یک لحظه سکوت کرد و حرفش را خورد بغض نفس و گلوی او را

یک لحظه سکوت کرد و حرفش را خورد بغض نفس و گلوی او را آزرد

می خواست کـه عشق را نمایان نکند اشک آمد و باز آبرویش را برد
دیدگاه ها (۲)

کمی گیجم کمی منگم عجیب است پریده بی جهت رنگم عجیب اس...

مرا دیوانه می سازد نگـــــــاهش فغان از این نگـــاه گ...

پس از تو خط قرمز می گذارم پس از هر بی تو هرگز می گذار...

نمی دانست معنای خطــــــر را به باد آشنایی داد ســـــر ...

دل بریدم ز غمی که مرا با غم آشنا کرداز همدردی که مرا میان در...

سخت‌ترین لحظه می‌دونی چیه :)اونــــجا که چـــشمات پره اشـــک...

کاش بردنِ اسم تو هم جایزه داشت ماکان؛ شاید اینجوری لاله مرزب...

⁨ ✨بفرست برای اولین بانویی که به ذهنت آمد ✨زن بودن فلسفه‌ای‌...

🖤 پارت بیستم | پروندهلانا با ترس گفت:— پرونده‌ی من یعنی چی؟د...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p75نینا سریع سرش رو تکون داد.«امیدوارم ه...

معامله p6جونگ‌کوک چند لحظه در سکوت به پنجره خیره ماند.بعد بد...

گاهی زندگی مثل روزی بارانی می‌ماند که هیچ چیز جز سرپناه موقت...

───────── ° عشق یعنی تو در هر لحظه‌ای که بخواهی، می‌توانی به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط