اشک چشمم را به دنبالت فرستادم بیا

اشک چشمم را به دنبالت فرستادم بیا
بیستونم را پی خالت فرستادم بیا
از تو می خواهم بیایی رنگ بارانم کنی
آنقدر بر من بباری تا غزل خوانم کنی

روزگار بی فایی از تو دورم کرده است
در میان خاطراتت بی حضورم کرده است
داری از من می گریزی آه سردی می کشی

آه می دانم که بی باران چه دردی می کشی
عاشقی دارد خودش را بی تو مجنون می کند
لیلی اش را از دلم با غصه بیرون می کند
گفته بودم عاشقم باشی کبوتر می شوم

کاش می دیدی که دارم بی تو پر پر می شوم
بال وپر وا کن کبوتر پر زدن دشوار نیست
هیچ راهی بی خطر یا کاملاٌ هموار نیست

باورم کن تا پرم را با پرت همسو کنم

خاطرات تلخ را از خاطرت جارو کنم.
دیدگاه ها (۳)

امشب به یُمن ِدیدنت قفل ازدلم وا میکنمجشنی به استقبال ِتو در...

کاش بیدارم کنی تا خواب شیرینت شومدردهایت را بگو بگذار تسکینت...

بر بالشی از خاطره بگذار سرت راباشد که فراموش کنی دور و برت ر...

مینویسم تا بخوانی با دو چشم منتظر دلبرم باز این دلم،چندیست ب...

Forced marriagePart10خسته در خونه باز کردم خودمو رو مبل اندا...

@ti_m_eدوستی ما وارد مرحله‌ی عمیق تری شده، حس می کنم مرا می ...

سناریوی بلولاک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط