خُب من عشـــــق را جورِ دیگری میدیدم، همیشه هم همینطور بو
خُب من عشـــــق را جورِ دیگری میدیدم، همیشه هم همینطور بودم. اینکه مثلِ یک دکمهی شُل به پیراهنِ کسی آویزان باشم را دوست نداشتم، یا اینکه مثلِ یک تابلوی راهنما، مُدام یادآورِ باید و نبایدی باشم را دوست نداشتم، اینکه... من میخواستم با هم عبور کنیم، گاهی حتی پس و پیش، اما در حرکت. من ایستادن را قبول ندارم، من درجا زدن را دوست ندارم، من از هرآنچه که او را از رفتن باز میدارد بیزارم... میخواستم قایقِ نجات باشم، بالِ پرواز باشم، چراغِ تاریکی که از هرجا نگاه میکند میبیندش، باشم. میخواستم هرجا ایستاد و خسته شد، نوکِ قلّه را نشانش بدهم و سرخوشانه پا به پایش بدوم، حتی اگر خودم به هیچجا نرسم... هیچ وقت تصاحبکردن را یاد نگرفتم. اینکه بروی و با چنگ و دندان یک کسی را مال خودت کنی، یک چیزی را به خودت ببندی، دستِ کسی را تنها برای آن بگیری که فرار نکند... مگر نه اینکه هرکس تنها به خویشتنش تعلق دارد؟ پس جنگ برای چه؟ آدمیزاد بخواهد، دلش به ماندن باشد هزار فرسخ هم دور شود، باز هم مانده است... وقتی کسی را دوست داری، باید از خودت بدانیاش، آدمیزاد مگر برایِ داشتن خودش میجنگد؟
- ۱.۷k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط