🖤 پارت نوزدهم | گروگان

🖤 پارت نوزدهم | گروگان

صدای ماشین‌ها نزدیک‌تر می‌شد.

جونگکوک دست لانا رو گرفت.

— برو! سریع!

— نه، من نمی‌رم!

— لانا، این بار گوش کن!

قبل از اینکه لانا جواب بده، چند مرد مسلح وارد محوطه شدن.

یکی‌شون لانا رو گرفت.

— ولش کن!

جونگکوک اسلحه‌اش رو بالا برد.

مرد اسلحه رو روی سر لانا گذاشت.

— اسلحه‌تو بنداز.

جونگکوک چند ثانیه به لانا نگاه کرد.

بعد اسلحه‌اش رو روی زمین انداخت.

لانا با چشم‌های پر از اشک گفت:

— جونگکوک، نه!

دنیل از بین مردها بیرون اومد.

— بالاخره تسلیم شدی.

جونگکوک با خشم گفت:

— اگه بهش دست بزنی، می‌کشمت.

دنیل خندید.

— مشکل اینه که تو زیادی بهش اهمیت میدی.

بعد رو به لانا کرد.

— می‌دونی چرا پدرت ازت محافظت می‌کرد؟

لانا چیزی نگفت.

دنیل نزدیک‌تر شد.

— چون تو یه راز بزرگ‌تر از چیزی که فکر می‌کنی داری.

لانا با ترس پرسید:

— چه رازی؟

دنیل لبخند زد.

— خودت کلید این جنگی.

همان لحظه گوشی دنیل زنگ خورد.

چند ثانیه گوش داد.

رنگ صورتش پرید.

— چی؟!

تماس قطع شد.

جونگکوک پرسید:

— چی شده؟

دنیل با عصبانیت گفت:

— پدرت فرار کرده...

مکث کرد.

— و پرونده‌ی لانا رو هم با خودش برده.

لانا خشکش زد.

پرونده‌ی من؟!

ادامه دارد... 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت بیستم | پروندهلانا با ترس گفت:— پرونده‌ی من یعنی چی؟د...

🖤 پارت بیست‌ویکم | بدون جونگکوکلانا تمام شب به پیام خیره مون...

🖤 پارت هجدهم | دشمن واقعیجونگکوک چند ثانیه حرفی نزد.— داری م...

🖤 پارت هفدهم | محاصرهچراغ‌ها خاموش شدند.صدای قفل شدن درها تو...

🖤 پارت نهم | آخرین دیدارلانا چند ثانیه حتی پلک هم نزد.— تو.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط