به قدری خسته ام که بودنم را انکار می کنم بعد احساس می کنم

به قدری خسته ام که بودنم را انکار می کنم بعد احساس می کنم دلم برای خودم می سوزد . برای خودم که به این سادگی خسته می شوم . می ترسم و خودم را انکار می کنم بی آنکه حقیقت ضربان قلبم را دریابم . بی آنکه چشم هایم به یاد بیاورد دیروز ، آبی ترین روز من بود و فردا شاید آبی تر از پیش باشد . به قدری خسته ام که تنها نام تو مرا به خودم بر می گرداند تا با سو سو زدن اولین ستاره کنار تو زانو بزنم چشم به افق بدوزم و غروب آفتاب را باتو تماشا کنم ...
دیدگاه ها (۱)

می گویم : فقط می گوید : من ؟ می گویم : تو می پرسد تا همیش...

یک دنیا پنجره داشتم اما نگران بودم که مبادا هزار پنجره هم بر...

امشب باید برایت بگویم از پرستویی که یک غروب سرد هوای خانه دل...

از دریچه های روشن صبح عبور کن، چشم ها را باز کن و سلام کن به...

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

عاشقانه های شبنم

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑦ زیبایی برایم معنایِ واحدی ندا...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❶_بخش اول_بله، به تو احتیاج دارم. زیرا تو تنها ک...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑨_بخش دوم_"دوست دارم سوروس"دوبا...

پارت ۹۷ | «صبر می‌کنم...»شب اعتراف...هنوز تمام نشده بود.نسیم...

قسمت ۷

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁷دود کم‌کم از بین می‌رفت ...

یکی از شو کرونای درخواستی داشت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط