به قدری خسته ام که بودنم را انکار می کنم بعد احساس می کنم
به قدری خسته ام که بودنم را انکار می کنم بعد احساس می کنم دلم برای خودم می سوزد . برای خودم که به این سادگی خسته می شوم . می ترسم و خودم را انکار می کنم بی آنکه حقیقت ضربان قلبم را دریابم . بی آنکه چشم هایم به یاد بیاورد دیروز ، آبی ترین روز من بود و فردا شاید آبی تر از پیش باشد . به قدری خسته ام که تنها نام تو مرا به خودم بر می گرداند تا با سو سو زدن اولین ستاره کنار تو زانو بزنم چشم به افق بدوزم و غروب آفتاب را باتو تماشا کنم ...
- ۳.۰k
- ۲۷ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط