خُب من عشـــــق را جورِ دیگری میدیدم، همیشه هم همینطور بو

خُب من عشـــــق را جورِ دیگری میدیدم، همیشه هم همینطور بودم. اینکه مثلِ یک دکمه‌ی شُل به پیراهنِ کسی آویزان باشم را دوست نداشتم، یا اینکه مثلِ یک تابلوی راهنما، مُدام یادآورِ باید و نبایدی باشم را دوست نداشتم، اینکه... من میخواستم با هم عبور کنیم، گاهی حتی پس و پیش، اما در حرکت. من ایستادن را قبول ندارم، من درجا زدن را دوست ندارم، من از هرآنچه که او را از رفتن باز میدارد بیزارم... میخواستم قایقِ نجات باشم، بالِ پرواز باشم، چراغِ تاریکی که از هرجا نگاه میکند میبیندش، باشم. میخواستم هرجا ایستاد و خسته شد، نوکِ قلّه را نشانش بدهم و سرخوشانه پا به پایش بدوم، حتی اگر خودم به هیچ‌جا نرسم... هیچ وقت تصاحب‌کردن را یاد نگرفتم. اینکه بروی و با چنگ و دندان یک کسی را مال خودت کنی، یک چیزی را به خودت ببندی، دستِ کسی را تنها برای آن بگیری که فرار نکند... مگر نه اینکه هرکس تنها ‌به خویشتنش تعلق دارد؟ پس جنگ برای چه؟ آدمیزاد بخواهد، دلش به ماندن باشد هزار فرسخ هم دور شود، باز هم مانده است... وقتی کسی را دوست داری، باید از خودت بدانی‌اش، آدمیزاد مگر برایِ داشتن خودش میجنگد؟
دیدگاه ها (۱)

تک پارتی ویو ا.ت صدای باز شدن در سکوت سنگین خونه رو شکست ساع...

خب کارلوی عزیزم امروز میشه سه ماه که دوستیم میدونی این سه ما...

جونگکوکا تو واقعا داره ۲۹ سالت میشه؟ ‌ولی تو هنوز برای ما آر...

چند پارتی (درخواستی)

تظاهر ؟ :))) حتی تظاهر هم نمیکنن :)))ماجرا اینه که چند روز د...

مهمونی خطرناک پارت= 19از ماشینش پیاده شد و به سمت خونه راه ا...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷بوسه تموم شد.ولی هیچکد...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ‌ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟬𝟬صدای آرومش بین هیاهوی دو...

شب التیام.

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط