رمان تهیونگ
نام رمان :اتاق شماری 7
نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن
[ROO Number seven]
(پارت دهم)
___________________________
با آخرین جملش تعحب کردم ولی سعی کردم عکس العمل نشون ندم و آروم باشم
"+میتونم برم داخل اتاقم
تهیونگ نزدیکم شد سرمو داخل فشوردم اونم بیشتر نزدیک صورتم میشد
تهیونگ دستشو آورد و گذاشت روی سرتم و نوازش کرد چشمامو محکم روی هم فشار دادم حس کردم تهیونگ بیشتر نزدیکم شده نفسای داغش روی لبام حس میکردم انگشت شستشو روی لبام کشید چشمامو آروم باز کردم تهیونگ خیلی نزدیکم بود انگشت شستش هنوز روی لبام بود
تهیونگ نزدیک گردنم شد و صورتشو برد داخل گودی گردنم با کارش ترس تعجب کل بدنمو گرفته بود
"+تهیونگ چیکار میکنی ولم کن
با دستام میزدم به کمر تهیونگ سرمو میچرخوندم تا ولم کنه که یهو گاز محکمی از گردنم گرفت اشک داخل چشمام جمع شد تهیونگ شروع کرد به بوسیدن جایی که گاز گرفته بود
"+لطفا ولم کن (بغض)
تهیونگ سرشو از داخل گردنم بیرون آورد و به چشمام که پر از اشک بود نگاه کرد صورتشو نزدیک آورد و بوسه ای روی هر دوتای چشمام گذاشت
" _برو داخل اتاقت
بعد حرفش از روم بلند شد زود از روی مبل بلند شدم و با سرعت به سمت پله ها رفتم
یکی یکی اما با سرعت از پله ها بالا رفتم به اتاقم که رسیدم زود در رو باز کردم و وارد شدم آروم درو بستم و به در تکیه دادم و روی زمین نشستم
" +وای... خدایا چیکار کنم چطوری از اینجا فرار کنم....
" +من نمیتونم با این مرد داخل یک خونه بمونم من... من خودم آرزو دارم من اینجا نمیخوام بمونم.... نمیخوام
آروم از روی زمین بلند شدم و روی تخت دراز کشیدم پتو رو دور خودم کشیدم محکم پتو رو بغل کردم چشمامو بستم و به جمله آخر تهیونگ فکر میکردم
<<منو هیچ وقت مثل بابات نبین>>
منظورش از این حرف چی بود
تهیونگ از جون من چی میخواد
با همین فکرا چشمام گرم گرفت و سیاهی.......
_____________
از خواب بیدار شدم و از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجره رفتم پرده رو کشیدم غروب بود
یعنی من چقدر خوابیدم رفتم سرویس بهداشتی و کارهایی لازمو کردم و اومدم بیرون روبه روی اینه وایسادم مثل ممد قولی بودم (آخه ممد قلو چرا؟ بدبخت ممد قولی 😂) موهامو شونه کردم و گوجه ای بستم آروم سمت در رفتم و دستگیره رو کشیدم پایین در اتاق رو باز کردم و از اتاق بیرون اومدم از پله ها آروم آروم پایین اومدم و وارد سالن شدم هیچ کس داخل سالن نبود همه جا ساکت بود رفتم سمت آشپزخونه که اجوما رو دیدم
"+سلام...
اجوما با شنیدن حرفم سرشو برگردوند و نگاهم کرد
~سلام دخترم
" +تهیو... چیزه بابام کجاست
~رئیس بیرون هستن چند دقیقه دیگه میان
"+آها
" +من حوصلم سر رفته میشه نگاه تلوزیون کنم
~معلومه دخترم اجازه لارن نیست بگیره اینجا همه چیز مال خودته
"+ممنون فعلا
~فعلا
از آشپز خونه اومدم بیرون و رفتم داخل سالن و روی مبل نشستم کنترل رو برداشتم و تلوزیون رو روشن کردم داشتم شبکه ها رو عوض میکردم که یک شبکه باب اسفنجی بخش میکرد زود صدای تلوزیون رو زیاد کردم و شروع کردم به فیلم دیدن
همین جوری در حال فیلم دیدن که......
________________________
خب ملکه هام فداتون بشم اینم از این پارت اومیدوارم دوست داشته باشین💞✨
نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن
[ROO Number seven]
(پارت دهم)
___________________________
با آخرین جملش تعحب کردم ولی سعی کردم عکس العمل نشون ندم و آروم باشم
"+میتونم برم داخل اتاقم
تهیونگ نزدیکم شد سرمو داخل فشوردم اونم بیشتر نزدیک صورتم میشد
تهیونگ دستشو آورد و گذاشت روی سرتم و نوازش کرد چشمامو محکم روی هم فشار دادم حس کردم تهیونگ بیشتر نزدیکم شده نفسای داغش روی لبام حس میکردم انگشت شستشو روی لبام کشید چشمامو آروم باز کردم تهیونگ خیلی نزدیکم بود انگشت شستش هنوز روی لبام بود
تهیونگ نزدیک گردنم شد و صورتشو برد داخل گودی گردنم با کارش ترس تعجب کل بدنمو گرفته بود
"+تهیونگ چیکار میکنی ولم کن
با دستام میزدم به کمر تهیونگ سرمو میچرخوندم تا ولم کنه که یهو گاز محکمی از گردنم گرفت اشک داخل چشمام جمع شد تهیونگ شروع کرد به بوسیدن جایی که گاز گرفته بود
"+لطفا ولم کن (بغض)
تهیونگ سرشو از داخل گردنم بیرون آورد و به چشمام که پر از اشک بود نگاه کرد صورتشو نزدیک آورد و بوسه ای روی هر دوتای چشمام گذاشت
" _برو داخل اتاقت
بعد حرفش از روم بلند شد زود از روی مبل بلند شدم و با سرعت به سمت پله ها رفتم
یکی یکی اما با سرعت از پله ها بالا رفتم به اتاقم که رسیدم زود در رو باز کردم و وارد شدم آروم درو بستم و به در تکیه دادم و روی زمین نشستم
" +وای... خدایا چیکار کنم چطوری از اینجا فرار کنم....
" +من نمیتونم با این مرد داخل یک خونه بمونم من... من خودم آرزو دارم من اینجا نمیخوام بمونم.... نمیخوام
آروم از روی زمین بلند شدم و روی تخت دراز کشیدم پتو رو دور خودم کشیدم محکم پتو رو بغل کردم چشمامو بستم و به جمله آخر تهیونگ فکر میکردم
<<منو هیچ وقت مثل بابات نبین>>
منظورش از این حرف چی بود
تهیونگ از جون من چی میخواد
با همین فکرا چشمام گرم گرفت و سیاهی.......
_____________
از خواب بیدار شدم و از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجره رفتم پرده رو کشیدم غروب بود
یعنی من چقدر خوابیدم رفتم سرویس بهداشتی و کارهایی لازمو کردم و اومدم بیرون روبه روی اینه وایسادم مثل ممد قولی بودم (آخه ممد قلو چرا؟ بدبخت ممد قولی 😂) موهامو شونه کردم و گوجه ای بستم آروم سمت در رفتم و دستگیره رو کشیدم پایین در اتاق رو باز کردم و از اتاق بیرون اومدم از پله ها آروم آروم پایین اومدم و وارد سالن شدم هیچ کس داخل سالن نبود همه جا ساکت بود رفتم سمت آشپزخونه که اجوما رو دیدم
"+سلام...
اجوما با شنیدن حرفم سرشو برگردوند و نگاهم کرد
~سلام دخترم
" +تهیو... چیزه بابام کجاست
~رئیس بیرون هستن چند دقیقه دیگه میان
"+آها
" +من حوصلم سر رفته میشه نگاه تلوزیون کنم
~معلومه دخترم اجازه لارن نیست بگیره اینجا همه چیز مال خودته
"+ممنون فعلا
~فعلا
از آشپز خونه اومدم بیرون و رفتم داخل سالن و روی مبل نشستم کنترل رو برداشتم و تلوزیون رو روشن کردم داشتم شبکه ها رو عوض میکردم که یک شبکه باب اسفنجی بخش میکرد زود صدای تلوزیون رو زیاد کردم و شروع کردم به فیلم دیدن
همین جوری در حال فیلم دیدن که......
________________________
خب ملکه هام فداتون بشم اینم از این پارت اومیدوارم دوست داشته باشین💞✨
- ۴.۶k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط