سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شده

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شده
فصل دوم: رقص با سایه‌ها و طعم خون
سکوت بعد از آن جیغِ دوردست، سنگین‌تر از قبل شده بود. ا. ت در مکانی میان ترس و حیرت ایستاده بود؛ چشمانش به چشمان درخشان جونگکوک خیره مانده بود. او نمی‌دانست باید فرار کند یا از شدت زیبایی آن مرد، در همان نقطه خشک شود. جونگکوک با آن نگاه نافذ، انگار داشت روح او را می‌خواند، تمام خاطرات، ترس‌ها و حتی تپش‌های قلب لرزانش را می‌دید.

جونگکوک به آرامی دستش را بالا آورد. ا. ت پلک‌هایش را بست، چون فکر می‌کرد شاید قرار است او را لمس کند یا حتی آسیب برساند. اما آنچه حس کرد، چیزی غیر از درد بود. انگشتان سرد و کشیده جونگکوک، به نرمی روی گونه‌ی ا. ت لغزید. سرمای دست او مثل برخورد یخ با پوست گرم ا. ت بود، اما لرزه‌ای که باعث شد تمام بدن او به خود بپیچد، از نوع دیگری بود؛ لرزه‌ای از جنس کشش و جذابیت ممنوعه.

«قلبت…» جونگکوک زیر لب گفت، صدایش مثل پچ‌پچی در تاریکی شب بود. «خیلی سریع می‌تپه. انگار می‌خواد از سینه‌ات فرار کنه و به سمت من بیاد.»

ا. ت با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، پرسید: «تو… تو چی هستی؟ و آن صدا… آن چه بود؟»

جونگکوک لبخند تلخی زد. او عقب کشید و به سمت پنجره‌ی بزرگ رفت، جایی که نور ماه نقره‌ای بر شانه‌های پهنش می‌تابید. «من؟ من تنها نگهبانِ این خاطراتِ فراموش‌شده هستم. و آن صدا… آن صدای جیغ؟ شاید فقط باد بود که از میان مجاری تاریک زیرزمین می‌گذشت… یا شاید، قلعه داشت با تو صحبت می‌کرد.»

او با حرکت دستش اشاره کرد که ا. ت دنبالش برود. ا. ت، با وجود تمام ترس‌هایش، احساس کرد جادویی در این مرد وجود دارد که او را برای کشف حقیقت، وسوسه می‌کند. او از اتاق خارج شد و در راهروهای طولانی و تاریک دنبال جونگکوک راه افتاد. دیوارهایی که با تابلوهای نقاشی قدیمی پوشیده شده بودند، انگار در تاریکی زنده بودند؛ چشم‌های آدم‌های درون نقاشی‌ها، آن‌ها را تعقیب می‌کردند.

«پدربزرگم… او درباره‌ی تو چیزی نگفت، جز اینکه باید مراقب باشم.» ا. ت در حالی که سعی می‌کرد قدم‌هایش را با قدم‌های بلند و استوار جونگکوک هماهنگ کند، گفت.

جونگکوک ناگهان ایستاد و چرخید. ا. ت تقریباً به او برخورد کرد. «پدربزرگت می‌دانست که حقیقت سنگین‌تر از آن است که یک کودک تحمل کند. او تو را فرستاده تا “پیمان” را تمدید کنی، ا. ت. او می‌دانست که تنها خونِ خانواده‌ی اوست که می‌تواند این قلعه را از فروپاشی نجات دهد… یا آن را به سیاهی مطلق بکشاند.»

«پیمان؟ کدام پیمان؟» ا. ت با وحشت پرسید.

قبل از اینکه جونگکوک پاسخ دهد، ناگهان چراغ‌های شمع در راهرو شروع به لرزیدن کردند. دمای هوا به شدت افت کرد و نفسی که از دهان ا. ت خارج می‌شد، مثل بخار سفید در هوا دیده شد. از انتهای راهرو، سایه‌ای عظیم و کدر حرکت کرد. سایه‌ای که برخلاف نور، داشت حرکت می‌کرد!

جونگکوک در یک چشم به هم زدن، جلوی ا. ت ایستاد. حرکات او چنان سریع بود که ا. ت حتی نتوانست دید چطور جابجا شد. او مثل یک سپر انسانی، ا. ت را پشت خود گرفت. چشمان جونگکوک که تا چند لحظه پیش آرام بودند، حالا مثل دو تکه آتش سرخ در تاریکی می‌درخشیدند.

«پنهان شو!» جونگکوک با صدایی که از حالت آرام خارج شده و به غرش ملایمی شبیه به یک شکارچی تبدیل شده بود، دستور داد.

او ا. ت را به داخل یک اتاق مجاور، که پر از کتاب‌های قدیمی و کاغذهای پوسته پوسته بود، هل داد و در را بست. ا. ت در تاریکی مطلق آن اتاق، لرزید. او صدای برخورد چیزی با دیوار راهرو را شنید؛ صدایی شبیه به کشیده شدن ناخن‌های بلند روی سنگ. و بعد، صدای قدم‌هایی سنگین که مستقیماً به سمت درِ اتاق آن‌ها می‌آمد.

در اتاق، ا. ت لرزان به گوشه‌ی دیوار نشست. او تنها نبود. بوی تندِ کاغذهای قدیمی و بوی مرموز جونگکوک (آن ترکیب عجیب باران و چیزی شبیه به فلز) فضا را پر کرده بود. ناگهان، لرزش خفیفی را در زمین حس کرد. انگار چیزی در زیر کف‌پوش‌های چوبی در حال حرکت بود.

در میان سکوت سنگین، صدای زمزمه‌ای از پشت در شنیده شد. صدایی که نه انسان بود و نه حتی چیزی که جونگکوک بود. صدایی که انگار از اعماق زمین می‌آمد و نام ا. ت را صدا می‌زد: «…ا. ت… بیا… به ما ملحق شو…»

ا. ت از ترس خشکش زد. آن موجود چطور نام او را می‌دانست؟

ناگهان در با شدت باز شد! اما نه توسط آن موجود، بلکه جونگکوک بود که با چهره‌ای برافروخته و نفس‌زنان وارد شد. لباس‌های او کمی پاره شده بود و روی گونه‌اش ردی از خراش دیده می‌شد. او سریع در را بست و قفل را چرخاند.
دیدگاه ها (۰)

ادامه فصل دوماو به سمت ا. ت آمد و او را از زمین بلند کرد. دس...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل سوم: تونل‌ها...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل اول: ورود به...

فیک جدیدددددد🥳🥳🥳اسم: سایه های ابدی=پیمان خون و قلعه ی فراموش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط