« ازدواج به اجبار »
« ازدواج به اجبار »
Part 22
ویوی لیانا:
اما صدای شلیک من رو به خودم آورد دیدم که سوجون با دست سالمش به جونگ سان شلیک کرده و بعد اومد سمتم و گفت
سوجون : فعلا بیا بریم بعد راجبش فکر می کنیم
لیانا : مهم نیست من با ماشین خودم میرم و تو هم نمی تونی رانندگی کنی با یکی از بادیگارد هات برو
سوجون : چشم مادمازل ، مراقب خودت باش
لیانا : تو هم همینطور خداحافظ
سوجون : خداحافظ
تمام مسیر برگشت را در سکوت گذراندم.
حرفهای جونگسان مثل خوره به جانم افتاده بود.
کانگ دوشیک...
دوست قدیمی پدرم.
مردی که بیست سال پیش، درست بعد از مرگ مادرم ناپدید شده بود.
هرچه بیشتر فکر میکردم، بیشتر به این نتیجه میرسیدم که باید از یک نفر شروع کنم.
پدرم.
خودروی من مقابل عمارت قدیمی خانواده توقف کرد.
همان خانهای که سالها از آن متنفر بودم.
همان جایی که هیچوقت بوی خانواده نمیداد.
از ماشین پیاده شدم و بدون توجه به خدمتکارها وارد ساختمان شدم.
صدای قدمهایم در راهرو پیچید.
تا اینکه به اتاق کار پدرم رسیدم.
در را بدون اجازه باز کردم.
پدرم پشت میزش نشسته بود.
وقتی مرا دید، ابروهایش درهم رفت.
پدر: این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟
مستقیم به سمت میزش رفتم.
لیانا: کانگ دوشیک کیه؟
برای اولین بار رنگ صورتش پرید.
خیلی کوتاه.
اما من دیدمش.
لیانا: جوابمو بده.
پدرم از جایش بلند شد.
پدر: این اسم رو از کجا شنیدی؟
لیانا: مهم نیست.
سکوت سنگینی بین ما افتاد.
بعد از چند ثانیه پدرم نگاهش را از من دزدید.
همین کافی بود.
او میشناختش.
لیانا: پس حقیقت داره.
پدر: بهتره وارد این موضوع نشی.
خنده تلخی کردم.
لیانا: مادرم مرده و تو هنوزم داری راز نگه میداری؟
چشمهایش برای لحظهای بسته شد.
انگار بیست سال خستگی روی شانههایش افتاده باشد.
پدر: دوشیک دوست من بود.
لیانا: بود؟
پدر: مثل برادرم.
نفسم را بیرون دادم.
لیانا: و بعد؟
پدر: بعد از مرگ مادرت ناپدید شد.
لیانا: چرا؟
پدر سکوت کرد.
دستم را روی میز کوبیدم.
لیانا: چرا؟!
اما قبل از اینکه جواب بدهد، صدای باز شدن در آمد.
برگشتم.
جونگکوک داخل اتاق ایستاده بود.
کت مشکی به تن داشت و نگاهش بین من و پدرم جابهجا شد.
جونگکوک: ظاهراً مزاحم شدم.
پدرم اخم کرد.
اما من سریع گفتم:
لیانا: نه. اتفاقاً خوب شد اومدی.
جونگکوک متوجه آشفتگی صورتم شد.
چند قدم جلو آمد.
جونگکوک: چی شده؟
نگاهم به او افتاد.
برای اولین بار از وقتی برگشته بودم، حس کردم کسی کنارم ایستاده.
لیانا: دارم دنبال قاتل مادرم میگردم.
چشمهای جونگکوک تیره شد.
پدرم زیر لب گفت:
پدر: لیانا...
اما دیگر دیر شده بود.
جونگکوک مستقیم به پدرم نگاه کرد.
جونگکوک: اسمش؟
من جواب دادم.
لیانا: کانگ دوشیک.
اتاق در سکوت فرو رفت.
اما چیزی که انتظارش را نداشتم، واکنش جونگکوک بود.
او ناگهان خشک شد.
انگار این اسم را قبلاً شنیده باشد.
لیانا: تو میشناسیش؟
جونگکوک چند ثانیه چیزی نگفتن
بعد آرام زمزمه کرد:
جونگکوک: غیرممکنه...
لیانا: چی غیرممکنه؟
جونگکوک نگاهش را به من دوخت.
نگاهی که باعث شد قلبم فرو بریزد.
جونگکوک: چون سه ماه پیش...
ردِش پیدا شده بود.
و من فکر میکردم اون مرد بیست ساله مرده.
نفسم بند آمد.
پدرم هم شوکه به نظر میرسید.
جونگکوک ادامه داد:
جونگکوک: آخرین بار در بندر بوسان دیده شده.
بعد از اون دوباره ناپدید شده.
اما اگه هنوز زنده باشه...
شاید بتونه جواب همه سؤالهاتو بده.
و برای اولین بار بعد از سالها...
احساس کردم به حقیقت نزدیک شدهام.
( پارت هدیه )
Part 22
ویوی لیانا:
اما صدای شلیک من رو به خودم آورد دیدم که سوجون با دست سالمش به جونگ سان شلیک کرده و بعد اومد سمتم و گفت
سوجون : فعلا بیا بریم بعد راجبش فکر می کنیم
لیانا : مهم نیست من با ماشین خودم میرم و تو هم نمی تونی رانندگی کنی با یکی از بادیگارد هات برو
سوجون : چشم مادمازل ، مراقب خودت باش
لیانا : تو هم همینطور خداحافظ
سوجون : خداحافظ
تمام مسیر برگشت را در سکوت گذراندم.
حرفهای جونگسان مثل خوره به جانم افتاده بود.
کانگ دوشیک...
دوست قدیمی پدرم.
مردی که بیست سال پیش، درست بعد از مرگ مادرم ناپدید شده بود.
هرچه بیشتر فکر میکردم، بیشتر به این نتیجه میرسیدم که باید از یک نفر شروع کنم.
پدرم.
خودروی من مقابل عمارت قدیمی خانواده توقف کرد.
همان خانهای که سالها از آن متنفر بودم.
همان جایی که هیچوقت بوی خانواده نمیداد.
از ماشین پیاده شدم و بدون توجه به خدمتکارها وارد ساختمان شدم.
صدای قدمهایم در راهرو پیچید.
تا اینکه به اتاق کار پدرم رسیدم.
در را بدون اجازه باز کردم.
پدرم پشت میزش نشسته بود.
وقتی مرا دید، ابروهایش درهم رفت.
پدر: این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟
مستقیم به سمت میزش رفتم.
لیانا: کانگ دوشیک کیه؟
برای اولین بار رنگ صورتش پرید.
خیلی کوتاه.
اما من دیدمش.
لیانا: جوابمو بده.
پدرم از جایش بلند شد.
پدر: این اسم رو از کجا شنیدی؟
لیانا: مهم نیست.
سکوت سنگینی بین ما افتاد.
بعد از چند ثانیه پدرم نگاهش را از من دزدید.
همین کافی بود.
او میشناختش.
لیانا: پس حقیقت داره.
پدر: بهتره وارد این موضوع نشی.
خنده تلخی کردم.
لیانا: مادرم مرده و تو هنوزم داری راز نگه میداری؟
چشمهایش برای لحظهای بسته شد.
انگار بیست سال خستگی روی شانههایش افتاده باشد.
پدر: دوشیک دوست من بود.
لیانا: بود؟
پدر: مثل برادرم.
نفسم را بیرون دادم.
لیانا: و بعد؟
پدر: بعد از مرگ مادرت ناپدید شد.
لیانا: چرا؟
پدر سکوت کرد.
دستم را روی میز کوبیدم.
لیانا: چرا؟!
اما قبل از اینکه جواب بدهد، صدای باز شدن در آمد.
برگشتم.
جونگکوک داخل اتاق ایستاده بود.
کت مشکی به تن داشت و نگاهش بین من و پدرم جابهجا شد.
جونگکوک: ظاهراً مزاحم شدم.
پدرم اخم کرد.
اما من سریع گفتم:
لیانا: نه. اتفاقاً خوب شد اومدی.
جونگکوک متوجه آشفتگی صورتم شد.
چند قدم جلو آمد.
جونگکوک: چی شده؟
نگاهم به او افتاد.
برای اولین بار از وقتی برگشته بودم، حس کردم کسی کنارم ایستاده.
لیانا: دارم دنبال قاتل مادرم میگردم.
چشمهای جونگکوک تیره شد.
پدرم زیر لب گفت:
پدر: لیانا...
اما دیگر دیر شده بود.
جونگکوک مستقیم به پدرم نگاه کرد.
جونگکوک: اسمش؟
من جواب دادم.
لیانا: کانگ دوشیک.
اتاق در سکوت فرو رفت.
اما چیزی که انتظارش را نداشتم، واکنش جونگکوک بود.
او ناگهان خشک شد.
انگار این اسم را قبلاً شنیده باشد.
لیانا: تو میشناسیش؟
جونگکوک چند ثانیه چیزی نگفتن
بعد آرام زمزمه کرد:
جونگکوک: غیرممکنه...
لیانا: چی غیرممکنه؟
جونگکوک نگاهش را به من دوخت.
نگاهی که باعث شد قلبم فرو بریزد.
جونگکوک: چون سه ماه پیش...
ردِش پیدا شده بود.
و من فکر میکردم اون مرد بیست ساله مرده.
نفسم بند آمد.
پدرم هم شوکه به نظر میرسید.
جونگکوک ادامه داد:
جونگکوک: آخرین بار در بندر بوسان دیده شده.
بعد از اون دوباره ناپدید شده.
اما اگه هنوز زنده باشه...
شاید بتونه جواب همه سؤالهاتو بده.
و برای اولین بار بعد از سالها...
احساس کردم به حقیقت نزدیک شدهام.
( پارت هدیه )
- ۳.۵k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط