گاهی آدم
گاهی آدم
نه از رفتنِ کسی شکایت دارد،
نه از ماندنِ خاطرهای...
فقط دلش برای روزهایی تنگ میشود
که هنوز نمیدانست
قرار است روزی
تمامشان را با حسرت به یاد بیاورد.
کجای روزگارمی
رفیقِ روزهای خوب؟
کجایی که این روزها
سهم من از تمامِ دنیا
یک پنجره است
و غروبی که هر شب
آرامآرام فرو میرود
و مرا با خودش
به کوچههای خاطره میبرد...
مینشینم و غروب را تماشا میکنم؛
نه برای زیباییِ آسمان،
که برای پیدا کردنِ نشانی از تو
میان آن همه رنگِ دلتنگی.
خورشید که پایین میرود،
انگار چیزی درون من هم
آرامآرام خاموش میشود...
و من میمانم
با یک فنجان سکوت،
یک مشت خاطره،
و دلی که هنوز
به بعضی نبودنها
عادت نکرده است.
چه عجیب است زندگی...
آدمها میآیند،
لحظههایی میسازند،
خاطره میشوند
و بعد میروند؛
اما بعضیها
با رفتنشان تمام نمیشوند،
بلکه تازه
در تمام لحظههای آدم
شروع میشوند.
گاهی در شلوغیِ روز
لبخند میزنم،
حرف میزنم،
زندگی میکنم...
اما کافیست غروب از راه برسد؛
همه چیز ساکت میشود
و دلتنگی
آرام کنارم مینشیند.
آن وقت دوباره میپرسم:
کجای روزگارمی
رفیقِ خاطرات خوب؟
کجایی که کار من شده
فقط تماشای غروب
و شمردنِ لحظههایی
که بیتو میگذرند...
شاید غروب
همین است؛
پایانِ یک روز
و آغازِ مرورِ تمام چیزهایی
که در روشناییِ روز
فراموششان میکنیم.
و من هنوز
هر غروب
به آسمان نگاه میکنم...
شاید روزی
از پشت همین خورشیدِ خسته
کسی برگردد
که سالهاست
جایش در قلبم خالیست.
تا آن روز...
من میمانم
و غروب؛
غروبهایی که هر بار
کمی بیشتر از دیروز
مرا با خودشان میبرند
به جایی دور...
به جایی که
خاطرات هنوز زندهاند،
آدمها هنوز کنار هماند،
و دل...
هنوز
برای رفتنها
دلیل نمیخواهد.
✍ #رضا_حسین_زاده
از لایک و حمایتتون ممنونم
لطفا بازنشر شود
سپاس
🙏🏻⚘️🦋
https://wisgoon.com/mahboob.55
نه از رفتنِ کسی شکایت دارد،
نه از ماندنِ خاطرهای...
فقط دلش برای روزهایی تنگ میشود
که هنوز نمیدانست
قرار است روزی
تمامشان را با حسرت به یاد بیاورد.
کجای روزگارمی
رفیقِ روزهای خوب؟
کجایی که این روزها
سهم من از تمامِ دنیا
یک پنجره است
و غروبی که هر شب
آرامآرام فرو میرود
و مرا با خودش
به کوچههای خاطره میبرد...
مینشینم و غروب را تماشا میکنم؛
نه برای زیباییِ آسمان،
که برای پیدا کردنِ نشانی از تو
میان آن همه رنگِ دلتنگی.
خورشید که پایین میرود،
انگار چیزی درون من هم
آرامآرام خاموش میشود...
و من میمانم
با یک فنجان سکوت،
یک مشت خاطره،
و دلی که هنوز
به بعضی نبودنها
عادت نکرده است.
چه عجیب است زندگی...
آدمها میآیند،
لحظههایی میسازند،
خاطره میشوند
و بعد میروند؛
اما بعضیها
با رفتنشان تمام نمیشوند،
بلکه تازه
در تمام لحظههای آدم
شروع میشوند.
گاهی در شلوغیِ روز
لبخند میزنم،
حرف میزنم،
زندگی میکنم...
اما کافیست غروب از راه برسد؛
همه چیز ساکت میشود
و دلتنگی
آرام کنارم مینشیند.
آن وقت دوباره میپرسم:
کجای روزگارمی
رفیقِ خاطرات خوب؟
کجایی که کار من شده
فقط تماشای غروب
و شمردنِ لحظههایی
که بیتو میگذرند...
شاید غروب
همین است؛
پایانِ یک روز
و آغازِ مرورِ تمام چیزهایی
که در روشناییِ روز
فراموششان میکنیم.
و من هنوز
هر غروب
به آسمان نگاه میکنم...
شاید روزی
از پشت همین خورشیدِ خسته
کسی برگردد
که سالهاست
جایش در قلبم خالیست.
تا آن روز...
من میمانم
و غروب؛
غروبهایی که هر بار
کمی بیشتر از دیروز
مرا با خودشان میبرند
به جایی دور...
به جایی که
خاطرات هنوز زندهاند،
آدمها هنوز کنار هماند،
و دل...
هنوز
برای رفتنها
دلیل نمیخواهد.
✍ #رضا_حسین_زاده
از لایک و حمایتتون ممنونم
لطفا بازنشر شود
سپاس
🙏🏻⚘️🦋
https://wisgoon.com/mahboob.55
- ۱.۰k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط