رمان عشق بی مقدمه
رمان عشق بی مقدمه
نه صدایی..نه چیزی ..فقط اشک..اشک
چرا دارم ...مسافرتو با دوستام زهرمار میکنم..
داشتم میرفتم به سمت اتاقم..که یکی دستمو از پشت محکم گرفت...
احساس کردم استخونام خورد شد..
دیدم سامیار با موهای توی هواا..
دستمو گرفته..
با نگاهه خیلی بدی ..بهش فهموندم ..ازش عصبانیمو ..باید دستمو ول کنه....
دستمو ول کرد انقدر دویدم..همچنان اشکا از تو چشمام سرازیر بود..
تا اسانسور وایساد دمه طبقه ی اتاقه خودم..
تا خواستم برم از آسانسور بیرون..سامیارو دیدم.یهو دستشو گذاشت بغله سرم منو چسبوند..به دیوار
وای خدا اگه کسی از اتاقش میومد بیرونو مارو میدید چی ...چه فکری دربارمون میکرد..
دستشو مشت کرد بغله سرم...من شوکه شدم
نفساش داشت به صورتم میخورد...بدنم سست شده بود...میخواستم فرار کنم ولی نمیتونستم..زورشو نداشتم
سامیار آروم گفت
-آخه لعنتی..تا کی صبر؟تا کی انتظار؟..تو از احساسه من خبر نداری...یهو تند رفت عقب..
انگار فهمیده بود من چم شده..
رنگش شد مثله گچ..
دوس داشتم مثله خودش بزنم توی صورتش..ولی میترسیدم
هرچی باشه اون پسره...میتونه تو این موقعیت هرکاری دستم بده..
قلبم داشت تند تند میزد..
اومد دوباره جلو..
-مهتاب من واقعا معذرت میخوام نمیخواستم بترسونمت..لطفا منو ببخش..اون موقع هم که بهت سیلی زدم..دسته خودم نبود...تا دیدم این حرفارو زدی..
کنترلم از دستم رفت
با عصبانیت و اروم گفتم
خفه شو..
فهمیدم پشیمونه...
رفتم دمه اتاق ...وای کارتو نیاوردم ک...
بدون حرفی برگشتم...
رفتم توی آسانسور یهو سامیار پرید تو...
-چیشده؟
جواب ندادم و اخم کردم..خودمو تو اینه که دیدم..وای چقدر چشام پف کرده بود..
رفتم دوباره روی موبلا نشستم ...
سامیار اومد کنارم نشست...دیگه حاله بحث کردن نداشتم با اینکه ازش خیلی عصبانی بودم..
گفت
-مهتاب خانوم بیا برو تو اتاقه من اینجا ..مناسب نیس ...برو استراحت کن..تا آرتین بیاد
-نمیخوام😒
دیگه حرفی نزد..
نمیدونم چیشد که خوابم برد...
....
احساس میکردم تو یه جای گرم خوابیدم ..یه جایی مثله آغوش ...چشمام باز شد..
وای خدا...کی منو بغل کرده بود؟؟؟..دستاش میخورد پسر باشه...
سرمو چرخوندم...یا خداااا..سامیار..سامیار منو بغل کرده؟؟...چرا خودم نفهمیدمـ..خاک تو سرم
سرشو گذاشته بود کناره سرم...
دیگه خشک شدم...چشمم خورد به چی؟
آبروم رفت...هوف...ارتین جلوم نشسته بود..زل زده بود تو چشمام..
اخمش خیلی ترسناک بود...
یهو صدای سامیار اومد..
-بیدار شدی؟
بدون توجه به حرفه سامیار پاشدم رفتم..
از هتل فرار کردم....
انقدر دوویدم انقدر دویدمو گریه کردم که....دیگه جونی نداشتم..
دوس داشتم جیغ بزنمو گریه کنم...
آرتین....ارتین محکم دستامو گرفت...
-چته تو امشب ..حالت خوب نیسا..چرا همش گریه میکنی...
-ولم کن😬 😖
-چرا از سالن بدونه خبر اومدی بیرون؟؟حداقل میگفتی یکی دیگه بیاد...پیشت..چرا سامیارو کشوندی بیرون...هتل جای خوبی واسه کثافت کاریتون نیس...
با جیغ گفتم
-خفه شو...اولا دوس نداشتم به کسی بگم..به توچه؟؟دوما اگه هتل جای کثافت کاری نیس ..پس سالن جُنگم جای کثافت کاری نیس..که سلین خانوم رو شونه ی آقا تکیه داده و خوابیده....سوما من سامیارو نکشیدم ..خودش اومد..
-چی میگی تو واسه خودت...
درک وقتی یه پسر بهت...و اذیتت کردو مزاحمت شد اونوقت میفهمی..حسودی میکنی؟...اره دیدم تو بغلش گرفته بودی خوابیده بودی...
سامیار دوسته منه...من میشناسمش
..اهل این نیس که به یه دختر دست بزنه..
وگرنه مطمئن باش ..باهاش رفیق نبودم.. شاید تو ...
-هوی حرفه دهنتو بزن آقای ژیگول خان...واقعا واست متاسفم..واسه طرز فکرت..من؟؟حسودی؟به کی؟ـ..انقدر پسر دورم ریختن که تا بخوام باهاشون باشم صف میکشن..پس..
من اصلا دوست ندارم یه پسر بهم دست بزنه..سامیاره عوضی از موقعیت استفاده کرد..وگرنه ...من ...
شاید من چی؟؟..ازش متنفرم..حق نداشت به من دست بزنه...
-درست حرف بزن مهتاب سامیار از موقعیت استفاده کرد..یا تو....هیچی
با جیغو گریه گفتم
-بسه بسههههه ...داری خوردم میکنی..این حقو نداری...هرحرفی از دهنت اومد زدی..بسه توروخدا...بخاطر همین حالم از پسرا بهم میخوره...
فک میکردم شماها...ادم حسابینن..ولی الان متوجه شدم ..همه پسرا لنگه همن..
واقعا چرا داری دربارم اینجوری قضاوت میکنی...
انقدر هق هق کردم که دیگه داشتم بیهوش میشدم....
ادامه دادم
-مبخواستم برام یه داداش باشید..ولی..انگار اشتباه فکر میکردم..من حالم خوب نیس..
-چرا نرفتی تو اتاق
-کارتش همراهم نبود
-از مدیریت یدکشو میگرفتی..
-همین کارو کردم..سامیار گفت..کلید یدکش نیست
چشمام شده بود کاسه ی خون...
میخواستم یکیو بغل کنمو ..فقط تو بغلش زار بزنم..
انگار ارتین دلش به رحم اومده بود..
آروم بغلم کرد..من چیزی نمیفهمیدم...
تو اون لحظه چیزی
نه صدایی..نه چیزی ..فقط اشک..اشک
چرا دارم ...مسافرتو با دوستام زهرمار میکنم..
داشتم میرفتم به سمت اتاقم..که یکی دستمو از پشت محکم گرفت...
احساس کردم استخونام خورد شد..
دیدم سامیار با موهای توی هواا..
دستمو گرفته..
با نگاهه خیلی بدی ..بهش فهموندم ..ازش عصبانیمو ..باید دستمو ول کنه....
دستمو ول کرد انقدر دویدم..همچنان اشکا از تو چشمام سرازیر بود..
تا اسانسور وایساد دمه طبقه ی اتاقه خودم..
تا خواستم برم از آسانسور بیرون..سامیارو دیدم.یهو دستشو گذاشت بغله سرم منو چسبوند..به دیوار
وای خدا اگه کسی از اتاقش میومد بیرونو مارو میدید چی ...چه فکری دربارمون میکرد..
دستشو مشت کرد بغله سرم...من شوکه شدم
نفساش داشت به صورتم میخورد...بدنم سست شده بود...میخواستم فرار کنم ولی نمیتونستم..زورشو نداشتم
سامیار آروم گفت
-آخه لعنتی..تا کی صبر؟تا کی انتظار؟..تو از احساسه من خبر نداری...یهو تند رفت عقب..
انگار فهمیده بود من چم شده..
رنگش شد مثله گچ..
دوس داشتم مثله خودش بزنم توی صورتش..ولی میترسیدم
هرچی باشه اون پسره...میتونه تو این موقعیت هرکاری دستم بده..
قلبم داشت تند تند میزد..
اومد دوباره جلو..
-مهتاب من واقعا معذرت میخوام نمیخواستم بترسونمت..لطفا منو ببخش..اون موقع هم که بهت سیلی زدم..دسته خودم نبود...تا دیدم این حرفارو زدی..
کنترلم از دستم رفت
با عصبانیت و اروم گفتم
خفه شو..
فهمیدم پشیمونه...
رفتم دمه اتاق ...وای کارتو نیاوردم ک...
بدون حرفی برگشتم...
رفتم توی آسانسور یهو سامیار پرید تو...
-چیشده؟
جواب ندادم و اخم کردم..خودمو تو اینه که دیدم..وای چقدر چشام پف کرده بود..
رفتم دوباره روی موبلا نشستم ...
سامیار اومد کنارم نشست...دیگه حاله بحث کردن نداشتم با اینکه ازش خیلی عصبانی بودم..
گفت
-مهتاب خانوم بیا برو تو اتاقه من اینجا ..مناسب نیس ...برو استراحت کن..تا آرتین بیاد
-نمیخوام😒
دیگه حرفی نزد..
نمیدونم چیشد که خوابم برد...
....
احساس میکردم تو یه جای گرم خوابیدم ..یه جایی مثله آغوش ...چشمام باز شد..
وای خدا...کی منو بغل کرده بود؟؟؟..دستاش میخورد پسر باشه...
سرمو چرخوندم...یا خداااا..سامیار..سامیار منو بغل کرده؟؟...چرا خودم نفهمیدمـ..خاک تو سرم
سرشو گذاشته بود کناره سرم...
دیگه خشک شدم...چشمم خورد به چی؟
آبروم رفت...هوف...ارتین جلوم نشسته بود..زل زده بود تو چشمام..
اخمش خیلی ترسناک بود...
یهو صدای سامیار اومد..
-بیدار شدی؟
بدون توجه به حرفه سامیار پاشدم رفتم..
از هتل فرار کردم....
انقدر دوویدم انقدر دویدمو گریه کردم که....دیگه جونی نداشتم..
دوس داشتم جیغ بزنمو گریه کنم...
آرتین....ارتین محکم دستامو گرفت...
-چته تو امشب ..حالت خوب نیسا..چرا همش گریه میکنی...
-ولم کن😬 😖
-چرا از سالن بدونه خبر اومدی بیرون؟؟حداقل میگفتی یکی دیگه بیاد...پیشت..چرا سامیارو کشوندی بیرون...هتل جای خوبی واسه کثافت کاریتون نیس...
با جیغ گفتم
-خفه شو...اولا دوس نداشتم به کسی بگم..به توچه؟؟دوما اگه هتل جای کثافت کاری نیس ..پس سالن جُنگم جای کثافت کاری نیس..که سلین خانوم رو شونه ی آقا تکیه داده و خوابیده....سوما من سامیارو نکشیدم ..خودش اومد..
-چی میگی تو واسه خودت...
درک وقتی یه پسر بهت...و اذیتت کردو مزاحمت شد اونوقت میفهمی..حسودی میکنی؟...اره دیدم تو بغلش گرفته بودی خوابیده بودی...
سامیار دوسته منه...من میشناسمش
..اهل این نیس که به یه دختر دست بزنه..
وگرنه مطمئن باش ..باهاش رفیق نبودم.. شاید تو ...
-هوی حرفه دهنتو بزن آقای ژیگول خان...واقعا واست متاسفم..واسه طرز فکرت..من؟؟حسودی؟به کی؟ـ..انقدر پسر دورم ریختن که تا بخوام باهاشون باشم صف میکشن..پس..
من اصلا دوست ندارم یه پسر بهم دست بزنه..سامیاره عوضی از موقعیت استفاده کرد..وگرنه ...من ...
شاید من چی؟؟..ازش متنفرم..حق نداشت به من دست بزنه...
-درست حرف بزن مهتاب سامیار از موقعیت استفاده کرد..یا تو....هیچی
با جیغو گریه گفتم
-بسه بسههههه ...داری خوردم میکنی..این حقو نداری...هرحرفی از دهنت اومد زدی..بسه توروخدا...بخاطر همین حالم از پسرا بهم میخوره...
فک میکردم شماها...ادم حسابینن..ولی الان متوجه شدم ..همه پسرا لنگه همن..
واقعا چرا داری دربارم اینجوری قضاوت میکنی...
انقدر هق هق کردم که دیگه داشتم بیهوش میشدم....
ادامه دادم
-مبخواستم برام یه داداش باشید..ولی..انگار اشتباه فکر میکردم..من حالم خوب نیس..
-چرا نرفتی تو اتاق
-کارتش همراهم نبود
-از مدیریت یدکشو میگرفتی..
-همین کارو کردم..سامیار گفت..کلید یدکش نیست
چشمام شده بود کاسه ی خون...
میخواستم یکیو بغل کنمو ..فقط تو بغلش زار بزنم..
انگار ارتین دلش به رحم اومده بود..
آروم بغلم کرد..من چیزی نمیفهمیدم...
تو اون لحظه چیزی
- ۱۹.۵k
- ۲۹ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط