من تصویری از زنی در ذهنم مانده که در هیاهویِ چهل سالگی ا
من تصویری از زنی در ذهنم مانده که در هیاهویِ چهل سالگی اش هنوز هم شب ها بعد از به خواب رفتنِ فرزند و شوهرش رویِ تخت می نشیند و پاهایَش را بغل میکند و ساعت هایِ درازی به کسی می اندیشد که سال هاست نیستــ ...
دوباره صبح و سر و صدایِ فرزندش و در میانِ آن غرولندِ شوهرِ بداخلاقَش برای سرکار رفتن و شکار بودن از زندگی اش ...
صدایِ زنگ تلفن رشته ی افکارش را پاره میکند، و بازهم مدیر مدرسه پسرش !!!!
خانم پسر شما واقعا گوشه گیر شده و نیاز داره به روانشناسِ کودکان ...
وای که کاش میدانستند کُلِ ذهنیت زندگی اش گوشِ گیر شده و نیاز دارد به روانشناس ....
آنشب، همان شبی که دقیقا مثلِ ٢٠ سالِ پیش بارانِ بهاری در آخرینِ ماهَش چنان می بارید که دلش را هواییِ او کرده بود ... شوهرش چنان داد و بیداد راه انداخته و دنبال بهانه ای برایِ بیرون زدن از خانه و رفتن پیش معشوقه اش بود که نگو و نپرس !
پسرش تکیه به دامنِ مادر ریز ریز گریه میکرد ...
زن خسته تَر از آن بود که مجالی یابَد برایِ نجاتِ زندگی آش !
آن شب هم گذشت ...
شاید اویی که هر شب میانه ی فکر زن قدم میزد حول و حوشِ ٤٨ سالگی باشد ....
بگذریم ...
صبح به اصرارِ دوستش بالاخره راهیِ مطبِ روانشناس شد که إخرین قدم قبل از طلاق را بردارد ...
بُغضی راهِ گلویَش را بسته بود اما خود داری میکرد که شاید بالاخره جلویِ دکتر بشکند ...
کاش درِ لعنتی مطب باز نمی شد ! کاش بعد از ٢٠ سال با آن حال او را نمی دید ... کاش هنوز هم عاشقش نبود، کاش بغضش نمی ترکید ...
چنان جذاب و با ابهت مثلِ همان سال ها ....
به محضِ ورود چنان غرق در نگاه هم شدند که فراموش شد بیمار دیگری در مطب نشسته ... همدیگر را تنگ در آغوش کشیدند ....
اما وای به حالِ روزگار ....
که او خوشبخت و عاشق .... اما زن ....
دوباره صبح و سر و صدایِ فرزندش و در میانِ آن غرولندِ شوهرِ بداخلاقَش برای سرکار رفتن و شکار بودن از زندگی اش ...
صدایِ زنگ تلفن رشته ی افکارش را پاره میکند، و بازهم مدیر مدرسه پسرش !!!!
خانم پسر شما واقعا گوشه گیر شده و نیاز داره به روانشناسِ کودکان ...
وای که کاش میدانستند کُلِ ذهنیت زندگی اش گوشِ گیر شده و نیاز دارد به روانشناس ....
آنشب، همان شبی که دقیقا مثلِ ٢٠ سالِ پیش بارانِ بهاری در آخرینِ ماهَش چنان می بارید که دلش را هواییِ او کرده بود ... شوهرش چنان داد و بیداد راه انداخته و دنبال بهانه ای برایِ بیرون زدن از خانه و رفتن پیش معشوقه اش بود که نگو و نپرس !
پسرش تکیه به دامنِ مادر ریز ریز گریه میکرد ...
زن خسته تَر از آن بود که مجالی یابَد برایِ نجاتِ زندگی آش !
آن شب هم گذشت ...
شاید اویی که هر شب میانه ی فکر زن قدم میزد حول و حوشِ ٤٨ سالگی باشد ....
بگذریم ...
صبح به اصرارِ دوستش بالاخره راهیِ مطبِ روانشناس شد که إخرین قدم قبل از طلاق را بردارد ...
بُغضی راهِ گلویَش را بسته بود اما خود داری میکرد که شاید بالاخره جلویِ دکتر بشکند ...
کاش درِ لعنتی مطب باز نمی شد ! کاش بعد از ٢٠ سال با آن حال او را نمی دید ... کاش هنوز هم عاشقش نبود، کاش بغضش نمی ترکید ...
چنان جذاب و با ابهت مثلِ همان سال ها ....
به محضِ ورود چنان غرق در نگاه هم شدند که فراموش شد بیمار دیگری در مطب نشسته ... همدیگر را تنگ در آغوش کشیدند ....
اما وای به حالِ روزگار ....
که او خوشبخت و عاشق .... اما زن ....
- ۲.۶k
- ۱۷ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط