Part

🍁Part_32🍁
🦉❤️آغوش گرم تو❤️🦇

🦇ارسلان🦇
بلند شدم رفتم دم در وایسادم
اونام پشت سرم اومدن و خدافظی کردم و رفتم
سوار ماشین شدم رفتم شرکت کارای عقب موندم رو انجام دادم ساعت 2:05دیگع کارام تموم شد خواستم برم خونه قبلش رفتم سوپری ی چند تا ساندویچ آماده گرفتم بعد رفتم خونه بدون اینکه لباسامو عوض کنم خودمو پرت کردم رو تخت
بعد دیدم خعلی گشنمه ولی حال نداشتم برم ساندویچ بردارم
بعد چند دیقه پاشدم با سختی و بدبختی اون
راه رو طی کردم😐
ی آب زدم ب صورتم ی ساندویچ برداشتم رفتم تو اتاق گوشیمو برداشتم ک همون لحظه شقايق ج‌ن‌د‌ه ی ه‌ر‌ز‌ه زنگ زدع با حرص خعلی زیاد و عصبانیت جواب دادمو

💔مکالمه ارسلان و شقایق💔(☹️)
ارسلان:بزر ببینم چی میگی ک‌ص‌خ‌ل ج‌ن‌د‌ه
شقایق:اولن سلام دومن اوت دختره کیه ک داری باهاش میگردی ها؟
ارسلان:گوه خوریش ب ت نیومده ک‌ص‌ک‌ش هرزه😒
شقایق:ت گفتی ولم نمیکنی تحت هیچ شرایطی چرا اینکارو کردی چرا این همع سال منو تنها گذاشتی ب جای اینکه کمک...
ارسلان:پریدم وسط حرفشو گفتم‌‌..ت رفتی زیر صد تا پسر ت دست مالی شده ی همه ای بعد من رفتم اگع یادت بیاد من اون موقع ها ی پسر بی سر صدا بودم ک کار ب کار کسی نداشت
تا اینکه ت اومدی داخل زندگی اون
پسر و ریدی تو زندگیش ت اومدی داخل زندگیم من با ت عشقو تجربه نکردم من با ت ی احساس بچگونه رو تجربه کردم و فهمیدم ک نباید دیگ ب کسی دل ببندم و الکی خودمو درگیر کنم ولی از وقتی با آیت دختر آشنا شدم حس هایی ک داشتم و ت اونارو از بین بردی حالا این دختر دارع اون دختر ب من برمیگردونه
شقایق:خب حرفاتو زدی ببین اگ هر چی زود تر از اون دختر دل نکنی دیگع نمیبینیش فهمیدی
ارسلان:گوه میخوری بری سمتش اون دختر زندگیه منه..الو

💔پایان مکالمه💔(نویسنده:من از ی بزرگواری شنیدم ک میگف:شقایق برای هر رمانی لازمه😐😅)

رفتم سریع سوار ماشین شدم رفتم سمت پاتوق شقايق و خواهر ک‌ی‌ر‌ی‌ش بعد ی ربع رسیدمو در زدم نگهبان اومد درو باز کرد منو ک دید با حرص گفت
نگهبان:شقایق خانم عاقا ارسلان اومدن😏
ارسلان:زدمش کنارو رفتم داخل


❤️❤️❤️


لایک و کامنت فراموش نشع😉
بچه ها پارت ۳۲ رو جا گذاشته بودم
ولی یادمه گذاشته بودمش😐🙄
این دقیقا همون جای حساسشع ب نظرم🥲🙄
دیدگاه ها (۱۴)

من پارت ۳۲ رو فک کنم جا گذاشتم ولی الان گذاشتم برید پست قبلو...

🍁Part_42🍁🦉❤️آغوش گرم تو❤️🦇🦊نیکا🦊هوووف دیانا:باشه پس میبینمت ...

🍁Part_41🍁🦉❤️آغوش گرم تو❤️🦇🦉دیانا🦉خوابیدیم تا ساعت 8 شام خورد...

🍁Part_40🍁🦉❤️آغوش گرم تو❤️🦇🦉دیانا🦉ارسلان منو رسوند خونمون ارس...

هدامه تکپارتی میشه یه سناریو بنویسی وقتی بهت خیانت میکنن و م...

خاطرات خون اشامپارت اولبا صدای ندیمه ام لیا بیدار شدم-بچه پا...

Love in the dark②⑦رفتم داخل اتاقم از خوشحالی و هیجان نمیدونس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط