🍁🍁🍁🍁

🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
🍁


#خان_زاده
#فصل_سوم
#پارت12

این طبقه خالیه خالی بود انگار نه انگار که توی این ساختمون یه مهمونی بزرگ با اون همه جمعیتی که پایین هستن هست.

شاهو به سمت یکی از درهای توی راهرو اشاره کرد و گفت
برو توی اون اتاق...
این اتاق تراس داره هواش بهتره !

سریع در و باز کردم و وارد شدم اتاق خواب بزرگ و یه تراس بزرگ وقتی در تراس و باز کردم و هوای تازه رو نفس کشیدم
بازم هیچ از تبی که وجودمو گرفته بود کم نشد به سمت شاهو چرخیدم رو بهش گفتم
اما اینجا خنک نیست من خیلی گرممه شاهو...

شاهو با یه خنده بلند گفت
_ چطور لباساتو در بیاری تا بیشتر خنک بشی
نگاهی به لباسم انداختم احساس میکردم چیزی به اسم عقل توی سرم ندارم مغزم از کار افتاده بود اینقدر خیره لباسم بودم که شاهو درست کنارم ایستاد دستش روی زیپ ماکسی بلندی که تنم بود نشست و بازش کرد با یه اشاره لباس از روی سر شونه هام سرخورد و از تنم جداشد و روی زمین نشست
چه مرگم شده بود
هیچ کس العملی نشون نمیدادم چرخی دور تنم زد قلبم داشت از جا کنده می شد به شدت تپش قلب داشتم عرق کرده بودم داشتم توی آتیش می سوختم انگشتشو روی مهره های کمرم پایین کشید تا به آخرین مهره رسید سرشو کنار گوشم آورد و گفت

_ نظرت چیه یه شب به یاد موندنی برای هر دو نفرمون بسازیم؟

با همون حال زار پرسیدم منظورت چیه؟
🌹🍁
@romankhanzadehh
😻☝️
دیدگاه ها (۱)

____[The Forbidden Crossing]____

Intertwined fate of two enemies-part 2

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆   1 پارتویو اتبالاخره بعد از ...

پارت ۳: اتاقِ کنترلماشینِ مشکی بی‌صدا روی سنگ‌فرش‌هایِ حیاطِ...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے⁵صدای بس...

خاطرات عشق ما 1ویو سوهی + داخل اتاقم بودم و داشتم کتاب میخون...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹¹من رینا بودم.وارث اصلی اون خانواده.و ...

Part ¹⁰فلش بک به فردا صبح +با هانا سوار هواپیما شدیم ۱۱ ساعت...

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

نام سناریو: از اجبار تا علاقه پارت: هشتمن که کلا توی شوک بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط