روسری ...

روسری ...
.
.
.
.
همانند بُتی مغرور و زیبایی تو ای دختر
من ابراهیم می گردم شکستت میدهم آخر

و شاید هم مرا با آتش عشقت بسوزانی 
اگر اینگونه هم گردد ، اسیرت میشوم ، بهتر

نگاهت می کنم سردی ، نگاهت می کنم گرمی 
به بازی ام گرفتند این دو تا چشمان خیر و شر

دلت را می بُری از من و من درگیر چشمانت 
عمیقا گیر کردم بین اسم دل بُر و دلبَر
ن
برایت هر چه می گویم تو انگاری نه انگاری
و من در شعر میگیرم شگرد و شیوه ای دیگر

عزیزم تاجر عطری ، برند مطرحی داری
تو می آیی و میگیرد فضا را بوی نیلوفر

میان مردها من بهترینم "جدّی باور کن" 
اگر حرفی شنیدی پشت من ، عمرا نکن باور

بیا آن روسری قرمز گلدار را سر کن 
بترکد چشم بدخواهان ، عزیزم می شوی محشر

تو را با چادر مشکی و سنگین دوستت دارم 
بگو مثل بسیجی ها وفا داری به من خواهر ؟

نگاهم در نگاهت، منتظر هستم جوابت را 
و در یک لحظه می آید صدای بستن یک در

و با یک شاخه گل در پشت در ماتم و مبهوتم 
همانند بُتی مغرور و زیبایی تو ای دختر

به زودی می نویسد عاشقی بر پشت یک خاور 
من ابراهیم میگردم شکستت میدهم آخر
دیدگاه ها (۱)

دیدی دلم جام باده‌ست، اما لبی تر نکردیصدها غزل گفتم از تو، ب...

💞 یک ساعت 🕐 با تو را... 🖐💕 به میلیون ها ساعت 📉📈 بی تو ❌🚫 ترج...

💙آدم‌ها را نه با آغازشان، که با پایانشان می‌توان شناخت.عشق د...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊²⁰افسوس که تمام روابط انسانی نیاز به نوعی نقاب ...

فصل اول_آغاز سرنوشت

پارت هشت

نشان سوخته.

نامجون عزیزم ، تولدت مبارک 🤍گاهی واقعاً نمی‌دونم چطور باید ا...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②③_بخش دوم_"بهشون گفتم برن تا بت...

🎭 آخرین نقشپارت چهارم— دوربین آماده‌ست!لیانا نفس عمیقی کشید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط