˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ 1 پارت
˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ 1 پارت
ویو ات
بالاخره بعد از یه هفتهی خستهکننده، جمعه از راه رسیده بود.
روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم توی گوشیم میچرخیدم که یهو صدای زنگ در اومد...
با تعجب از جام بلند شدم و رفتم سمت در.
وقتی در رو باز کردم، یه پاکت طلایی روی زمین بود.
خم شدم و برش داشتم.
نه اسم فرستندهای روش بود، نه آدرسی.
فقط با حروف طلایی نوشته شده بود:
«شما به این مهمانی دعوت شدهاید.»
ابروهام بالا رفت.
& مهمونی؟ من؟
پاکت رو باز کردم و یه کارت مشکی و طلایی ازش بیرون آوردم.
تاریخ، ساعت و آدرس یه عمارت بزرگ روش نوشته شده بود.
ولی چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد، یه جملهی کوتاه پایین کارت بود:
«ورود فقط با دعوتنامه امکانپذیر است.»
چند ثانیه به کارت خیره موندم.
نمیدونستم چرا، ولی حس عجیبی داشتم...
انگار حس هیجان و اظطراب تو وجودم بود..
———————————————
🌤ادامه دارد...
کاور داستانو خودم درست کردم قشنگ شده؟
مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🌹
ویو ات
بالاخره بعد از یه هفتهی خستهکننده، جمعه از راه رسیده بود.
روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم توی گوشیم میچرخیدم که یهو صدای زنگ در اومد...
با تعجب از جام بلند شدم و رفتم سمت در.
وقتی در رو باز کردم، یه پاکت طلایی روی زمین بود.
خم شدم و برش داشتم.
نه اسم فرستندهای روش بود، نه آدرسی.
فقط با حروف طلایی نوشته شده بود:
«شما به این مهمانی دعوت شدهاید.»
ابروهام بالا رفت.
& مهمونی؟ من؟
پاکت رو باز کردم و یه کارت مشکی و طلایی ازش بیرون آوردم.
تاریخ، ساعت و آدرس یه عمارت بزرگ روش نوشته شده بود.
ولی چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد، یه جملهی کوتاه پایین کارت بود:
«ورود فقط با دعوتنامه امکانپذیر است.»
چند ثانیه به کارت خیره موندم.
نمیدونستم چرا، ولی حس عجیبی داشتم...
انگار حس هیجان و اظطراب تو وجودم بود..
———————————————
🌤ادامه دارد...
کاور داستانو خودم درست کردم قشنگ شده؟
مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🌹
- ۲۵۷
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط