وقتی خدا ازپشت، دستهایش را روی چشمانم گذاشت. از لای انگشت

وقتی خدا ازپشت، دستهایش را روی چشمانم گذاشت. از لای انگشتانش انقدر محو تماشای دنیا شدم که فراموش کردم منتظر است نامش راصداکنم...
دیدگاه ها (۱)

ﺯﻧﺪﮔﻲﻫﻴﭻﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺑﻦبست نمیرسد. کافیست چشم باز کنیم و راههای گش...

هر کجا سلطان هست، دورش سپاه و لشگر استپس چرا سلطان خوبان بی ...

خدای من خداییست که اگر سرش فریاد کشیدم، به جای اینکه با مشت ...

میدونی چرا وقتی بارون میاد خدا را بیشتر حس می کنی چون بارون ...

مادر عزیزم مرا ببخش برا تمام روزهایی که می‌توانستم باشم اما...

[چند پارتی]

bts

رمان تهیونگ

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

چند پارتی

part 15

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط