یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت
این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار میکند
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسکها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
دیدگاه ها (۱)

شعرای تنهاییمو هیشکی مثل تو نخوند همه حرفام مال توهمه شعرام ...

به تو گفتم که در این دور شدن ناچاری؟سر به تایید تکان دادی و ...

تو اناری هستی که درونت سرخ استتو که دلدار منی ، خبرت از من ه...

قاصدک چن صباحی ست که من معتکف پنجره ام .تا بیایی و بشینی به ...

آنجا که مه، کوه‌ها را در آغوش می‌کشد و صخره‌های کهنسال در گو...

𝐌𝐘 𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓پارت چهارم | مهمان ناخواندهماشین بعد از حدود...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱: «دختر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط