رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤

پارت ۱: «دختری که ماه انتخابش کرد»

شب، آرام‌تر از همیشه بود.

ماه کامل بالای جنگل آرالیا می‌درخشید و نور نقره‌ای‌اش روی درختان قدیمی می‌افتاد.

در وسط آن جنگل، جایی که هیچ انسانی نمی‌توانست پیدایش کند، خانه‌ای پنهان شده بود.

خانه‌ی تو.

سال‌ها بود که آنجا زندگی می‌کردی.

دور از همه.

دور از کسانی که می‌خواستند قدرتت را بگیرند.

آرام کنار دریاچه نشسته بودی و به تصویر خودت در آب نگاه می‌کردی.

موهایت زیر نور ماه مثل رشته‌های نقره‌ای می‌درخشیدند.

حتی موجودات جنگل هم می‌دانستند تو معمولی نیستی.

تو آخرین پری ماه بودی.

اما چیزی که هیچ‌کس نمی‌دانست این بود که پشت آن آرامش، همیشه ترس پنهان شده بود.

ترس از اینکه یک روز...

کسی پیدایت کند.

دستت را روی گردنبند گذاشتی.

همان گردنبند افسانه‌ای.

همان چیزی که هزاران سال موجودات برای به دست آوردنش جنگیده بودند.

«کاش می‌شد فقط یک بار... بدون ترس زندگی کنم.»


اما همان لحظه...

گردنبند درخشید.

نه یک درخشش معمولی.

یک نور شدید که تمام جنگل را روشن کرد.

چشمانت گرد شد.

«نه...»


این اتفاق فقط یک معنی داشت.

کسی تو را پیدا کرده بود.


---

در همان زمان...

در قصر تاریک خون‌آشام‌ها.

قصر بزرگی میان کوه‌های سیاه قرار داشت.

دیوارهای بلند، پنجره‌های تاریک و فضایی که حتی نزدیک شدن به آن برای خیلی‌ها غیرممکن بود.

در اتاق اصلی قصر، مردی جلوی پنجره ایستاده بود.

شوگا.

چشمانش به نور دوردست جنگل خیره شده بود.

سال‌ها بود دنبال همان نور می‌گشت.

سال‌ها...

برای یک نفر.

روی میز، تصویر قدیمی دختری قرار داشت.

خواهرش.

شوگا دستش را روی تصویر گذاشت.

«بالاخره پیدات کردم...»


در اتاق باز شد.

یکی از دوستان نزدیکش وارد شد.

دوست شوگا: «مطمئنی خودش بود؟»

شوگا نگاهش را از پنجره برنداشت.

«هیچ‌وقت اون نور رو اشتباه نمی‌گیرم.»


دوست شوگا: «اما اگر مقاومت کنه؟»

چند لحظه سکوت شد.

بعد شوگا آرام جواب داد:

«پس باید کاری کنم که راه دیگه‌ای نداشته باشه.»



---

صبح روز بعد...

تو تمام شب نخوابیده بودی.

می‌دانستی خطر نزدیک است.

دوستت، لیلا، با نگرانی وارد خانه شد.

لیلا: «ا.ت! باید بری.»

به سمتش برگشتی.

«کجا؟»


لیلا: «هرجا... فقط اینجا نمون.»

«دیگه دیر شده، مگه نه؟»


لیلا سکوت کرد.

همین سکوت جواب تو بود.

«شوگا پیدام کرده.»


لیلا آرام سر تکان داد.

لیلا: «اون فقط دنبال گردنبند نیست... اون برای رسیدن به هدفش همه‌چیز رو نابود می‌کنه.»

نگاهت سخت شد.

«پس باید خودش بفهمه من هم کسی نیستم که راحت تسلیم بشم.»



---

اما تو نمی‌دانستی...

که آن لحظه، در فاصله‌ای نه چندان دور...

شوگا وارد جنگل شده بود.

هر قدمش آرام بود.

اما حضورش باعث می‌شد حتی حیوانات هم فرار کنند.

او سال‌ها دنبال تو گشته بود.

و حالا...

فقط چند قدم فاصله داشت.

بالاخره به خانه‌ی کوچک میان درختان رسید.

برای چند ثانیه ایستاد.

داخل خانه، نور ضعیفی می‌درخشید.

شوگا آرام گفت:

«آخرین پری ماه...»


دستش را روی در گذاشت.

و در...

خودش باز شد.

تو با شنیدن صدا برگشتی.

و برای اولین بار...

او را دیدی.

مردی با چشمانی سرد، لباس سیاه و حضوری که تمام اتاق را سنگین کرده بود.

شوگا.

چند ثانیه هیچ‌کدام حرف نزدید.

بعد تو آرام گفتی:

«تو کی هستی؟»


شوگا نگاهش را به گردنبند انداخت.

«کسی که سال‌ها منتظر دیدن این لحظه بوده.»


دستت را جلوی گردنبند گرفتی.

«اگه برای گرفتن اون اومدی... باید بدونی هیچ‌وقت بهش دست پیدا نمی‌کنی.»


شوگا چند قدم جلو آمد.

«هنوز نمی‌فهمی... من برای خودِ قدرت نیومدم.»


نگاهش برای لحظه‌ای تغییر کرد.

«من برای کسی اومدم که از دست دادم.»


اما قبل از اینکه بتوانی جواب بدهی...

سایه‌های سیاه دور اتاق پیچیدند.

«چی کار کردی؟!»


«متأسفم.»


جادو دور دست‌هایت شکل گرفت.

«اما نمی‌تونم بذارم فرار کنی.»


بال‌های درخشان تو ظاهر شدند و تمام خانه را پر از نور کردند.

برای اولین بار...

چشمان شوگا کمی متعجب شد.

چون افسانه‌ها دروغ نگفته بودند.

تو واقعاً...

زیباترین موجود دنیا بودی.

اما او خودش را کنترل کرد.

«بالاخره پیدات کردم.»


نگاهش سرد شد.

«پری ماه.»


و آن شب...

آخرین پری ماه قدم به سرنوشت جدیدش گذاشت.

به سمت قصر خون‌آشام‌ها.

ادامه دارد.

شرطا:
6 لایک
۱۵ کامنت
دیدگاه ها (۰)

فالو و حمایت شه خوشگلای من!!!🫀🩷@jimin743

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤معرفی داستان:...

(تک پارتی)رمان فیک نامجون | فانتزی | «ماه پشت پنجره»هیچ‌کس ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط