درود
درود
من زندم👈🏻👉🏻
࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ ! ࿙
# ℘ᾰԻт→❺
–«باشه باشه نِـه_سان!» دستم رو روی سرش گذاشتم و موهاش رو بهم ریختم. دستم رو به نشونه اعتراض پس زد و با اون اخمهای کیوتش نگاهم میکرد.تک خنده ای کردم و صورتش رو قاب کردم و اخماش رو بوسیدم.اخملش باز شده بود و لبخند میزد.دستام رو برداشتم و پشتم رو بهش کردم و از روی شونه بهش نگاه کردم و گفتم:«خوب دیگه ،، من برم لباسام رو عوض کنم و غیره!» سرش رو به نشانه مثبت تکون داد.برگشتم و رفتم سمت طبقه بالا.از پلهها بالا رفتم.خواستم برم سمت اتاقم ولی در اتاق مامان و بابا باز بود.خواستم برم و در رو ببندم که صدای عجیبی اومد.مثل...مثل صدای گریه! دستگیره در رو گرفتم و کمی خم شدم تا داخل رو بهتر ببینم.بابا روی لبه یه تخت نشسته بود و پایین دستش روی چشماش بود و با دهان نفس میکشید و هقهق های کوتاه و بیصدا میکرد.همه ی ما،،کل خانواده،،حالشون بد بود مخصوصا آیانو و بابا که از همه بیشتر به مامان وابسته بودن. چشمام ناخودآگاه اشکی شدن.تقه ای آروم با در زدم.بابا مثل فنر تو جا پرید و درحالی که چشمانش را پاک میرد با صدای گرفته است گفت:«کیه؟بیا تو» وارد شدم ،، اما سرم پایین بود.
_«دی!بیا بشین ،، چیشده توتفرنگی؟» با شنیدن لقبی که آدام تو بچگیش برام گذاشته بود و همه همونجوری صدام میکردن لبخندی بر روی لبانم شکل گرفت.باهمون سر پایین رفتم و کنارش روی تخت نشستم.بازوی عضلانیش رو دور شونم انداخت و با همون صدا درحالی که فینفین میکرد گفت:«خوب؟این توتفرنگی کوچولو چرا اینجاست؟...و ،، چرا چشماش بارونیه؟» با این حرفش مشتهام رو روی چشمام گذاشتم و خودم رو توی بغلش شل کردم و با هقهق و صدای گرفته گفتم:«به همون دلیلی که تو گریه میکردی!من همه چیز رو درباره حرف های دکتر شنیدم!» و هقهقم بالا گرفت.بابا من رو بلند کردو روی رونهای خودش نشوند و بغلم کرد.جوری بغلش بودم که اون سرش کمی بالا بود و من سرم توی گردن و گلوش.محکم به خودش فشردم و گفت:«هِیهِی توتفرنگی؟ندیدم تاحالا اینجوری گریه کنی!...میدونی اون روزی که از اِم خاستگاری کردم چی بهم گفتی؟» و خنده آرومی کرد.
: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚:
همین.
من زندم👈🏻👉🏻
࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ ! ࿙
# ℘ᾰԻт→❺
–«باشه باشه نِـه_سان!» دستم رو روی سرش گذاشتم و موهاش رو بهم ریختم. دستم رو به نشونه اعتراض پس زد و با اون اخمهای کیوتش نگاهم میکرد.تک خنده ای کردم و صورتش رو قاب کردم و اخماش رو بوسیدم.اخملش باز شده بود و لبخند میزد.دستام رو برداشتم و پشتم رو بهش کردم و از روی شونه بهش نگاه کردم و گفتم:«خوب دیگه ،، من برم لباسام رو عوض کنم و غیره!» سرش رو به نشانه مثبت تکون داد.برگشتم و رفتم سمت طبقه بالا.از پلهها بالا رفتم.خواستم برم سمت اتاقم ولی در اتاق مامان و بابا باز بود.خواستم برم و در رو ببندم که صدای عجیبی اومد.مثل...مثل صدای گریه! دستگیره در رو گرفتم و کمی خم شدم تا داخل رو بهتر ببینم.بابا روی لبه یه تخت نشسته بود و پایین دستش روی چشماش بود و با دهان نفس میکشید و هقهق های کوتاه و بیصدا میکرد.همه ی ما،،کل خانواده،،حالشون بد بود مخصوصا آیانو و بابا که از همه بیشتر به مامان وابسته بودن. چشمام ناخودآگاه اشکی شدن.تقه ای آروم با در زدم.بابا مثل فنر تو جا پرید و درحالی که چشمانش را پاک میرد با صدای گرفته است گفت:«کیه؟بیا تو» وارد شدم ،، اما سرم پایین بود.
_«دی!بیا بشین ،، چیشده توتفرنگی؟» با شنیدن لقبی که آدام تو بچگیش برام گذاشته بود و همه همونجوری صدام میکردن لبخندی بر روی لبانم شکل گرفت.باهمون سر پایین رفتم و کنارش روی تخت نشستم.بازوی عضلانیش رو دور شونم انداخت و با همون صدا درحالی که فینفین میکرد گفت:«خوب؟این توتفرنگی کوچولو چرا اینجاست؟...و ،، چرا چشماش بارونیه؟» با این حرفش مشتهام رو روی چشمام گذاشتم و خودم رو توی بغلش شل کردم و با هقهق و صدای گرفته گفتم:«به همون دلیلی که تو گریه میکردی!من همه چیز رو درباره حرف های دکتر شنیدم!» و هقهقم بالا گرفت.بابا من رو بلند کردو روی رونهای خودش نشوند و بغلم کرد.جوری بغلش بودم که اون سرش کمی بالا بود و من سرم توی گردن و گلوش.محکم به خودش فشردم و گفت:«هِیهِی توتفرنگی؟ندیدم تاحالا اینجوری گریه کنی!...میدونی اون روزی که از اِم خاستگاری کردم چی بهم گفتی؟» و خنده آرومی کرد.
: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚:
همین.
- ۲۱۷
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط