حقیقت خاکستری💥

حقیقت خاکستری💥

♡3♡

-اهوم 

رفتم تو پذیرایی رفتم سمتشون 

-سلام 

سری تکون داد مغرور 

رفتم تو اتاقم طبقه بالا لباسامو در اوردم و رفتم زیر دوش 
نیم ساعتی موندم 

اومدم بیرون لباسامو پوشیدم حوله امو دور سرم بستم و رفتم بیرون رئیس بابا داشت میرفت 

بیخیال سمت میز رفتم تا میخواستم مزه کنم صدای پسر عمو ماتئو اومد  

-سلام عمو 

-سلام پسرم

آنتونیو وارد خونه شد 

رفتم پله هارو بالا حوله امو از سرم جدا کردم موهامو خیس گوجه  ای بالا سرم بستم اومدم پایین 

-سلام آنتونیو 

-سلام آنجلا
دیدگاه ها (۱)

حقیقت خاکستری💥♡۴♡نشستم سر میز مامان واسم بشقابمو پر کرد آنتو...

حقیقت خاکستری💥♡5♡رفتم پایین با دیدن آنتونیو و ماشین گرون قیم...

حقیقت خاکستری💥♡2♡عمو ماتئو یه پسر  و یه دختر داشت فقط پسرشو ...

حقیقت خاکستری💥♡1♡توی کافه نشسته بودم و قهوه امو جرء جرء می خ...

رمان حقیقت خاکستری💥♡6♡جوردی کاترینا نفسی کشید و بعد گفت پس ل...

کپشن رو ببینیددد🎀🤭عروسک من😈🔞پارت بیست و سه اون مرد لبخند مرد...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_60حس میکردم کثیفم ..از روی ت...

در جست و جوی خاطرات پارت۱۳

پارت 13......................

رمان تهیونگ

____[The Forbidden Crossing]____

رمان اجبار تا عشق

پارت ۲۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط