در کنار ساحل قدم می زدم و میخواستم به جایی دیگر بروم که د

در کنار ساحل قدم می زدم و میخواستم به جایی دیگر بروم که درخشش چیزی از فاصله دور توجهم را به خود جلب کرد. جلوتر رفتم تا به شی درخشان رسیدم. نگاه کردم دیدم یه قوطی نوشابه است، با خودم فکر کردم، در زندگی چند بار چیزهای بی ارزش من را فریب داده و من را از مسیر اصلی خودم غافل کرده است و وقتی به آن رسیدم دیدم که چقدر بیهوده بوده است،
ولی آیا اگر به سمت آن شیء بی ارزش نمیرفتم، واقعا می فهمیدم که بی ارزش است یا سالها حسرت آن را میخوردم..........؟؟؟؟؟؟!!!!!!


الــــــــــــــــــــــــــــی
دیدگاه ها (۱۲)

✏..می ایستد ..... و دست می کشد ..... به موها...

در دنیای امروز :فقر آتشی است که خوبیها را می سوزاند.و ثروت پ...

فیلسوفی لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند....

هیچ گاه از سکوت ادامه دار یک زن خوشحال نباشیدزن ساکتیا مرده ...

پارت ۷ راز ستارۀ درخشان

نمیبخشمت p.19

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط