𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافهی طبقهی دوم
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافهی طبقهی دوم
بعد از آن روز، یونگی را چند بار در دانشگاه دید.
اول اتفاقی.
بعد...
شاید دیگر کاملاً اتفاقی نبود.
یک روز کنار کافه نشست.
روز دیگر روبهروی ا/ت در کتابخانه.
و یک هفته بعد، وقتی ا/ت از کلاس بیرون آمد، یونگی کنار در ایستاده بود.
«قهوه؟»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟»
«قهوه میخوری؟»
«الان؟»
«آره.»
«چرا؟»
یونگی شانه بالا انداخت.
«چون حوصلهام سر رفته.»
ا/ت خندید.
«خب، میتونستی تنها بری.»
«میتونستم.»
چند لحظه سکوت کرد.
«ولی ترجیح دادم با تو برم.»
قلب ا/ت بیدلیل تند زد.
آن روز، دو فنجان قهوه روی میز کافه بود و دو نفر که هنوز اسم رابطهشان را نمیدانستند.
آنها دربارهی همه چیز حرف زدند.
موسیقی.
دانشگاه.
خوابهایشان.
آینده.
یونگی فهمید ا/ت عاشق نقاشی است.
ا/ت فهمید یونگی عاشق موسیقی است.
«اگر یه روز مجبور بشی فقط یکی رو انتخاب کنی چی؟»
یونگی پرسید.
«نقاشی.»
«بدون فکر؟»
«بدون فکر.»
«چرا؟»
ا/ت مدادش را روی میز چرخاند.
«چون وقتی نمیتونم چیزی رو با کلمات بگم، میکشمش.»
یونگی چند لحظه نگاهش کرد.
«پس نقاشیهات چیزایی رو میدونن که من نمیدونم.»
ا/ت خندید.
«شاید.»
یونگی آرام گفت:
«پس امیدوارم یه روز بتونم اون چیزها رو بفهمم.»
بعد از آن روز، یونگی را چند بار در دانشگاه دید.
اول اتفاقی.
بعد...
شاید دیگر کاملاً اتفاقی نبود.
یک روز کنار کافه نشست.
روز دیگر روبهروی ا/ت در کتابخانه.
و یک هفته بعد، وقتی ا/ت از کلاس بیرون آمد، یونگی کنار در ایستاده بود.
«قهوه؟»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟»
«قهوه میخوری؟»
«الان؟»
«آره.»
«چرا؟»
یونگی شانه بالا انداخت.
«چون حوصلهام سر رفته.»
ا/ت خندید.
«خب، میتونستی تنها بری.»
«میتونستم.»
چند لحظه سکوت کرد.
«ولی ترجیح دادم با تو برم.»
قلب ا/ت بیدلیل تند زد.
آن روز، دو فنجان قهوه روی میز کافه بود و دو نفر که هنوز اسم رابطهشان را نمیدانستند.
آنها دربارهی همه چیز حرف زدند.
موسیقی.
دانشگاه.
خوابهایشان.
آینده.
یونگی فهمید ا/ت عاشق نقاشی است.
ا/ت فهمید یونگی عاشق موسیقی است.
«اگر یه روز مجبور بشی فقط یکی رو انتخاب کنی چی؟»
یونگی پرسید.
«نقاشی.»
«بدون فکر؟»
«بدون فکر.»
«چرا؟»
ا/ت مدادش را روی میز چرخاند.
«چون وقتی نمیتونم چیزی رو با کلمات بگم، میکشمش.»
یونگی چند لحظه نگاهش کرد.
«پس نقاشیهات چیزایی رو میدونن که من نمیدونم.»
ا/ت خندید.
«شاید.»
یونگی آرام گفت:
«پس امیدوارم یه روز بتونم اون چیزها رو بفهمم.»
- ۴۵۹
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط