p2

بارون مثل خنجر های نقره‌ای به پنجره‌ می‌کوبید . فنجون قهوه تو دستم میلرزید ، اشکام از هم دیگه سبقت میگرفتن و گلوله گلوله رو گونه ام میریختن من اما به فکر سایه هایی بودم که تاریکی رو مهمون زندگیم کرده بودن . سایه‌هایی که شب‌ها زمزمه می‌کردند : undefinedتنهایی ، همیشه تنهایی .undefined

« ویو راوی »

نیمه‌شب بود . فنجان قهوه در دست ا.ت بخار می‌کرد ، تلخ مثل خاطراتش . رعد و برق آسمان را می‌شکافت ، نورش سایه‌های بلند روی دیوار می‌انداخت . ا.ت از طوفان می‌ترسید ، انگار خدا با هر رعد به تاریکی‌هایش سرک می‌کشید . امشب اما ، ترس سنگین‌تر بود . بوی خاک مرطوب و چیزی تلخ‌تر ، مثل مرگ ، در هوا پیچیده بود .

صدایی آمد . خش‌خش ، مثل قدم روی فرش . از آشپزخانه‌ی تاریک . ا.ت خشکش زد ، قهوه روی انگشتانش چکید . undefinedکیه ؟undefined صدایش لرزید . جوابی نبود ، فقط باران و رعد . به راهرو رفت ، قلبش تند می‌زد . آینه‌ی قدیمی دیواری ، با قاب چوبی حکاکی‌شده ، آن‌جا بود . ا.ت به انعکاسش نگاه کرد : صورت رنگ‌پریده ، چشمان وحشت‌زده . اما پشت انعکاسش ، سایه‌ای تکان خورد . چهره‌ی مردی جوان ، با موهای سیاه و چشمان عمیق مثل چاه .
لبخندی سرد ، انگار از جهانی دیگر . مستقیم به ا.ت زل زده بود . ا.ت جیغ کشید و فنجان را به آینه پرت کرد . شیشه ترک خورد ، قهوه پاشید ، و چهره‌ی مرد در صدم ثانیه محو شد . ا.ت به دیوار تکیه داد ، نفسش بند آمده . صدای غرش رعد و برق ترسش را چندین برابر کرد ، ناگهان تمام شمع ها و مشعل ها با نسیمی سرد خاموش شدند و تاریکی همه‌ جا را بلعید . و بعد ، صدا آمد . مردانه ، پر ابهت ، مثل زمزمه‌ی پادشاهی باستانی : undefinedوقتشه دلبرک دیرینه . بیا ملاقات کنیم .undefined

ا.ت گوش‌هایش را گرفت ، اما صدا در سرش بود ، مثل نوازشی سرد . undefinedمن صبر کردم ، قرن‌ها ، برای تو .undefined

با جیغی که کشید از خواب پرید ، هنوز نفس نفس میزد و چند ثانیه زمان برد تا به خود بیاید ، روی کاناپه بود ، فنجان سالم در دستش . نور لامپ روشن ، باران آرام . undefinedخواب بود ،undefined زمزمه کرد ، خنده‌ای عصبی زد . اما وقتی نگاهش به آیینه خورد خشکش زد ، با رد قهوه نوشته شده بود : undefinedوقتشه .undefined خواب نبود ، او بود . فرشته‌ی مرگ ، عاشق ابدی‌اش ، با چشمان سیاه و لبخندی که قلب را می‌لرزاند . در گوشش زمزمه کرد : undefinedتو مال منی ، از پیش از خلقت .undefined
ا.ت اشک ریخت ، اما چیزی در وجودش کشیده می‌شد . نه فقط ترس ، بلکه میل . او مرگ نبود ، رهایی بود . به آینه نگاه کرد ، دست مرد دراز شده بود . ا . ت قدم برداشت ، به سمت او ، به سمت ابدیت . باران آرام می‌بارید ، و سایه‌ای بال‌دار از پنجره گذشت . ملاقات آغاز شده بود ، عاشقانه و وحشتناک . روی کاناپه خشکش زده بود ، انگشتانش دور فنجان قهوه سفت شده بودند ، اما گرمای فنجان دیگر حس نمی‌شد . انگار سرما از جایی عمیق‌تر ، از استخوان‌هایش ، به تنش نفوذ کرده بود . نگاهش به آینه قفل شده بود ، جایی که کلمات undefined وقتشه undefined با خطی کج و لرزان ، انگار با انگشت خیس قهوه نوشته شده بودند ، کم‌کم محو می‌شدند . انگار آینه داشت آن‌ها را می‌بلعید ، مثل رازی که نباید فاش شود . باران هنوز پشت پنجره می‌بارید ، اما حالا ریتمش کندتر شده بود ، انگار طبیعت هم منتظر بود ، نفسش را حبس کرده بود .

صدای زمزمه دوباره آمد ، این‌بار نرم‌تر ، نزدیک‌تر ، مثل نفس کشیدن کسی درست پشت گردنش . undefined چرا می‌ترسی ، دلبرک ؟ من همیشه با تو بودم . undefined ا.ت سرش را چرخاند ، اما کسی نبود . فقط تاریکی گوشه‌های اتاق ، که انگار زنده شده
دیدگاه ها (۰)

پارت 2

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل دوم: رقص با ...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط