آنقدر منتظرتـــــ ایستادم

آنقدر منتظرتـــــ ایستادم
که مردم، به انگشت هایم دخیل بستند .
همچنان برنگـــــرد،
بگذار امامزاده ای شوم
که درخت های حیاطش
هر کدام، منتظر کسی هستند ..
دیدگاه ها (۱)

با من #دعا کنید!ای شاخه‌های خشکای دست‌های سردِ نوازش‌نیافتها...

من از تبارِ پاییزم،از آن فصلِ نجیب.در من هزار برگِ زرد افتاد...

🍂🖇گاهی چایی‌ام را با خیالتشیرین می‌کنم گاهی دست در دستِ خیال...

دلم یک خانه‌ی قدیمی می‌خواهدیک حال و هوایِ سنتی و اصیلخانه‌ا...

الان بگین کدوم پست های من توهین به عقاید بود ،نژاد پرستی بود...

عاشقانه های شبنم

و تو،طوری در من نفوذ کرده‌ای که انگار تمامِ سلول‌هایم، از هم...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت هجــدهــم بیست و هف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط