📖 رمان: گرفتار تو ✨

📖 رمان: گرفتار تو ✨
پارت اول: برخوردِ تقدیر
[دیدگاه تهیونگ]

سلام، من کیم تهیونگ هستم. ۲۰ سالمه و یه دانشجوی معمولی تو دانشگاه ملی سئول. زندگی من خیلی ساده و آرومه، تنها زندگی می‌کنم و بیشتر وقتم رو هم بین کتاب‌ها و درس‌هام می‌گذرونم. اما خب، زندگی همیشه هم همین‌قدر آروم پیش نمی‌ره…

اون روز صبح که چشمام رو باز کردم، با یه حس بدی بیدار شدم. سریع نگاهی به ساعت انداختم و پاشیدم از جا: «وای نه! باز هم دیر شد!»

با دستپاچگی تمام، مستقیم رفتم سمت حمام و یه دوش سریع گرفتم. وقتی اومدم بیرون، با عجله موهام رو خشک کردم و لباس فرم دانشگاه رو پوشیدم. حتی وقت نکردم درست جلوی آینه بایستم تا موهام رو مرتب کنم. توی ذهنم فقط یه چیز می‌چرخید: «نباید روز اول دانشگاه دیر برسم، وگرنه واقعاً بد می‌شه!»

با عجله از خونه زدم بیرون و با تمام سرعت به سمت دانشگاهدویدم. وقتی رسیدم به محوطه اصلی دانشگاه، جمعیت اون‌قدر زیاد بود که اصلاً نمی‌شد راه باز کرد. سعی کردم خیلی آروم و بی‌صدا از بین جمعیت رد بشم تا کسی متوجه من نشه و مستقیم برم سمت کلاس‌هام، اما یه لحظه حواسم پرت شد… و همون لحظه، مثل یه توپ، مستقیم خوردم به یه نفر!

تکان شدیم و من از شدت برخورد، پاش پاش شدم. وقتی چشمام رو باز کردم و نگاهم رو بالا آوردم، نفسم توی سینه حبس شد. اون پسر… واقعاً خیلی جذاب بود. یه جوری بود که انگار توی فیلم‌ها دیده بودم. اما قبل از اینکه بتونم یه کلمه حرف بزنم، صدای سرد و خشنی شنیدم که تمام هیجان من رو پرید:

«هوی! پسر جون، کوری؟ چقدر بی‌حواسی!»

قلبم از ترس شروع کرد به تند زدن. با لکنت گفتم: «بـ… ببخشید، واقعاً حواسم نبود… معذرت می‌خوام.»

اون پسر با یه نگاه سرد و نافذ که انگار می‌خواست روح من رو بشکافه، بهم خیره شد و گفت: «از این به بعد حواست رو جمع کن، چون دفعه بعد اگه این‌طوری برخورد کنی، برات خیلی بد تموم می‌شه.»

حتی نتونستم جواب درست دربیارم. فقط زیر لب گفتم:«چشم…» و با تمام توانم از اونجا دور شدم. واقعاً نمی‌خواستم روز اول دانشگاه، اونم جلوی این همه آدم، با کسی درگیر بشم یا دعوا راه بندازم. ولی یه چیزی توی اون نگاهش بود که نمی‌تونستم فراموش کنم.

[دیدگاه جونگ‌کوک]

اون پسری که همین الان بهم برخورد کرد… واقعاً عجیب بود. خیلی خوشگل بود، یه جورایی… معصوم. یه لحظه مکث کردم و بی‌اختیار بهش خیره شدم.

یهو از خودم پرسیدم: «دارم چی می‌گم؟ من؟ عاشق یه پسر؟ جدی؟ دارم چرت می‌گم!»

سریع اون افکار رو از خودم دور کردم. من جونگ‌کوک هستم؛ کسی که همه از اسمش می‌ترسن، کسی که نه تنها رئیس قلدرهای دانشگاهه، بلکه در دنیای زیرزمینی هم رئیس کل مافیای جهان محسوب می‌شه. عشق و این حرف‌ها برای من جایی نداشت.

«هی جونگ‌کوک! کجایی پسر؟» صدای جیمین بود که از اون طرف داشت میومد سمت من.

با بی‌حوصلگی گفتم: «چیه؟»جیهوپ که انگار از تو چشم‌های من خونده بود، با یه لبخند شیطون گفت: «به نظر من که جونگ‌کوک عاشق شده!»

جین که همیشه هم با من شوخی می‌کرد، پرید وسط حرفش: «آره بابا، با اون دل سنگ و یخ‌زده‌اش؟ محاله! اون حتی به سنگ هم عشق نمی‌ورزه!»

یونگی هم که همیشه خونسرد بود، با یه نگاه کنجکاو پرسید: «جونگ‌کوک، نکنه واقعاً راست می‌گن؟ نکنه واقعاً عاشق اون پسره شدی؟»

بی‌اختیار اعصابم خورد و با لحن تندی گفتم: «یونگی!»

نامجون که همیشه سعی می‌کرد اوضاع رو آروم نگه داره، اومد بین ما و گفت: «بسه دیگه، کاری باهاش نداشته باشین. ولش کنید.»

اما ما همون‌طور که اکیپ همیشگی ما بودند (که در دانشگاه قلدرهای معروف و در بیرون از آن مافیای قدرتمند بودند)، دست از سر من برنمی‌داشتیم.

[دیدگاه تهیونگ]

وقتی بالاخره رسیدم به کلاس، دیدم همه نشستن و فقطاستاد هنوز نیومده. برای اینکه کمتر جلب توجه کنم، رفتم یه گوشه دنج و آروم نشستم و سعی کردم نفس‌های تندم رو منظم کنم.

اما انگار تقدیر می‌خواست امروز روز خیلی عجیبی باشه. همون پسره رو دیدم که داشت از راهرو رد می‌شد. قبل از اینکه بتونم حتی یه نگاه بهش بندازم، اومد و دقیقاً کنار من نشست! قلبم داشت از جا کنده می‌شد.

با صدای خیلی آروم و لرزون پرسیدم: «با منی؟»

اون با همون لحن جدی و خاصش گفت: «آره.»

من که هنوز گیج بودم، گفتم: «بله؟»

کمی مکث کرد و پرسید: «اسمت چیه؟»

با ترس و لرز گفتم: «من… من کیم تهیونگ هستم.»

یه لبخند خیلی کمرنگ و آروم زد و زیر لب گفت: «خوبه…»

من که از این همه توجه هیجان‌زده و همزمان مضطرب شده بودم، جرئت کردم و پرسیدم: «اسم تو چیه؟»

گفت: «جونگ‌کوک.»

با یه لبخند بی‌اختیار که از روی ادب و کمی خجالت بود، گفتم«آها… خوشبختم.»

اون یه لحظه به من خیره شد و خیلی مستقیم گفت: «خیلی خوشگلی.»

صورتم مثل گوجه قرمز شد و با خجالت سرم رو پایین انداختم: «ممنون…»
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت اول

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت سوم: اعترافِ بی‌محابا و اشغالِ غیرقا...

رمان گرفتار تو ✨️ =پارت اول ویو تهیونگ سلام اسم من کیم تهیون...

رمان عشق بین خانواده پارت اولصبح از خواب بیدار شدم خیلی خواب...

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط