Psychic lover67🖤
Psychic lover67🖤
پس ما باید قدر دوست دارم هایی رو که
میشنویم رو بدونیم.سعی کنیم دل
نشکونیم…اما نه جوری که دل خودمون هم
بشکنه.
(صدای بلند شکستن شیشه)
سرم و برگردوندم و به اون مجتمع نگاه کردم
دیدم که یک مرد از بالکن طبقه آخر افتاد
پایین.
سونا:نهههههه(جیغ)
بدون توجه به پام که زخمی شده و آسیب
هایی که دیدم با تمام سرعتم به سمت
اون جهنم دوییدم.لعنتی مگه چقدر راه
رفته بودم که هرچی میدوئم بهش نمیرسم.
اگه یک درصد…فقط یک درصد اون جونگکوک باشه،همینجا کار اون عوضی رو تموم میکنم.
برام مهم نیست چی بشه.
سرو صدای زیادی از اونجا میومد قشنگ
میشد از فاصله صدا هارو شنید.
واو برام خیلی جالبه که مرگ یکی واسشون
اهمیت داشته.تمام سرعتم رو استفاده کردم
و وقتی که به دم درش رسیدم…
قامت بلند یک مردی رو دیدم که آشنا بود.
نه اینکه آشنا بود…من میشناختمش!همین.
داد زدم
سونا:جونگکوکککک
دیدم سرش رو آورد بالا
خودشه اون زندست…پس اون کی بود.
رفتم و نزدیک و رفتم بغلش
سونا:جونگکوک حالت خوبه…بدنت زخمی
شده(گریه)
جونگکوک:تو نگران من شدی؟
سونا:پس چی…چیکار کردی تو…(گریه)
جونگکوک:ولش کن،دیگه تموم شد.دیگه برو
خونتون
سونا:من تو رو ول نمیکنم…تو بخاطر من
اینجوری شدی(فعلا همه حرفاش گریس)
جونگکوک:……..
جونگکوک چیزی نگفت اما دستاش رو نوازش
بار روی صورت سونا کشید،اشکاش رو پاک
کرد.نزدیک صورتش شد.دوباره سونا قلبش
مثل گنجشک میتپید.اره…مثل همون روز.
جونگکوک یه نگاه به چشمای مظطرب سونا
انداخت،
جونگکوک:یادته(پوزخند)
جونگکوک صورتش رو نزدیک تر برد.
اما،این دفعه سونا بود که پیش قدم شد.
لب هاش رو محکم کوبید رو لبای جونگکوک.
جونگکوک اصن انتظار نداشت!اما وقتی
که سونایی که بی حرکت بود میخواست
ازش جدا بشه،جونگکوک دست های مردونش رو دور کمر سونا انداخت.
سونا چندتا مشت که فکر میکرد محکمه
به سینه ی جونگکوک زد…ولی،تاثیری
نداشت.جونگکوک لبـای دختر رو خیلی
آروم به بازی گرفت.سونا که بلد نبود
هیچ کاری نمیکرد.جونگکوک با صدا. ازش جدا
شد ولی لپ های سونا مثل آلبالو قرمز
شده.
سونا:جونگکوک…(طلبکار)
جونگکوک:(خنده)ها…میدونی شبیه گیلاس
شدی!
سونا:نخند
جونگکوک:اههه
سونا:چیکا کردی
جونگکوک:انگار تو هم منـحرف شدی
سونا:نه بیا بریم.
پس ما باید قدر دوست دارم هایی رو که
میشنویم رو بدونیم.سعی کنیم دل
نشکونیم…اما نه جوری که دل خودمون هم
بشکنه.
(صدای بلند شکستن شیشه)
سرم و برگردوندم و به اون مجتمع نگاه کردم
دیدم که یک مرد از بالکن طبقه آخر افتاد
پایین.
سونا:نهههههه(جیغ)
بدون توجه به پام که زخمی شده و آسیب
هایی که دیدم با تمام سرعتم به سمت
اون جهنم دوییدم.لعنتی مگه چقدر راه
رفته بودم که هرچی میدوئم بهش نمیرسم.
اگه یک درصد…فقط یک درصد اون جونگکوک باشه،همینجا کار اون عوضی رو تموم میکنم.
برام مهم نیست چی بشه.
سرو صدای زیادی از اونجا میومد قشنگ
میشد از فاصله صدا هارو شنید.
واو برام خیلی جالبه که مرگ یکی واسشون
اهمیت داشته.تمام سرعتم رو استفاده کردم
و وقتی که به دم درش رسیدم…
قامت بلند یک مردی رو دیدم که آشنا بود.
نه اینکه آشنا بود…من میشناختمش!همین.
داد زدم
سونا:جونگکوکککک
دیدم سرش رو آورد بالا
خودشه اون زندست…پس اون کی بود.
رفتم و نزدیک و رفتم بغلش
سونا:جونگکوک حالت خوبه…بدنت زخمی
شده(گریه)
جونگکوک:تو نگران من شدی؟
سونا:پس چی…چیکار کردی تو…(گریه)
جونگکوک:ولش کن،دیگه تموم شد.دیگه برو
خونتون
سونا:من تو رو ول نمیکنم…تو بخاطر من
اینجوری شدی(فعلا همه حرفاش گریس)
جونگکوک:……..
جونگکوک چیزی نگفت اما دستاش رو نوازش
بار روی صورت سونا کشید،اشکاش رو پاک
کرد.نزدیک صورتش شد.دوباره سونا قلبش
مثل گنجشک میتپید.اره…مثل همون روز.
جونگکوک یه نگاه به چشمای مظطرب سونا
انداخت،
جونگکوک:یادته(پوزخند)
جونگکوک صورتش رو نزدیک تر برد.
اما،این دفعه سونا بود که پیش قدم شد.
لب هاش رو محکم کوبید رو لبای جونگکوک.
جونگکوک اصن انتظار نداشت!اما وقتی
که سونایی که بی حرکت بود میخواست
ازش جدا بشه،جونگکوک دست های مردونش رو دور کمر سونا انداخت.
سونا چندتا مشت که فکر میکرد محکمه
به سینه ی جونگکوک زد…ولی،تاثیری
نداشت.جونگکوک لبـای دختر رو خیلی
آروم به بازی گرفت.سونا که بلد نبود
هیچ کاری نمیکرد.جونگکوک با صدا. ازش جدا
شد ولی لپ های سونا مثل آلبالو قرمز
شده.
سونا:جونگکوک…(طلبکار)
جونگکوک:(خنده)ها…میدونی شبیه گیلاس
شدی!
سونا:نخند
جونگکوک:اههه
سونا:چیکا کردی
جونگکوک:انگار تو هم منـحرف شدی
سونا:نه بیا بریم.
- ۱۸.۰k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط