، امید را از نجاری آموختم که 

، امید را از نجاری آموختم که 
مغازه اش آتش گرفت و زغـــال فروشی باز کرد...!!!
.
.




البته مواد هم میفروخت
همسایه ها لوش دادن
خخخخخ
دیدگاه ها (۳)

پسره قیافش شبیه شامپو تخم مرغی داروگره  استاتوس زده "معتادم ...

بدترین احساس زمانی است که خودت هم می فهمی که از خدا دور شده ...

خخخخخ ب غیر خودم

هیچ لذتی بالاتر از این نیست که از پنجره اتاقت به حیاط مدرسه ...

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت۵۴ویو راوی مشتری تش...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۶۹ویو راوی بعد از...

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت۵۵ویو راوی نورا بعد...

🌹 رزهای خونینپارت دومصبح روز بعد، یونا مثل همیشه زودتر از سا...

سرچشمه را باید گرفت!سرچشمه را باید گرفت!بانک مرکزی می‌گوید ا...

𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊سایه های عشق.📜.🖇️.📜پارت سه: دو روز از آن شب ...

⁦⁦⁦⁦๑⁦⁦⁦ my silent love ๑✯part:⁶ویو لارااین مرد واقعا عجیبه ...

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط