#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۹: برخورد غیرمنتظره
سوآ هنوز کنار نرده‌های طبقه بالا ایستاده بود.
از آن بالا سالن اصلی قصر مثل صحنه یک نمایش به نظر می‌رسید.
دو مرد روبه‌روی هم ایستاده بودند.
یکی را خوب می‌شناخت.
جونگ‌کوک.
اما آن یکی…
سوآ کمی خم شد تا بهتر ببیند.
مرد قدبلند با موهای تیره و چهره‌ای آرام.
برخلاف فضای سنگین قصر، او خیلی راحت ایستاده بود.
و لبخندش…
عجیب گرم بود.
سوآ زیر لب گفت:
— این دیگه کیه…
در همان لحظه یکی از خدمتکارها از پشت سرش گفت:
— خانم هان؟
سوآ جا خورد.
— آه… بله؟
— شاهزاده تهیونگ شما را صدا کردند.
سوآ آهی کشید.
— فکر کنم اینجا هر پنج دقیقه یکی منو صدا می‌کنه.
خدمتکار لبخند کوتاهی زد.
سوآ آخرین نگاه را به پایین انداخت.
اما درست همان لحظه…
مرد ناشناس سرش را بالا آورد.
چشم‌هایشان برای یک ثانیه کوتاه به هم افتاد.
سوآ سریع صاف ایستاد.
— اوه.
و سریع از کنار نرده‌ها دور شد.
***
چند دقیقه بعد
سوآ در یکی از راهروهای بزرگ قصر راه می‌رفت.
دیوارها پر از نقاشی‌های قدیمی خاندان سلطنتی بود.
سوآ زیر لب گفت:
— اگه یکی از اینا شب زنده بشه من سکته می‌کنم.
صدای خنده آرامی از پشت سرش آمد.
— نگران نباش.
سوآ سریع برگشت.
همان مرد.
سوآ چند ثانیه خیره ماند.
— آه…
مرد نزدیک‌تر آمد.
لبخند ملایمی روی صورتش بود.
— فکر نمی‌کنم ارواح سلطنتی علاقه‌ای به ترساندن تو داشته باشن.
سوآ هنوز کمی گیج بود.
— شما…؟
مرد دستش را جلو آورد.
— کیم سوکجین.
سوآ چند لحظه دستش را نگاه کرد.
بعد آرام دست داد.
— هان سوآ.
جین سر تکان داد.
— پس تو همونی هستی.
سوآ ابرو بالا برد.
— همونی؟
— طراح نمایشگاه.
سوآ نفس کوتاهی کشید.
— خبرها خیلی سریع پخش میشه اینجا.
جین خندید.
— این قصر بیشتر شبیه یک ایستگاه شایعه‌پراکنیه.
سوآ ناخواسته خندید.
اما در همان لحظه…
صدای قدم‌های محکمی در راهرو پیچید.
هر دو برگشتند.
جونگ‌کوک.
او چند قدم جلو آمد و مستقیم به آن دو نگاه کرد.
نگاهش اول روی دست‌هایی افتاد که هنوز در هم بودند.
سوآ سریع دستش را عقب کشید.
چند ثانیه سکوت سنگینی در راهرو ماند.
جین آرام گفت:
— فکر کنم طراح جدیدت رو پیدا کردم.
جونگ‌کوک بدون نگاه کردن به او جواب داد:
— دیدم.
سوآ حس کرد هوا ناگهان سردتر شد.
جونگ‌کوک به جین نگاه کرد.
— گفتم باهاش ملاقات نکنی.
جین شانه بالا انداخت.
— نگفتم ملاقات برنامه‌ریزی شده‌ای باشه.
جونگ‌کوک یک قدم جلو آمد.
حالا دقیقاً کنار سوآ ایستاده بود.
آنقدر نزدیک که سوآ گرمای حضورش را حس می‌کرد.
جونگ‌کوک آرام گفت:
— سوآ.
— بله؟
— با من بیا.
سوآ یک نگاه کوتاه به جین انداخت.
جین هنوز لبخند می‌زد.
اما در چشم‌هایش چیزی بود…
چیزی که سوآ نتوانست درست تشخیص دهد.
سوآ آرام سر تکان داد.
و همراه جونگ‌کوک از راهرو دور شد.
چند قدم بعد…
جونگ‌کوک ناگهان ایستاد.
سوآ هم ایستاد.
او بدون نگاه کردن گفت:
— ازش فاصله بگیر.
سوآ گیج شد.
— چرا؟
جونگ‌کوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد بالاخره نگاهش کرد.
و در نگاهش چیزی بود…
چیزی بین هشدار
و خشم.
— چون کیم سوکجین…
آدم ساده‌ای نیست.
「ادامه دارد…」
دیدگاه ها (۶)

#تاج_و_طوفانپارت ۸: مردی که آرام می‌خنددسالن اصلی قصر همیشه ...

#تاج_و_طوفانپارت ۷: خشم ولیعهداتاق در سکوت فرو رفت.یه‌جین آه...

#تاج_و_طوفانپارت ۴: ورود به قصرصبح آن روز سوآ روبروی قصر ایس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط