من روز خویش را

من روز خویش را
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده ست
آغاز می کنم
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش می نشینم
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم
گاهی میان مردم
در ازدحام شهر
غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم....
دیدگاه ها (۹)

لیز خوردن بهانه ای بود برای محکم تر فشردن دستای تویی ک دوستت...

"ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺑﻪ ﯼ ﻗﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ"ﺩﻟﺘﻨﮕﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ!ﺣﺠﻤﺶ ﺭﺍﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ؟؟ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ...

ﺍﺭﺯﺵ ﺭﻓﯿﻖ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺁﻧﻘﺪﺭﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺪﻣﻬﺎﯾﺶ ﭘﻞ ﻋﺒﻮﺭﺷﻮﻡ ﺣﺘ...

ﭼﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﺯﺍﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﯾﻢﻭ ﭼﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﮔ...

‏من...روز خویش را..با آفتابِ رویِ توکز مشرقِ خیال دمیده است ...

💖🎋... گاهی میانِ خلوتِ جمع،یا در انزوای خویش،موسیقیِ نگاهِ ت...

عاشقانه های شبنم

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

سناریو(درخواستی):وقتی توی کمپ کنار آتیش گیتار میزنی :نامجون ...

«خانه، بی‌تو چقدر سرد و ساکت است…»بابا.جون.مهربونم😔می‌دانی؟...

فراتر از خویش

You Like a DreamPart 3باد شبانه میان موهای بلوند جیمین می‌پی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط