رمان جونگ کوک
𓂃 ࣪˖ ִֶָ وقتی با بچهش دعوا میکنه... 🧸🥺🤍
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏
ویو رزا :
بوی غذایی که درست کرده بودم، تمام خونه رو پر کرده بود.
آخرین کارها رو انجام دادم، گاز رو خاموش کردم و یه نفس راحت کشیدم. نگاهم به ساعت افتاد. کمی دیر شده بود و میدونستم جیهان احتمالاً از گرسنگی دوباره مشغول بازی شده.
دستهام رو شستم و از آشپزخونه بیرون اومدم.
اول به سمت اتاق پسر کوچولوم رفتم.
در اتاقش نیمهباز بود. از داخل صدای بازی کردنش میاومد.
آروم سرم رو از لای در داخل بردم.
جیهان وسط اتاق نشسته بود و دورش پر از اسباببازی بود. چندتا ماشین کوچیک جلویش گذاشته بود و با دقت زیادی مشغول بازی بود.
لبخند کوچیکی روی لب هام نشست..
+ جیهان؟
سر کوچولوش رو بلند کرد و نگاهم کرد.
= بله مامانی..؟!
+ غذا آمادهست عزیزم. بیا بریم پایین غذا بخوریم...
جیهان نگاهی به اسباببازیهاش انداخت.
= مامانی.. الان !؟
خندیدم و وارد اتاق شدم.
+ آره، الان. اسباببازیهات که قرار نیست فرار کنن.
لب پایینش رو کمی جلو آورد.
= ولی من هنوز بازی نکردم...
کنارش نشستم و موهاش رو مرتب کردم.
+ بعد از غذا دوباره بازی کن. باشه؟
چند لحظه فکر کرد و بالاخره سرش رو تکون داد.
= باشه.
دست کوچیکش رو گرفتم و از اتاق بیرون اومدیم.
اما وسط راه یاد جونگکوک افتادم.
اون هنوز توی اتاقش بود.
+ جیهان، بیا اول بابا رو صدا کنیم.
جیهان سریع گفت:
= بابا هم باهامون غذا میخوره؟
— اگه کار زیاد نداشته باشه.. اره!
با هم به سمت اتاق جونگکوک رفتیم.
چند ضربه آروم به در زدم و وارد شدم.
جونگکوک پشت میز نشسته بود و چندتا پرونده جلوش بود. از قیافهاش میشد فهمید از صبح درگیر کار بوده.
— جونگکوک؟
سرش رو بلند کرد.
— جانم پرنسس ؟
+ غذا آمادهست.
نگاهی به ساعت انداخت.
— الان میام.
لبخند زدم.
+ الانه تو یعنی نیم ساعت دیگه؟
لبخند خستهای زد.
— پنج دقیقه.
قبل از اینکه چیزی بگم، جیهان جلو رفت.
= بابا!
جونگکوک با شنیدن صدای پسرمون تمام توجهش رو به اون داد.
— جانِ بابا؟
جیهان دستش رو روی میز گذاشت و با هیجان گفت:
= بابا، فردا منو میبری شهر بازی؟
چشمهای جونگکوک با شنیدن حرفش کمی بازتر شد.
— شهر بازی؟
جیهان با ذوق سر تکون داد.
= آره! میخوام سوار اون چرخ بزرگه بشم... بعد ماشینسواری کنم... بعدشم بستنی بخورم!
جونگکوک دستش رو روی موهای جیهان کشید.
— باشه کوچولو. فردا میبرمت.
جیهان با ذوق پرسید:
= قول؟
جونگکوک انگشت کوچکش رو جلو آورد.
— قول.
جیهان هم انگشت کوچکش رو به انگشت پدرش قلاب کرد.
= قول مردونه؟
جونگکوک خندیده ای از حرف پسرش کرد و حرف اطمینان آوری به جی هان گفت..
— قول مردونه.
جیهان با خوشحالی به طرف من برگشت.
= مامان! بابا منو میبره شهر بازی..
خندیدم.
— شنیدم عزیزم.
اون شب وقتی سر سفره نشستیم، جیهان تمام مدت درباره شهر بازی حرف میزد.
از اینکه میخواست کدوم وسیله رو اول سوار بشه، چه بستنیای میخواد و اینکه میخواد دست باباش رو موقع سوار شدن محکم بگیره.
من فقط نگاهش میکردم و لبخند میزدم.
گاهی فکر میکنم خوشبختی برای من همین لحظههای سادهست.
داشتن یه خونه گرم...
داشتن جونگکوک کنارم...
و پسری کوچولو که با تمام وجودش به ما اعتماد داره.
فقط نمیدونستم فردا قرار نیست اونطور که جیهان تصور میکنه پیش بره...
💚ادامه دارد ...🐢
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐🪐
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏
ویو رزا :
بوی غذایی که درست کرده بودم، تمام خونه رو پر کرده بود.
آخرین کارها رو انجام دادم، گاز رو خاموش کردم و یه نفس راحت کشیدم. نگاهم به ساعت افتاد. کمی دیر شده بود و میدونستم جیهان احتمالاً از گرسنگی دوباره مشغول بازی شده.
دستهام رو شستم و از آشپزخونه بیرون اومدم.
اول به سمت اتاق پسر کوچولوم رفتم.
در اتاقش نیمهباز بود. از داخل صدای بازی کردنش میاومد.
آروم سرم رو از لای در داخل بردم.
جیهان وسط اتاق نشسته بود و دورش پر از اسباببازی بود. چندتا ماشین کوچیک جلویش گذاشته بود و با دقت زیادی مشغول بازی بود.
لبخند کوچیکی روی لب هام نشست..
+ جیهان؟
سر کوچولوش رو بلند کرد و نگاهم کرد.
= بله مامانی..؟!
+ غذا آمادهست عزیزم. بیا بریم پایین غذا بخوریم...
جیهان نگاهی به اسباببازیهاش انداخت.
= مامانی.. الان !؟
خندیدم و وارد اتاق شدم.
+ آره، الان. اسباببازیهات که قرار نیست فرار کنن.
لب پایینش رو کمی جلو آورد.
= ولی من هنوز بازی نکردم...
کنارش نشستم و موهاش رو مرتب کردم.
+ بعد از غذا دوباره بازی کن. باشه؟
چند لحظه فکر کرد و بالاخره سرش رو تکون داد.
= باشه.
دست کوچیکش رو گرفتم و از اتاق بیرون اومدیم.
اما وسط راه یاد جونگکوک افتادم.
اون هنوز توی اتاقش بود.
+ جیهان، بیا اول بابا رو صدا کنیم.
جیهان سریع گفت:
= بابا هم باهامون غذا میخوره؟
— اگه کار زیاد نداشته باشه.. اره!
با هم به سمت اتاق جونگکوک رفتیم.
چند ضربه آروم به در زدم و وارد شدم.
جونگکوک پشت میز نشسته بود و چندتا پرونده جلوش بود. از قیافهاش میشد فهمید از صبح درگیر کار بوده.
— جونگکوک؟
سرش رو بلند کرد.
— جانم پرنسس ؟
+ غذا آمادهست.
نگاهی به ساعت انداخت.
— الان میام.
لبخند زدم.
+ الانه تو یعنی نیم ساعت دیگه؟
لبخند خستهای زد.
— پنج دقیقه.
قبل از اینکه چیزی بگم، جیهان جلو رفت.
= بابا!
جونگکوک با شنیدن صدای پسرمون تمام توجهش رو به اون داد.
— جانِ بابا؟
جیهان دستش رو روی میز گذاشت و با هیجان گفت:
= بابا، فردا منو میبری شهر بازی؟
چشمهای جونگکوک با شنیدن حرفش کمی بازتر شد.
— شهر بازی؟
جیهان با ذوق سر تکون داد.
= آره! میخوام سوار اون چرخ بزرگه بشم... بعد ماشینسواری کنم... بعدشم بستنی بخورم!
جونگکوک دستش رو روی موهای جیهان کشید.
— باشه کوچولو. فردا میبرمت.
جیهان با ذوق پرسید:
= قول؟
جونگکوک انگشت کوچکش رو جلو آورد.
— قول.
جیهان هم انگشت کوچکش رو به انگشت پدرش قلاب کرد.
= قول مردونه؟
جونگکوک خندیده ای از حرف پسرش کرد و حرف اطمینان آوری به جی هان گفت..
— قول مردونه.
جیهان با خوشحالی به طرف من برگشت.
= مامان! بابا منو میبره شهر بازی..
خندیدم.
— شنیدم عزیزم.
اون شب وقتی سر سفره نشستیم، جیهان تمام مدت درباره شهر بازی حرف میزد.
از اینکه میخواست کدوم وسیله رو اول سوار بشه، چه بستنیای میخواد و اینکه میخواد دست باباش رو موقع سوار شدن محکم بگیره.
من فقط نگاهش میکردم و لبخند میزدم.
گاهی فکر میکنم خوشبختی برای من همین لحظههای سادهست.
داشتن یه خونه گرم...
داشتن جونگکوک کنارم...
و پسری کوچولو که با تمام وجودش به ما اعتماد داره.
فقط نمیدونستم فردا قرار نیست اونطور که جیهان تصور میکنه پیش بره...
💚ادامه دارد ...🐢
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐🪐
- ۲.۹k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط