بعد پادشاه دستش را تکان داد.
— حالا برو قبل از اینکه کسی بفهمه.
تهیونگ تعظیم کرد.
— ممنون اعلیحضرت.
وقتی به در رسید، پادشاه گفت:
— تهیونگ.
او ایستاد.
— بله پدر؟
پادشاه آهسته گفت:
— مراقب باش...این قصر جای سادهای نیست.
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
— میدونم برای همین اومدم.
و بعد از اتاق بیرون رفت.
در آرام بسته شد.
و از همان لحظه…
شاهزاده تهیونگ با نام ته سون
رسماً تبدیل شد به یک خدمتکار مخفی در قصر.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۱۷۶: راز بین پدر و پسر
شب…
تهیونگ جلوی در اتاق کار پادشاه ایستاده بود.
دو نگهبان دو طرف در ایستاده بودند.
یکی از آنها گفت:
— اعلیحضرت منتظرن.
تهیونگ زیر لب گفت:
— خب… یا کشته میشم یا ظرف میشورم.
در باز شد.
تهیونگ وارد شد.
پادشاه پشت میز بزرگش نشسته بود و به پروندهای نگاه میکرد.
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
— اسمت؟
تهیونگ تعظیم کوتاهی کرد.
— ته سون هستم اعلیحضرت.
پادشاه چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام سرش را بالا آورد.
— که اینطور…ته سون؟
تهیونگ با آرامش گفت:
— بله اعلیحضرت.
پادشاه به او خیره شد.
بعد ناگهان گفت:
— فکر کردی من احمقم؟
تهیونگ پلک زد.
پادشاه ادامه داد:
— که نفهمم تو تهیونگ… پسر خودمی؟
تهیونگ آهی کشید و صاف ایستاد.
— خب… امیدوار بودم حداقل تا فردا دووم بیارم.
پادشاه دستش را روی میز کوبید.
— تو شاهزادهای!...توی آشپزخانه قصر چیکار میکنی؟
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— کار میکنم.
پادشاه با ناباوری نگاهش کرد.
— کار میکنی؟! تو سوپ مرگبار درست کردی!
تهیونگ آرام گفت:
— با احترام… نصفش تقصیر فلفل بود.
پادشاه نفس عمیقی کشید.
چند لحظه به او خیره ماند.
— اینجا چیکار میکنی؟...لابد ولیعهد تو رو فرستاده اینجا تا کنار سوآ باشی؟
تهیونگ سریع گفت:
— با کمال احترام پدر…جونگکوک اگه بفهمه من اینجا هستم زنده زنده دفنم میکنه.
پادشاه ابرویش بالا رفت.
— چی؟
تهیونگ ادامه داد:
— بدون اینکه بفهمه اومدم اینجا...من خودم اومدم.
پادشاه پرسید:
— چرا؟
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
— چون سوآ تنهاست و چون میدونستم جونگکوک نمیتونه نزدیکش باشه.
پادشاه نگاهش کرد.
— تو مسئولیت این قصر رو نداری تو شاهزادهای، نه نگهبان شخصی.
تهیونگ آرام گفت:
— میدونم.
— برای همین هم با لباس خدمتکار اومدم هیچکس نمیفهمه من کیام.
پادشاه گفت:
— الان من فهمیدم.
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
— شما که پدرم هستید.
چند ثانیه سکوت سنگینی بینشان افتاد.
بعد تهیونگ جدیتر گفت:
— ازتون میخوام اجازه بدید مخفیانه توی قصر بمونم...قول میدم دردسر درست نکنم.
پادشاه خندید.
— تو همین امروز سوپ سلطنتی رو تبدیل کردی به سلاح شیمیایی!
تهیونگ گفت:
— اشتباه علمی بود.
پادشاه سرش را تکان داد.
— غیرممکنه.
تهیونگ یک قدم جلو رفت.
— پدر…فقط یک ماه...تا وقتی آزمون سوآ تموم بشه.
پادشاه به او خیره شد.
— اگه ملکه بفهمه چی؟ یا یهجین؟
تهیونگ گفت:
— نمیفهمن من مثل یه خدمتکار کار میکنم کسی شک نمیکنه.
پادشاه چند لحظه فکر کرد.
بعد آهی کشید.
— تو از بچگی هم همینطور بودی هر کاری دلت میخواست میکردی.
تهیونگ آرام گفت:
— این یکی مهمه.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد پادشاه گفت:
— خیلی خب.
تهیونگ سرش را بالا آورد.
— واقعاً؟
پادشاه ادامه داد:
— میتونی بمونی ولی تحت دو شرط.
تهیونگ فوری گفت:
— هرچی بگید.
پادشاه گفت:
— اول…هیچکس نباید بفهمه تو تهیونگی مخصوصاً ملکه و یهجین.
تهیونگ سر تکان داد.
— قبول.
پادشاه ادامه داد:
— دوم…اگه حتی کوچکترین دردسری درست کنی…خودم شخصاً از قصر بیرونت میکنم.
تهیونگ لبخند زد.
— سعی میکنم این بار سوپ رو تند نکنم.
پادشاه زیر لب گفت:
— امیدوارم.
چند لحظه به هم نگاه کردند.
بعد پادشاه دستش را تکان داد.
— حالا برو قبل از اینکه کسی بفهمه.
تهیونگ تعظیم کرد.
— ممنون اعلیحضرت.
وقتی به در رسید، پادشاه گفت:
— تهیونگ.
او ایستاد.
— بله پدر؟
پادشاه آهسته گفت:
— مراقب باش...این قصر جای سادهای نیست.
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
— میدونم برای همین اومدم.
و بعد از اتاق بیرون رفت.
در آرام بسته شد.
و از همان لحظه…
شاهزاده تهیونگ با نام ته سون
رسماً تبدیل شد به یک خدمتکار مخفی در قصر.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۴۷۴
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط